دَمَک = کلبه، دخمه، پناهگاه کوچکی که انسان در آن دم گیرد.شااید ریشه اش از «دخمه» باشد (یحیی ذکاء).
dämäk
دَمَک = کلبه، دخمه، پناهگاه کوچکی که انسان در آن دم گیرد.شااید ریشه اش از «دخمه» باشد (یحیی ذکاء).
dämäk
دسترخان (در اصل دستارخوان) = سفره، در اصل: سفره طولانی و رنگین.
dästärxan
مین دره نین سویونی بیر بیرینه قاتماخ = آب هزار دره را قاطی کردن، خلط مبحث نمودن.
Min däränin suyuni bir-birinä qatır.
دَری وَری = کله پَرته، سخن بی سر و ته.
دَردو = دردمند، بیمارگونه
därdow
دَرَندَش = دشت اندر دشت، جای وسیع. درندش اطاقدی (اطاق بزرگی است).
därändäş
دا، دی، داهی: دا = گَل دا… (بیا دیگه، دِ بیا)، دی گَل (بعضا دی گَل دا! داهی داهی ده دئدی؟ دیگه چی گفت؟
da, di, dahi
دالبادال = پشت سر هم.
«دیل» (زبان) در اصطلاحات ترکی آذری ایران: دیللنماخ = زبان گشودن؛ دیله دوشماخ = به زبان دیگران (مردم) افتادن؛ دیلدن دوشماخ = از روی افتادن؛ دیله توتماق = از راه صحبت نرم به کسی (مخصوصا به یک کودک) تسکین دادن؛، دیلباز = کسی که خوش صحبت و شیرین سخن است؛ دیل تؤکماخ = با سخن و صحبت کوشش به اقناع کسی کردن؛ دیللی (آدام)؛ انسان سخنور؛ دیلیم یاندی = زبانم سوخت، هم به معنی سوختن واقعی زبان، مثلا به علت داغ بودن آش و هم به معنای از گفتن فلان حرف بدی دیدم، پشیمان شدم.
dil (çeşitli deyimler)
کاسیب گییسه، دییه رلر هاردان تاپدین، دولتدی (دولت لی) گییسه، دییه رلر مبارکدیر = آدم فقیر اگر چیز نوی بپوشد میگویند از کجا پیدا کردی؟ آدم پولدار اگر لباس جدیدی بپوشد، میگویند مبارک باشد.
دوغراماخ = خًرد کردن (گوشت، سبزی).
دوزَللنماخ = یولا دوزَللنماخ (معمولا با «یولا» یعنی به راه) = راه افتادن، به راه افتادن، راهی را در پیش گرفتن.
düzällänmax (yola düzällänmax)
دیبَک = هاون چوبی یا سنگی (مثلا برای کوبیدن سیر، قهوه)
dibäk
قیپ-قیرمیزی = قرمز تُند، پررنگ (تاکید و تشدید صفت یا قید دستورزبانی، مانند:) قَپ قره، آغ آپباخ (آپباغ)، گؤم گؤی، دومدوز (راه، مستقیم، راستِ راست)، دار دودوک، اوپ اوزون،
qıp-qırmızi, ağ-apbağ, qäp-qärä, göm-göy, düm-düz, dar-düdük, up-uzun
دیبَک = هاون چوبی یا فلزی
dibäk
دیک دابان باشماخ = کفش پاشنه بلند
dik(h)daban
اتیینده کی داشلاری آت = تحت اللفظی: سنگ های دامنت را بریز به بیرون. به معنی هر چه تو را در مورد من ناراحت میکند بگو، نظیر: هر چه میخواهد دل تنگت، بگو.
دوغراماخ = (خیار، گوشت و غیره) خورد کردن.
doğramax
ال ایاغیما دولاشیر = دست و پایم را میگیرد.
Äl-äyağıma dolaşır
دو گؤتوروپ = (فلانی) دو گرفته زود زود و با هیجان کاری را میکند یا حرفی میزند. تلفظ واو «و»
w
مانند «واو» در رقم «دو» نیست، بلکه «اوو» مانند
ow
.در «سوزی» (تره) یا «روغن» است.
(Filan käs) dow götürüp.
دامار = رگ؛ داماریم سپیپ = کمرم جوش زده.
damar, damarım säpip
دیک = راست، بلند، سرراست. دیک دور = راست بایست، سر یا کمرت را خم نکن؛ (مجازی) تاب بیاور.
dik; dik dur
دار (با تلفظ کوتاه آ) = تنگ
dar
آج (آژ) تووخ (تویوخ) یوخوسوندا ئوزونی داری آنباریندا (آمباریندا) گؤره ر! مرغ گرسنه در خواب خود را در انبار ارزن ببیند!
Ac (aj) tovux (toyux) yuxuda özüni darı anbarında (ambarında) görär!
بوغدا اولمییه ن (اولمایان) یئرده، داری نی گؤزه تپه ر لر.
آنجا که گددم نیست، ارزن پادشاه سفره میشود!
