تیلته = نان خُرد کرده شده در آب گوشت و اشکنه و آب دوغ. تریت (تیلیت هم گفته میشود).
tiltä
تیلته = نان خُرد کرده شده در آب گوشت و اشکنه و آب دوغ. تریت (تیلیت هم گفته میشود).
tiltä
برنی = ظرف سفالین یا چینی با دهان گشاد برای نگهداری ترشی، یا روغن (ظاهرا تعبیری است کهنه شده).
bärni
چوست = پاپوبش، کفش، باشماخ.
çüst
دَمَک = کلبه، دخمه، پناهگاه کوچکی که انسان در آن دم گیرد.شااید ریشه اش از «دخمه» باشد (یحیی ذکاء).
dämäk
دسترخان (در اصل دستارخوان) = سفره، در اصل: سفره طولانی و رنگین.
dästärxan
کومبا= (تلفظ کاف مانند تعبیر : کر در فارسی) سختکامی است) یک مشت، مقدار زیاد
komba
چؤوزه = جوش روی پوست بدن، جوشه.
çöwzä
مین دره نین سویونی بیر بیرینه قاتماخ = آب هزار دره را قاطی کردن، خلط مبحث نمودن.
Min däränin suyuni bir-birinä qatır.
دَری وَری = کله پَرته، سخن بی سر و ته.
دَردو = دردمند، بیمارگونه
därdow
دَرَندَش = دشت اندر دشت، جای وسیع. درندش اطاقدی (اطاق بزرگی است).
därändäş
آستا (در تلفظ بعضی ها: آسدا) = آهسته، یواش.
آستا گئدن یورولماز = کسی که آهسته راه میرود خسته نمیشود.
آستا قاچان نامرددی (نامرددیر) = وای به حال کسی که آهسته فرار میکند (در حالات خطر).
Asta (asda); Asta gedän yorulmaz; Asta qaçan namärtdi.
گئجه قوشی = مرغ شب (باویز).
دا، دی، داهی: دا = گَل دا… (بیا دیگه، دِ بیا)، دی گَل (بعضا دی گَل دا! داهی داهی ده دئدی؟ دیگه چی گفت؟
da, di, dahi
خوشان-خوشان = خوش-خوشک، به تدریج
xoşan-xoşan
کینیس = خسیس. کِنِس. چیلیس یا چینیس هم گویند. < چوخ کینیس آدامدی (آدم بسیار خسیسی هست).
میرَسَّک = نیمروی تخم مرغ (تلفظ کاف پایانی نرم است، مانند چؤرک، دیرَک).
mirässäk
کپَرَه = کبَره، چرک چسبیده به دست و پا. < الیم کپره باغلییپ: دستم کبره بسته.
Älim käpärä bağliyip.
قنوو = جوی آب، قنات، جوی جاری در باغ ها. به جوی های کنار خیابان ها نیز گفته میشد. به گفته شادروان یحیی ذکاء «قنوو» از دو کلمه ساخته شده: «قن» از آذری باستان به معنی «کن» (کهن، کان، جوی) و «او» به معنی «آب».
qänow
کل پِی سر = آدم قوی هیکل، گردن کلفت، شخصی که صاحب گردنی ستبر باشد.
käl peysär
آزار= (تلفظ هر دو مصوت کوتاه است): بیماری، مرض، ناخوشی. «اولماسین آزار!» به معنی آرزوی تندرستی برای یک شخص به کار میرود
azar
چیلتیک = بشکن. چیلتیک چالماخ = بشکن زدن و رقص و شادی کردن.
چوبوخ = چُپق. اصلش از «چوبک» است. وسیله ای قدیمی و لوله ای شکل برای دود کشی (مانند «پیپ» دوره های بعدی).
çubux
دالبادال = پشت سر هم.
آرادابیر = گاه و بیگاه، بعضا.
بادکِش = ظرف شیشه ای (معمولا استکانی) کوچک که در پزشکی سنتی به محل درد (مثلا پشت) می چسباندند (می انداختند)، هوای داخل آن را با پنبه می سوزاندند و با این ترتیب گرم و تخلیه میکردند. بادکش محل درد را گرم میکرد، جریان خون عادی میشد و درد، تسکین می یافت.
.بادکش سالماخ = بادکش انداختن.
badkeş (bak-keş)
من بیلَهلی = تا جایی که من میدانم…
Män biläli…
گیله = ۱- مردمک چشم؛ ۲ – دانه و حبّه انگور؛ ۳ – جمع، خانواده، خانه کسی و کسانی، مثلا: فریبا گیله گئدیرم (میروم پیش فریبا و خانواده یا دوستان او)، حسن گیلده توی وار (در خانه حسن عروسی هست).
gilä
هم توربادان ییر، هم آخیردان = هم از توبره میخورد و هم از آخور، به این معنا که از هر چیز و هر کس به نفع خود استفاده میکند.
