به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi

الفباء rss

جیرماخ

(0)
23/01/2022

جیرماخ (جیرماق) = 1. فعل: الف. پاره کردن (مثلا کاغذ)، ب. (مجازی) یواشکی در رفتن، 2. چنگ (ناخن) حیوانات (مثلا گربه، سگ). جیرماخلاماخ=چنگ زدن، (مثلا صورت کسی را) خراشیدن، خونی مالی کردن. cırmax

چیرمالاماخ

چیرمالاماخ (چیرمالاماق) = بالا زدن (آستین، شلوار)، مجازا در ضمن به معنی دست به کار شدن (مصدر چیرمالاماخ مثلا: قوللارینی چیرمالادی = آستین هایش را بالا زد.) در ضمن: چیرمالاندی (فعل لازم، بدون مفعول آستین)=دست به کار شد. cırmala

اول قوشی اوچوردار

اول قوشی اوچوردار، سورا دییه ر بیاه، بیاه = اول مرغ را پرواز می دهد که بپرد و برود هوا، بعد می گوید بیا، بیا. مجازا یعنی فرصتی را که به دست آمده نباید از دست داد. Ävväl quşi uçurdar, sora diyär biyah, biyah!

گؤزوم سو ایچمیر

گؤزوم سو ایچمیر (یا: ایشمیر) = (به شخصی، در مورد چیزی و کار یا نقشه ای) خوشبین نیستم، امیدی ندارم، فکر نمیکنم. (معنای تحت اللفظی: «چشمم آب نمی خورد.») Gözüm su içmir

فیرتیخ، فیرتیق fırtıx, fırtıq

فیرتیخ = آب بینی، خَلط بینی

قورتوم qurtum

قورتوم = جرعه (آب، نوشیدنی). بیر قورتوم چای، سو

تورآتان toratan

تورآتان = عنکبوت

مِیرَمنی meyrämni

مِیرَمنی = خرخاکی (یا گوخدا، گاوخدا)، نوعی از سخت پوستان.

هله ده کی

.هله ده کی هله دی = هنوز هم که هنوز است Hälä dä ki hälädi

هامّی یاتیپ، جیتدان اویاخ Hammi yatıp, citdan oyax

هامّی یاتیپ، جیتدان اویاخ = همه خواب هستند جز «جیتدان» که بیدار است (از قصه ها). به کسانی گفته می شود که شب هنگام کم یا دیر وقت می خوابند.

ادی، بودی ädi, büdi

ادی بودی اولماخ، قالماخ = تنها ماندن. بیز قالدوخ ادی بودی، ادی بودی کیمین تک قالدوخ. مانند ادی و بودی تنها ماندیم.

شیطان توری şeytan tori

شیطان توری = تور عنکبوت şeytan tori

هامّی یاتیپ Hammi yatıp

هامّی یاتیپ، جیتدان آییخ (آییق) = همه در خواب هستند، تنها «جیتدان» بیدار است. (معنا و شخصیت داستانی «جیتدان» هنوز روشن نشده است). وقتی میگویند که در خانواده یا گروهی همه خوابیده باشند، اما تنها یک نفر بیدار باشد. به و یا در باره آن شخص بیدار گفته میشود. Hammi yatıp, Citdan ayıx

عزرائیله ساققیز äzraile saqqız

فلانکس عزرائیله ساققیز وئریپ = فلانی به عزرائیل سقز داده (تا بجود و در مرگش تاخیر شود.) مجازا به معنی فلانی از مرگ در رفت، نمی میرد.

قیژقیر qıjqır

قیژقیرماخ = فاسد شدن، گندیدن شیر، ماست، میوه، غذا، کپک زدن (در عین حال کوفلنماخ) qıjqırmax küflänmax

لپه نی دئمه läpäni demä

لپه نی دئمه دویونو(دوگونو) ده، دونه نی دئمه بویونو (بوگونو) ده، یعنی لپه را نگو، برنج را بگو، دیروزرا نگو، امروزرا بگو(داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است.)

قویروخ آجی سی quyrux acısi

قویروخ آجی سی = درد دُم (داشتن، دادن)، مثلا علی نین ولی دن قویروخ آجی سی وار = به معنی علی نسبت به ولی یک «درد دُم دارد»، مجازا به این معنا که نسبت به او خون دلی دارد، بدی دیده و حالا می خواهد عوضش را در بیاورد.

