هامارلاماخ = (احتمالا در اصل هموار لاماخ) = هموار کردن زمین، مزرعه، باغ.
hamarramax (hamarlamax)
هامارلاماخ = (احتمالا در اصل هموار لاماخ) = هموار کردن زمین، مزرعه، باغ.
hamarramax (hamarlamax)
جِجیم = جاجیم، گلیم.
cecim
پروری (مرغ، گوسفند) = پرورده، خوب پرورده شده.
pärväri
شپه = صدای «شَپِ» آب به معنای موج و خیزاب
şäpä
کِفلی = مَست، کِفلنماخ = مست شدن، کئف ائله ماخ = لذت بردن
kefli, keflänmax, kef elämax
اَتنه = نوزاد انسان و حیوانات چند ساعت یا روز بعد از تولد، زمانی که مثلا پرندگان نوزاد حتی پَر هم ندارند یا چشمشان باز نمیشود و غالبا هنوز در خواب هستند.
ätänä
زمی = زمین کِشت و کار، مزرعه
zämi
کؤندم (به فتح دال)=من این لغت را تقریبا 60 سال پیش از روستائیان هشترود شنیدم به معنی مِتُد بیر کؤندمی وار یعنی هر چیز راه و روشی دارد.
köndäm
یک کاربر نوشته:
در تبریز هم به کار میرود دقیقا با همان تلفظ و معنی که نوشتید.
او، ایشینین کوندمین بیلیر:
کؤندمسیز: عجیب و غریب، خارج از اصول
تبرزه (مخصوصا در تبریز): زردآلوی خوب و شیرین. به نقل از یحیی ذکاء برهان قاطع میگوید «تبرزد» بر وزن زبرجد نبات و قند سفید را گویند.»
täbärzä
مییان پور (میان پور) = جوز قند، میان پُر. هلو و گلابی یا میوه دیگری که داخل آن خالی شده و با خاکه قند پرشده باشد. نوعی شیرینی همراه با میوه خشک (کهنه شده)
کاکیل (کاف با تلفظ نرم و سخت کامی) = کاکل، کاکول، زلف؛ در گذشته وقتی موی سر مردان و کودکان را می تراشیدند، دسته ای موی بلند را میگذاشتند بماند که به آن کاکیل میگفتند. ضرب المثل: «کاکلین یاندان قویوپ» کاکلش را از پهلو گذاشته، یعنی «بدعت» یا «مُد» تازه ای آورده.
kakil
قوزقون = کرکس، لاشخور
quzqun
جاماکی = ویترین ها و جعبه های شیشه ای زرگران و جواهر فروشی ها که کالا های خود را برای فروش به معرض تماشا میگذارند.
camaki
کوماش = کوماج، نوعی نان شیرین و پُف کرده
komaş
اویناتمالیلار (اسباب بازی ها)
قولچاخ (قولچاخ) = عروسک
جیغ جیغا و جیر جیرا = چقچقه، نوعی اسیاب بازی کودکان که صدادر می آوردپ (ن. تصویر).
گیوه = نوعی کفش ساده و پارچه ای
چاریخ (چاریق) = چاروق، کفش رایج بین دهقانان
مازالاخ (مازالاق)
آنقیران مازالاخ
پاپوش؛ (بیرینه) پاپوش تیکماخ = برای کسی دوز و کلک چیدن
نار قاوال
لولووا (loluva)
تاراققا (ترقّه)
ال بومی (بُمبی)
پنبه چوب
تومانا گیرَن (ن. تصویر بالا)
اولدوز تؤکن (قارا باروت و آلومینیوم خیرداسی، روی یک سیم می چسباندند و آتش میزدند).
(.بعضی ترجمه های فارسی را که نوشته نشده، من پیدا نکردم. اگر شما میدانید، لطف کرده و در کامنت ها بنویسید)
میشو = به معنای آبشخور میش کوهی؛ نام کوهی است مُشرف به دریاچه شاهی.
Mişow
قیقاجی = به شکل سه گوشه قائم یا ۸۷۸۷۸۷
سیجیم = ریسمان
sicim
تین = (تلفظ «یا»ی وسط: کوتاه) گاز زغال، اکسید کربن، گازی که از سوختن زغال حاصل میشود و استشمام آن سردرد و سرگیجه تولید میکند. تین باسدی = هوا پر از گاز زغال شد.
tin
شقّه (شَققه) = تکّه بزرگ (مثلا گوشت)؛ شقّه له ماخ = به تکه های بزرگ تقسیم کردن
şäqqälämax
کالاک (کالک) (ترکیب «کال» به معنی نارس و حرف تصغیر -ک) = نوعی خربزه خام و معمولا سبز (تلفظ هر دو کاف «نرم» (سخت کامی) مانند «کار» به معنی کر، ناشنوا» و هر دو «آ» کوتاه است.