Hem torbadan yiyir, hem axırdan.
آبدار (آب_دار) = در گذشته به کسی گفته میشد که در خانه ای بزرگ و اعیانی یا بازار و موسسه ای مسئول خدمات آب، چائی، قهوه و دیگر نوشیدنی ها بود. < آبدار خانا، آبدار باشی.
Abdar, abdarxana, abdarbaşi
هؤشؤنه = دلهره، دلواپسی
Höwşünä
ییخالاماخ = آب کشیدن (مثلا ظرف، گیلاس)
yeyxalamax (yeyxalamaq)
بارا قویماخ (قویماق) = تحت اللفظی: به بار گذاشتن، دسته گل به آب دادن، حرف بیمورد و حساب نشده گفتن یا نوشتن یا کاری اینچنین کردن.
Bara qoymax (qoymaq)
کیپ = تنگ، فشرده (مثلا لباس، جمعیت در اتوبوس) (یای وسط این واژه کوتاه تلفظ میشود).
kip
«دیل» (زبان) در اصطلاحات ترکی آذری ایران: دیللنماخ = زبان گشودن؛ دیله دوشماخ = به زبان دیگران (مردم) افتادن؛ دیلدن دوشماخ = از روی افتادن؛ دیله توتماق = از راه صحبت نرم به کسی (مخصوصا به یک کودک) تسکین دادن؛، دیلباز = کسی که خوش صحبت و شیرین سخن است؛ دیل تؤکماخ = با سخن و صحبت کوشش به اقناع کسی کردن؛ دیللی (آدام)؛ انسان سخنور؛ دیلیم یاندی = زبانم سوخت، هم به معنی سوختن واقعی زبان، مثلا به علت داغ بودن آش و هم به معنای از گفتن فلان حرف بدی دیدم، پشیمان شدم.
dil (çeşitli deyimler)
موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی
Muştulux
کاسیب گییسه، دییه رلر هاردان تاپدین، دولتدی (دولت لی) گییسه، دییه رلر مبارکدیر = آدم فقیر اگر چیز نوی بپوشد میگویند از کجا پیدا کردی؟ آدم پولدار اگر لباس جدیدی بپوشد، میگویند مبارک باشد.
آتان سوغان آنان ساریمساق اؤزون نئجه اولدون گول بسر؟ – پدرت پیاز، مادرت سیر، چطور شد که تو شدی گل به سر(خیار نورس)؟
گیلَه = مردمک چشم
gilä
گاهدان =گاهی، بعضا
gahdan
زوغ = کناره و لبه یا شیار داخل برگ بعضی گیاهان و میوه ها که معمولا سفت تر از بقیه آنهاست، مانند کاهو. معمولا این «زوغ» را ابتدا از بدنه گیاه یا میوه کشیده و جدا میکنند و بعد آن را میخورند.
zuğ
دوغراماخ = خًرد کردن (گوشت، سبزی).
اسکی (تلفظ به فتح الف) = کهنه بچه
(احتمالا این تعبیر کهنه شده و جای آن را نام تولیدات جدید مانند «پامپرز» گرفته است).
äski
دوزَللنماخ = یولا دوزَللنماخ (معمولا با «یولا» یعنی به راه) = راه افتادن، به راه افتادن، راهی را در پیش گرفتن.
düzällänmax (yola düzällänmax)
گوداز (وتو با تلفظی مانند «گون» به معنی روز و خورشید) = احتمالا اصلش فارسی است (گداز، گداختن) معمولا به صورت گوداازا سالماخ، گودازا قویماق به معنی کسی را به مهلکه، خطر جدی انداختن ، با مشکی جدی روبروو کردن/
güdaz, güdaza salmax(q), güdaza qoymax(q)
بخنتَوَر = (بخت-وَر) خوش شانس، نیک کام
bäxtävär
یِیخالاماخ = آب کشیدن (بعد از شستن چیزی مانند لیوان، ظرف، دهان)
yeyxalamax (-maq)
تازاشدان = دوباره، از نو
tazaşdan
سینسیماخ (سینسیماق) = دچار اذیت شدن، سینسیتماخ = (به کسی، جانداری) اذیت دادن
sinsimax (maq)
قاری (آی کوتاه) = پیر؛ قاریماخ = پیر شدن؛ قاری ننه (مثلا در قصه ها) = پیرزن.