آتدا-بوتدا atda-butda

آتدا-بوتدا = گهگاه، بعضا، یک در میان

کیریش kiriş

کیریش (کهنه شده) = چسب

موشتولوخ muştulux

موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی

شولاتداماخ şolatdamax

شولاتداماخ، شولاتداماق = ماستمالی کردن، کاری را سریع و به صورت سطحی، فقط برای انجام وظیفه و بدون جدیت انجام دادن. شولاتداما (اسم).

پیشیک بَزَمهَ

پیشیک بَزَمهَ = (تحت اللفظی: آرایش گربه) اصطلاحا به معنی ظاهر فریبنده به کار می رود. مثلا کار فلان کس فقط «پیشیک بزمه» است، یعنی تظاهر است، واقعیت ندارد.

آرام سازدی

من با فلان کس «آرام سازدی» یعنی میانه من با فلان کس خوب است. (آرا=میانه، رابطه، ساز=روبراه، مناسب، خوب).

ایتین سؤزی İtin sözi

ایتین سؤزی = معنی تحت اللفظی: حرف سگ. مثلا: ایتین سؤزونی منه دئدی = هرچه از دهنش بر آمد، به من گفت _مرا به باد انتقاد و تقبیح گرفت).

کاریخماخ، کیریخماخ karıxmax kırıxmax

کاریخماخ، کیریخماخ = دستپاچه شدن، بلاتکلیفی حس کردن، وقتی که آدم نمی داند چه کند و چه بگوید.

یودی آریتدی yudi, arıtdi

الف ضمن صحبت ب را «یودی آریتدی» یعنی انواع و اقسام خطاکاری های مرا، معایب مرا شمرد. معنی تحت اللفظی این اصطلاح «(مرا) شست و پاک کرد» است.

آری قوری ari-quri

آری قوری = پاک، کاملا، تماما. مانند آری قوری یادیمدان چیخدی = پاک فراموش کردم.

اَنَشوش änäşüş

اَنَشوش (آدام) (صفت) = آدم ناباب، بدجنس änäşüş adam

ایشگیل işgil

ایشگیل = قفل، مانع. ایشگیلله ماخ=قفل کردن در، جعبه، صندوق. اسم «ایشگیل» به معنای شک و مشکل هم می آید، اما چندان رایج نیست. İşgil, işgillämax (işgillämäk)

بیر شئیی بیری نین بوینونا قویماخ

بیر شئیی بیری نین بوینونا قویماخ = کسی را بطور غیر مستقیم و با زیر فشار معنوی گذاشتن به انجام کاری وادار کردن، مثلا: بوینوما قویدی کی، اونا بیر چلوکباب آلیم = (بطور غیر مستقیم) مرا ناچار کرد که برایش چلوکباب بخرم.

شولی şüli

شولی= (صفت) کاملا نو، از پاکت یا بسته بندی در آمده، استفاده نشده (مثلا خودرو، کفش، پیراهن، تلفن همراه) şüli

بوی دئماخ

بوی دئماخ = (فعل) از خود تعریف کردن، کُرکُری خواندن، «منم، منم» گفتن boy demax (demäk)

مفته قولاخ

(فلان کس) مفته قولاخ آختاریر = فلانی دنبال «گوش مجانی» می گردد، به معنی اینکه فلان کس شخصی را جستجو می کندکه بنشیند و ساعت ها به پرحرفی او گوش کند. müftä qulax

ازماخ، ازیلماخ، ازدیرماخ

ازماخ (ازمک، ازماق) = له کرن، کوفتن، استثمار کردن. ازیلماخ، ازیلمک، ازیلماق = 1. له شدن، کوفته شدن، استثمار شدن. 2 (مجازی) ناز کردن، خود را لوس کردن، 3. ازدیرماخ، ازدیرمک = ناز کسی (مانند کودک خانه) را کشیدن. آرزوهایش را عملی کردن. äzmax, äzilmax, äzdirmax

اَکیلماخ

اکیلماخ (اکیلمک) = 1. حالت مفعولی فعل «اکمک» (اکماخ) به معنی کاشتند، یعنی کاشته شدن، 2. «جیم شدن»، مثلا رضا گؤردی وضع خراپدی، اکیلدی = رضا دید وضع خراب است، جیم شد )پیدایش نشد). äkilmax, äkilmäk