kalak
باشماخ، باشماق = کفش، چوست، پای افزار
başmax, başmaq
بالابان = (دو آوای آ در بالابان هر دو کوتاه) نوعی نی، بَلَبان، نی انبان. (جان من، تا به لبانت بلبان آوردی، – امیری هروی). مزگان به معنی «موزیکان». در تبریز تعبیر «میزگان بالابان» به معنی موزیکان بالابان» رایج بود».
balaban, mızgan balaban
کله پرته = دری وری، پرت و پلا، اراجیف. کله پرته دانیشماخ، کله پرته وورماخ = پرت و پلا گفنتن.
kälä-pärtä
تیلته = نان خُرد کرده شده در آب گوشت و اشکنه و آب دوغ. تریت (تیلیت هم گفته میشود).
tiltä
برنی = ظرف سفالین یا چینی با دهان گشاد برای نگهداری ترشی، یا روغن (ظاهرا تعبیری است کهنه شده).
bärni
چوست = پاپوبش، کفش، باشماخ.
çüst
دَمَک = کلبه، دخمه، پناهگاه کوچکی که انسان در آن دم گیرد.شااید ریشه اش از «دخمه» باشد (یحیی ذکاء).
dämäk
خزل = پائیزده سارالان، یئره تؤکولن یرپاخلار
xäzäl
دسترخان (در اصل دستارخوان) = سفره، در اصل: سفره طولانی و رنگین.
dästärxan
کومبا= (تلفظ کاف مانند تعبیر : کر در فارسی) سختکامی است) یک مشت، مقدار زیاد
komba
چؤوزه = جوش روی پوست بدن، جوشه.
çöwzä
دَری وَری = کله پَرته، سخن بی سر و ته.
دَردو = دردمند، بیمارگونه
därdow
دَرَندَش = دشت اندر دشت، جای وسیع. درندش اطاقدی (اطاق بزرگی است).
därändäş
آستا (در تلفظ بعضی ها: آسدا) = آهسته، یواش.
آستا گئدن یورولماز = کسی که آهسته راه میرود خسته نمیشود.
آستا قاچان نامرددی (نامرددیر) = وای به حال کسی که آهسته فرار میکند (در حالات خطر).
Asta (asda); Asta gedän yorulmaz; Asta qaçan namärtdi.
گئجه قوشی = مرغ شب (باویز).
دا، دی، داهی: دا = گَل دا… (بیا دیگه، دِ بیا)، دی گَل (بعضا دی گَل دا! داهی داهی ده دئدی؟ دیگه چی گفت؟
da, di, dahi
خوشان-خوشان = خوش-خوشک، به تدریج
xoşan-xoşan
کینیس = خسیس. کِنِس. چیلیس یا چینیس هم گویند. < چوخ کینیس آدامدی (آدم بسیار خسیسی هست).
میرَسَّک = نیمروی تخم مرغ (تلفظ کاف پایانی نرم است، مانند چؤرک، دیرَک).
mirässäk
کپَرَه = کبَره، چرک چسبیده به دست و پا. < الیم کپره باغلییپ: دستم کبره بسته.
Älim käpärä bağliyip.
قنوو = جوی آب، قنات، جوی جاری در باغ ها. به جوی های کنار خیابان ها نیز گفته میشد. به گفته شادروان یحیی ذکاء «قنوو» از دو کلمه ساخته شده: «قن» از آذری باستان به معنی «کن» (کهن، کان، جوی) و «او» به معنی «آب».
qänow
کل پِی سر = آدم قوی هیکل، گردن کلفت، شخصی که صاحب گردنی ستبر باشد.
käl peysär
آزار= (تلفظ هر دو مصوت کوتاه است): بیماری، مرض، ناخوشی. «اولماسین آزار!» به معنی آرزوی تندرستی برای یک شخص به کار میرود
azar
چیلتیک = بشکن. چیلتیک چالماخ = بشکن زدن و رقص و شادی کردن.
چوبوخ = چُپق. اصلش از «چوبک» است. وسیله ای قدیمی و لوله ای شکل برای دود کشی (مانند «پیپ» دوره های بعدی).
çubux
دالبادال = پشت سر هم.
بادکِش = ظرف شیشه ای (معمولا استکانی) کوچک که در پزشکی سنتی به محل درد (مثلا پشت) می چسباندند (می انداختند)، هوای داخل آن را با پنبه می سوزاندند و با این ترتیب گرم و تخلیه میکردند. بادکش محل درد را گرم میکرد، جریان خون عادی میشد و درد، تسکین می یافت.
.بادکش سالماخ = بادکش انداختن.
badkeş (bak-keş)
هؤشؤنه = دلهره، دلواپسی
Höwşünä