گیله = ۱- مردمک چشم»؛ ۲ – دانه و حبّه انگور، ۳ – جمع، خانواده، خانه کسی و کسانی، مثلا: فریبا گیله گئدیرم (میروم پیش فریبا و خانواده یا دوستان او)، حسن گیلده توی وار (در خانه حسن عروسی هست).
gilä
گیله = ۱- مردمک چشم»؛ ۲ – دانه و حبّه انگور، ۳ – جمع، خانواده، خانه کسی و کسانی، مثلا: فریبا گیله گئدیرم (میروم پیش فریبا و خانواده یا دوستان او)، حسن گیلده توی وار (در خانه حسن عروسی هست).
gilä
هم توربادان ییر، هم آخیردان = هم از توبره میخورد و هم از آخور، به این معنا که از هر چیز و هر کس به نفع خود استفاده میکند.
Hem torbadan yiyir, hem axırdan.
آبدار (آب_دار) = در گذشته به کسی گفته میشد که در خانه ای بزرگ و اعیانی یا بازار و موسسه ای مسئول خدمات آب و قهوه و دیگر نوشیدنی ها بود. < آبدار خانا، آبدار باشی.
Abdar, abdarxana, abdarbaşi
هؤشؤنه = دلهره، دلواپسی
Höwşünä
ییخالاماخ = آب کشیدن (مثلا ظرف، گیلاس)
yeyxalamax (yeyxalamaq)
بارا قویماخ (قویماق) = تحت اللفظی: به بار گذاشتن، دسته گل به آب دادن، حرف بیمورد و حساب نشده گفتن یا نوشتن یا کاری اینچنین کردن.
Bara qoymax (qoymaq)
کیپ = تنگ، فشرده (مثلا لباس، جمعیت در اتوبوس) (یای وسط این واژه کوتاه تلفظ میشود).
kip
«دیل» (زبان) در اصطلاحات ترکی آذری ایران: دیللنماخ = زبان گشودن؛ دیله دوشماخ = به زبان دیگران (مردم) افتادن؛ دیلدن دوشماخ = از روی افتادن؛ دیله توتماق = از راه صحبت نرم به کسی (مخصوصا به یک کودک) تسکین دادن؛، دیلباز = کسی که خوش صحبت و شیرین سخن است؛ دیل تؤکماخ = با سخن و صحبت کوشش به اقناع کسی کردن؛ دیللی (آدام)؛ انسان سخنور؛ دیلیم یاندی = زبانم سوخت، هم به معنی سوختن واقعی زبان، مثلا به علت داغ بودن آش و هم به معنای از گفتن فلان حرف بدی دیدم، پشیمان شدم.
dil (çeşitli deyimler)
موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی
Muştulux
گاهدان =گاهی، بعضا
gahdan
زوغ = کناره و لبه یا شیار داخل برگ بعضی گیاهان و میوه ها که معمولا سفت تر از بقیه آنهاست، مانند کاهو. معمولا این «زوغ» را ابتدا از بدنه گیاه یا میوه کشیده و جدا میکنند و بعد آن را میخورند.
zuğ
دوغراماخ = خًرد کردن (گوشت، سبزی).
اسکی (تلفظ به فتح الف) = کهنه بچه
(احتمالا این تعبیر کهنه شده و جای آن را نام تولیدات جدید مانند «پامپرز» گرفته است).
äski
گوداز (وتو با تلفظی مانند «گون» به معنی روز و خورشید) = احتمالا اصلش فارسی است (گداز، گداختن) معمولا به صورت گوداازا سالماخ، گودازا قویماق به معنی کسی را به مهلکه، خطر جدی انداختن ، با مشکی جدی روبروو کردن/
güdaz, güdaza salmax(q), güdaza qoymax(q)
بخنتَوَر = (بخت-وَر) خوش شانس، نیک کام
bäxtävär
یِیخالاماخ = آب کشیدن (بعد از شستن چیزی مانند لیوان، ظرف، دهان)
yeyxalamax (-maq)
تازاشدان = دوباره، از نو
tazaşdan
سینسیماخ (سینسیماق) = دچار اذیت شدن، سینسیتماخ = (به کسی، جانداری) اذیت دادن
sinsimax (maq)
قاری (آی کوتاه) = پیر؛ قاریماخ = پیر شدن؛ قاری ننه (مثلا در قصه ها) = پیرزن.