هامپا

هامپا (اصلا «همپا») = در زمان مالکین هامپا به سهمداران کوچک زمین گفته میشد که خودشان در ضمن جزو زارعین بودند. یعنی در کنار مالکین، برخی زارعین نیز سهم کوچکی از زمین زراعی را صاحب بودند. آنها را «هامپا» می نامیدند. هامپا های کمی بزرگ تر را «خرده مالک» می نامیدند. ن. هامپانا گؤره دانیش!… ادامهٔ مطلب ›

وَز

وَز = غده چربی زیر پوست. väz

تولازلا tolazla

تولازلاماخ (تولازلاماق) = با فشار پرتاب کردن. (شبیه فعل توننه ماخ). tolazlamax (tolazlamaq)

سَیاخ

سَیاخ (سَیاق، سایاق) = طرز، نوع، شکل، مثلا او ایشی بو سیاخدا گؤرماغ اولماز به معنی «آن کار را نمی توان به این شکل انجام داد. » (در دوره های جدید به معنی «مِتُد» نیز به کار می رود.) säyaq, säyax, sayaq

توننه ماخ

توننه مک، توننه ماخ = با فشار و به تندی پرتاب کردن چیزی. نزدیک به «تولازلاماخ» tünnämax (tünnämax)

دادانماق

دادانماق (دادانماخ) = به چیز خوبی (مانند خوردن خوراکی معین، رفتن فردی به خانه کسی که در آنجا مورد پذیرایی خوب قرار می گیرد) عادت کردن و آن را تکرار نمودن. حسن خالاسی نین ائوینه دادانیپ = حسن به (رفتن به) خانه خاله اش عادت کرده است. (در ضمن ن. داراشماق/داراشماخ که از نظر معنا… ادامهٔ مطلب ›

داراشماخ

داراشماخ (داراشماق) = جمع شدن روی چیزی جهت خوردن، یا آزار و اذیت کردن. مانند: قاریشقالار قنده داراشدی = مورچه ها به حبه قند رو آوردند، روی آن جمع شدند. قورتلار (قوردلار) قویون سوروسونه داراشدی = گرگ ها به گله گوسفندها حمله ور شدند. daraşmaq (daraşmax)

قارقا قارقانین گؤزونی اویماز

قارقا قارقانین گؤزونی اویماز = کلاغ چشم کلاغ دیگر را در نمی آورد. Qarqa qarqanın gözüni oymaz.

ووردی داشا

ووردی (ویردی) داشا، چیخدی باشا = زد به سنگ و کار را پایان نهاد. Vurdi daşa, çıxdi başa.

تو دابانا!

تو دابانا! = (تحت اللفظی: تف به پاشنه) به معنی بزن به چاک، زدم به چاک! فرار کردن از دست چیزی یا کسی. Tü dabana!

بلدسیز

بلدسیز یولا چیخان یولون آزار = کسی که بدون راهنما به راهی برود، گمراه می شود. Bälädsiz yola çıxan yolun(u) azar.

مقید اولماخ

مقید اولماخ = معنی تحت اللفظی: از کسی مقید بودن). در واقع مقید بودن معنای در قید و بند بودن می دهد. در این مورد بخصوص مقید بودن در رابطه انسان ها با یکدیگر به آن معناست که کسی مثلا از آمدن ناگهانی مهمان یا حتی فردی از خانواده به خاطر منظم نبودن خانه خود،… ادامهٔ مطلب ›

گیلِی لَنماخ

گیلِی لَنماخ، گیلی لیخ ائله ماخ = گِله کردن، گله گزاری نمودن، شکایت (معمولا غیر مستقیم و محتاطانه از کسی کردن). Gileylänmax, gileylıx elämax

قارقا، قاز

قارقا گلدی قاز یئریشی یئرییه، ویردی گؤدَنَیی (گؤدَنگی) داغیلدی = کلاغه آمد به سبک غاز راه برود، زد و ک… پاره شد. Qarqa gäldi qaz yerişi yeriyä, vurdi gödänäyi dağıldi.

بوگون منه، صاباح سنه

بوگون منه دیر، صاباح سنه = امروز (فلان اتفاق) بر سر من می آید و فردا بر سر تو (به این معنی که تو هم از این اتفاق با حادثه مصون نخواهی بود). Bugün mänä, saba sänä.