یکّه پَر

یکّه پَر = آدم درشت بدن، بلند قامت

yekkäpär

مازگامِت

مازگامت = جنس یا آدم به درد نخور، با سطح و کیفیت پائین (زبان کوچه-بازاری در تبریز). به روایتی اصل این واژه از عبارت انگلیسی

Moscow Made

می آید. زمانی در تبریز کالاهای وارداتی خارجی بر دو نوع بودند: ساخت آمریکا و ساخت شوروی. این عبارت انگلیسی روی کالاهای ساخت شوروی نوشته شده بود. از این طریق در زبان شفاهی مردم این عبارت به شکل «مازگامت» با لحن تمسخر عنوانی بود که به کالاهای بنجل (مانند امروز ساخت چین) داده شده بود. روایت دیگر این است که این تعبیر «شکل تبریزی» شده کلمه روسی «مازقو نِت» به معنی آدم بی مغز، بیشعور و احمق است.

mazgamet

خوشا گلیم

خوشا گلیم = خوش آیند

xoşa gälim

جیغان ویغان

جیغان ویغان= جیغ و ویغ، هیاهو، جنجال

cığan vığan

ایسّوت

ایسّوت، ایسسی اوت = فلفل

issot

زوغ

زوغ = بخشی (مخصوصا کناره) بعضی گیاهان، مثلا نخ کناره لوبیای سبزکه وقت پاک کردن آن را از بدنه لوبیا جدامیکنند.

zuğ

شیللاخ

شیللاخ = لگد، ن. قاریشقا شیللاغ آتدی.

şıllax

کیف

کیف (در «کیف توتماخ») = نم شئی لرین اوستونده نازک قارچ طبقه سی. گندیدن، پوسیدن.

kif tutmax

آغاش (آغاج، آغاچ)

آغاش (آغاج، آغاچ) = درخت، چوب، تخته. (کهنه شده): معیار مسافت (حدود پنج شش کیلومتر)

ağaş (ağac, ağaç)

قورتوم

قورتوم = جرعه (تقلید از صدای قورت-قورت که هنگام نوشیدن عجولانه مقدار زیادی آب شنیده میشود).

qurtum

نَریلدماخ

نَریلدماخ (احتمالا ازنعره) = نعره کشیدن.

närildämax

دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی

دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی = (غالبا در زبان کودکان) کوچک، ریز، ریزه-پیزه، خُرد (همچنین: بالاجا، بالا).

dınqıli, cınqıli

جومماخ

جومماخ (جومماق)= فرورفتن (غالبا در آب).

cummax, cummaq

گیرده

گیرده = گِرد، ن. گیردکان (گردو).

girdä

​‌پادار

پادار(هر دو‌مصوت کوتاه، تاکید روی الف دوم) = پی درپی، مرتبا، بطور منظم، مثلا: پادار سیگار چکیر=مرتبا سیگار میکشد.

padar

جومالماخ

جومالماخ = به صورت متمرکز جمع شدن جانوران (مثلا مورچه ها یا پرندگان) یا حتی انسان ها در جائی با هدفی مانند به دست آوردن چیزی خووردنی یا نوشیدنی، احتمالا از «جمع» و «جمع اولماخ».

comalmax

-گیل

-گیل- = پسوندی است که بعد از نام های خاص اشخاص (یا نام حانوادگی آنها) می آید و گروه وابسته (خویشاوندان یا دوستان و همکاران) آن شحص یا خانواده معنا میدهد، مانند: بابک گیل (بابک و خانواده اش، دوستان و نزدیکانش).

-gil

اَننَنماخ

انننماخ ((احتمالا اَن-لَنماخ) = به خود بالیدن، احساس غرور کردن

ännänmax, (än-länmaq)

بالا-بالا

بالا-بالا = به تدریج، یواش یواش، کم کم

bala-bala

پی!، پیی!

پی 1. (حرف ندا، تعجب و شگفتی) = عجب! شگفتا! «ی» در آخر، طولانی و با تاکید تلفظ میشود.). 2. چربی بدن (حیوانات یا انسان).

pi/piy

یِیین

یِیین = سریع، تُند، با سرعت

yeyin

کِهَلماخ

کِهلماخ (کهلماق) = بی حس شدن، مثلا: بارماغیم کهلدی = انگشتم بی حس شد.

kehälmax, kehälmaq

شیلیکوت

شیلیکوت (شیلی-کوت) = از کار افتاده، داغون (بدن، ماشین)

şiliküt

دولچا

دولچا (دُلچا)= سطل

dolça

دیغیرراتماخ

دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ)

dığırratmax (dığırlatmaq)

چیمدیک

چیمدیک = به اتدازه دو، سه نوک انگشت، مثلا «بیر چیمدیک تورپاخ» یک مقدار کوچک خاک، چیمدیک ائله ماخ، چیمدیکله ماخ = با دو نوک انگشت بدن کسی را فشار دادن، وشگون (نیشگون) گرفتن.