تحت اللفظی: پدرت خوب، مادرت خوب، به معنی «خدا پدرت را بیامرزد.»
dädän yaxçi, nänän yaxçi
دا، دای (حرف ربط) = دیگر، حالا دیگر (در زبان کتبی: آرتیق، آرتیخ)، (مندن کوسوپ، دا بیزه گلمیر = از من قهر کرده، دیگر به خانه ما نمی آید.)
da, day
دیرماشماخ (دیرماشماق) = بالا رفتن (از چیزی غیر هموار و غیر معمولی برای بالا رفتن مانند درخت – نه مثلا نردبان).
dırmaşmax, dırmaşmaq
دیندیرماخ = کسی را به گفتگو، صحبت کشاندن، تشویق کردن (در جمهوری آدربایجان: بازجوئی کردن، حقوقی).
dindirmax, dindirmaq
دنگ ائله ماخ (کسی را) = کسی را به تنگ آوردن، بیهوده روی چیزی پافشاری کردن یا با پرحرفی نمودنحوصله اش زا سربردن. مثلا در شعر صایر: ایله مییون دنگ سر، اخوتمورام ال چکون = مرا به تنگ نیاورید (پسرم را) نمی خواهم به مدرسه بفرستم.
däng elämax
دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی = (غالبا در زبان کودکان) کوچک، ریز، ریزه-پیزه، خُرد (همچنین: بالاجا، بالا).
dınqıli, cınqıli
وای، دده! (دده م وای!) = ایوای، وای!
Vay, dädä!
(فلانی با فلانی) آراسی دگییپ = میانه اش به هم خورده است.
Arası däyip
دولچا (دُلچا)= سطل
dolça
دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ)
dığırratmax (dığırlatmaq)
در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن.
där-dot elämax
دده ن یاخچی، ننه ن یاخچی = (تحت اللفظی: پدرت خوب، مادرت خوب) زمانی به کار برده میشود که بخواهند کسی را «سرِ عقل بیاورند» تا از عصبانیت و رفتار غیر منطقی دست بردارد.
dädän yaxçi, nänän yaxçi
دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.
dığlamax
دیله توتماخ = نحت اللفظی کسی را «به زبان گرفتن»، به معنی به کسی دلداری دادن.
dilä tutmax
دازالاخ (دازالاق) = در زبان کوچه و عوام، به کسانی گفته میشود که مو بر سر ندارند. صفت اصلی «داز» (طاس، کله طاس) است.
dazalax (dazalaq)
توکان (دکان) الوپ ها! = (فلانی) هم دکان باز کرده. بیهوده مایه درد سر شده. حرف بیخودی میزند، کار بیهودهای میکند. «دکان» در اینجا اصطلاحا به معنی حرف یا کار بیهوده است. مثلا «بیزه توکان اولوپ!» به معنی «برای ما درد سری شده!»
Tükan olup!
دیغیررانماخ (دیغیررانماق) = غلطیدن، قل خوردن. دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماق) = غلطاندن، قل دادن.
dığırranmax(q), dığırratmax(q), dığırlanmax(q)
دیلدن دوشدو = (تحت اللفظی: از دل افتادن)، خسته و کوفته شدن، تاب و توان خود را از دست دادن.
Dildän düştüm.
بیر داشینان دووار اولماز : با یک سنگ (تنها) دیوار نمیشود (ساخت).
Bir daşınan duvar olmaz.
دبنگ (بر وزن جفنگ) = انسان شوخ که (گاه بیش از حد) شوخی میکند، هر چیزی را به سادگی مایه طنز و شوخی و حتی تمسخر قرار میدهد (و گاه از این راه مایه دلشکستگی و غضب طرف مقابل میشود.) اصلا در لغا فارسی به معنای شخص کودن و کم عقل است.
däbäng
دو گؤتورماخ (گؤتورمک) = احتمالا همان دور برداشتن فارسی است، به معنی به حرکت در آمدن، برای به دست آوردن چیزی پیاپی کار و فعالیت کردن.
dow götürmax (götürmäk)
لپه نی دئمه دویونو(دوگونو) ده، دونه نی دئمه بویونو (بوگونو) ده، یعنی لپه را نگو، برنج را بگو، دیروزرا نگو، امروزرا بگو(داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است.)
بوی دئماخ = (فعل) از خود تعریف کردن، کُرکُری خواندن، «منم، منم» گفتن
boy demax (demäk)
دادانماق (دادانماخ) = به چیز خوبی (مانند خوردن خوراکی معین، رفتن فردی به خانه کسی که در آنجا مورد پذیرایی خوب قرار می گیرد) عادت کردن و آن را تکرار نمودن. حسن خالاسی نین ائوینه دادانیپ = حسن به (رفتن به) خانه خاله اش عادت کرده است. (در ضمن ن. داراشماق/داراشماخ که از نظر معنا به دادانماخ نزدیک است).
dadanmaq/dadanmax
داراشماخ (داراشماق) = جمع شدن روی چیزی جهت خوردن، یا آزار و اذیت کردن. مانند: قاریشقالار قنده داراشدی = مورچه ها به حبه قند رو آوردند، روی آن جمع شدند. قورتلار (قوردلار) قویون سوروسونه داراشدی = گرگ ها به گله گوسفندها حمله ور شدند.
daraşmaq (daraşmax)