زهلَمی آپاردی، زهلَم گئدیر = (فلان شخص، چیز، موضوع) باعث انزجارم شد، بسیار بدم آمد. (بعضی منایع لفظ زهله را در ترکی آذری به معنی «صفرا» شمرده اند.)
zähläm gedir, zählämi apardi
قوپالاغا گؤتورماخ (بیر نفری) = دنبال کسی دویدن که فرار میکند
(bir näfäri) qopalağa götürmax
دیبَک = هاون چوبی یا سنگی (مثلا برای کوبیدن سیر، قهوه)
dibäk
قیپ-قیرمیزی = قرمز تُند، پررنگ (تاکید و تشدید صفت یا قید دستورزبانی، مانند:) قَپ قره، آغ آپباخ (آپباغ)، گؤم گؤی، دومدوز (راه، مستقیم، راستِ راست)، دار دودوک، اوپ اوزون،
qıp-qırmızi, ağ-apbağ, qäp-qärä, göm-göy, düm-düz, dar-düdük, up-uzun
اَللَشماخ= سعی و کوشش بسیاری کردن (مثلا برای تعمیر یا ساختن چیزی.
älläşmax
قالین قِییم = بسیار ضخیم (به عنوان تاکید و تحکیم صفت قالین بمعنی ضخیم). (تلفظ دراز تر از معمول آ).
qalin-qeyim
قینیندان چیخیپ، قینینی بَیَنمیر = تحت اللفظی: از غلاف در آمده، اما غلاف خودش را نمی پسندد. به کسی گفته میشود که گذشته خود را فراموش کرده است.
Qınından çıxıp, qınıni bäyeänmir.
تَلیس=گونی
tälis
بیرینه قره یاخماخ (یاخماق) = کسی را بدون دلیل به چیزی متهم کردن، «سیاه کردن»
qärä (qara) yaxmax (yaxmaq)
پولوش (مانند گولوش به معنی خنده) (گاه به صورت پولوشک) = تفاله، ته مانده، باقیمانده یک میوه (مانند سیب، هلو) یا سبزی بعد از آن که قسمت های اصلی آن خورده شد.
pülüş (pülüşk?)
دیک دابان باشماخ = کفش پاشنه بلند
dik(h)daban
آخار (آخان) سو، یولونی تاپار = آبی که روان است، راه خود را می یابد.
Axar su yoluni tapar.
عمللی-باشلی = درست وحسابی (مانند کارکردن، درس خواندن، فکر کردن درست و حسابی)
ویزی قیللی گئچماخ (گئشماخ) = زیر سبیلی در (رد) کردن.
vızıqılli geşmax (geçmax)
ویرنیخماخ = این ور و آن ور کردن، ندامستن که چه باید کرد و چه باید گفت.
vırnıxmax
تیلیف – تفاله
tilif
دوغراماخ = (خیار، گوشت و غیره) خورد کردن.
doğramax
شرّینی سوودی = (فلانی) شرّش را کم کرد.
şärrini sowdi
ال ایاغیما دولاشیر = دست و پایم را میگیرد.
Äl-äyağıma dolaşır
اوز (تلفظ مصوت اول مانند «دوز» به معنی راست) = رُخ، صورت
اوزدن گئتماخ = از رو رفتن، بالاخره قبول کردن
اوزه قالماخ = به معنی تحت فشار معنوی ماندن و قبول کردن.
اوز-اوزه گلماخ = روبرو شدن.
اوزونه سالدی = (فلانی) اهمیتی به انتقاد و مخالفت نداد و به روی خود نیاورد (و با وجود همه انتقادات فلان کار را کرد.)
üz
تیررَنماخ = «مانند تیر» دراز کشیدن، از فرط خستگی و کتک خوردن به حالت دراز کش افتادن.
tirränmax
الی یاتیپ = (فلن کس به فلان کار) خوگرفته، عادت کرده.
Äli yatîp
زَهلَه می آپاردی = از او (از آن) منزجز شدم. زهلَم گِتدی = خیلی بدم آمد. زهله زینهار (زنهار) = انزجار.
zählämi apardi
وام (آی کوتاه) = ملایم (مثلا حرارت اجاق)
vam
شاه عباس یوخوسی گؤرور = (فلانی) به خواب عمیق فرورفته، دچار تخیلات شده.
جیغان-ویغان = جیغ و ویغ، جیغ و داد، های و هوی.
cığan vığan
اینیشیل (اینیش ایل) = سال قبل از سال پیش، دو سال پیش
inişil
والای (هر دو مصوت کوتاه)، والایلاماخ والای وورماخ= تمایل خارج از قاعده به چپ و راست هنگام حرکت (مثلا چرخ)
valay, valaylamax
ساری (آی کوتاه) = به سوی، به طرف کسی یا چیزی، منه ساری = به طرف من.
sari
قورقوشوم = سُرب
qurquşum
کَلَه پَرتَه وورماخ = چرت و پرت گفتن
kälä-pärtä vurmax