çimdik, çimdiklämax

دَردوت ائله ماخ

در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن.

där-dot elämax

آجیخ، آجیق

آجیخ، آجیق = دلزدگی، عصبانیت، دلخوری، مثلا: آجیغیم گلدی (آجیغیم توتدی)=بدم آمد، دلخور شدم، به من برخوررد.

acıx, acıq

گیجیک

گیجیک = حسادت، رشک. گیجیک ائله ماخ، گیجیکلنماخ =حسد بردن، حسادت ورزیدن.

gicik, giciklänmax, gicik elämax

شئی شوی

شئ شوی = خرت و پرت.

şey-şüy

آروات یاریم

آروات یاریم (تحت اللفظی: نیمه خانم) = به دختر بچه هائی گفته میشود که (اغلب قصدا و به شوخی) ادای خانم ها را در می آورند.

arvat-yarım

هَشترخان

هشترخان = بوقلمون

häştärxan

یِیین

یئیین = سریع، باسرعت، تند.

yeyin

عِیرَتی

عیرتی (صفت، قدیمی شده) = مصنوعی، پروتِز، بی قواره، مانند: عیرتی دیش = دندان مصنوعی، عیرتی بؤرک = کلاه بی قواره.

eyräti

لؤهلماخ

لؤهلماخ (لؤه لماخ) = له له زدن، از خستگی با بیرون آوردن زبان (مانند سگ) به تنگی نفس افتادن.

löhlämax

باشی اشاغی

باشی اشاغی (باش-اشاغی) (صفت، قید) = 1. (تحت اللفظی: سر به زیر) آدم متواضع.

başı-äşaği (başäşaği)

بَیاخ

بیاخ، بایاخ (همچنینی در زبان شفاهی: بیاخلاری) = چند لحظه پیش.

bäyax, bayax

گیلَه

گیلَه = دانه، قطره (آب)، مردمک چشم

gilä

زایلاماخ

زایلاماخ (شاید هم: ضایع-لاماخ) ( (مثلا میوه) ضایع شدن، فاسد شدن، به هدر رفتن، ن. زای، همچنین: ئوکوزون تایدی، ایشین زایدی.

zaylamax

گؤدَنسیز

گؤدنسیز = نامعقول (ریشه گؤدن) به تهیه کننده این مجموعه معلوم نیست.

gödänsiz

شوی

شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت).

şüy

زای

زای (احتمالا از ضایع) = فاسد (مثلا میوه)، به هدر رفته. ن. زایلاماخ، ئوکووزون تایدی.

zay

کردی

کردی (به فتح کاف) = کرت: زمین معین کوچک (مثلا در حیاط) برای زراعت؛ کاله.

kärdi

سیریخ (چکماخ)

سیریخ (سیریق) = غالبا نخی نه چندان نازک که برای دوختن کنار لحاف و بالش و لباس هایی مانند کت و شلوار و پیراهن به کار میرود. سیریخ چکماخ = دوختن کنار لحاف و پالتو و غیره. (بیرشخصه، به کسی) سیریخ چکماخ = پدر کسی را در آوردن، او را فریب دادن.

sırıx, sırıq, sırıx çäkmax

چکیشماخ

چکیشماخ (چکیشماق) = از فعل چکماخ، چکمک (کشیدن): 1. متقابلا کشیدن، جر و بحث کردن،بر سر چیزی رقابت کردن، 2. شرط بندی کردن (شرط باغلاماخ) ، ن. جیناخ.

çäkişmax, çäkişmaq

جیناخ

جیناخ

جیناخ (جیناق) = استخوان دو شاخه و نازک سینه مرغ. در گذشته دو بچه دوست و همبازی این را بین خود می شکستند و شرط می بستند. شرط معمولا این بود که وقتی یکی از این دوستان چیزی را به دوست دوم می داد و فورا می گفت: یادس! تا شرط بندی را می برد. اگر دوست دوم قبل از دوست اول می گفت: یادیمدا! در آن صورت بارنده به حساب نمی آمد. این شرط بندی را در ترکی چکیشماخ، شرط باغلاماخ میگفتیم.

دیغلاماخ

دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.

dığlamax

جووَللاخ

جووَللاخ، جووَلاخ، جووللاغی = چالاک، شاداب، خوش آیند (مخصوصا در مورد کودکان و نوجوانان به کار میرود).

cüvällax, cüvälax, cüvällaği

سُووماخ

سُوماخ، سووماخ، سُوماق=روبراه کردن، تمام کردن، رسیدگی کردن و به انجام رسانیدن. مثلا: کلاسی (فلان ایشی، جلسه نی) سُودوم= کلاس، فلان کار، جلسه را به سرانجام رساندم.

sowmax, sowmaq

تیکیرگه

تیکیرگه (به فتح گ)= شیره درخت، صمغ

tikirgä