بِی بازار

بِی بازار (یکجا بکار می رود) تنها در اصطلاح (فلان کسین) بِی بازاری یوخدی (یوخدور) به معنی فلانی چپ و راستش معلوم نیست، هیچ معلوم نمی شود که چه خواهد کرد، هر چیزی را می توان از او انتظار داشت.شاید در اصل از دو واژه «بیع» و «بازار» مرکب بوده است، به معنی کسی که در بازار چیزی (به) بیع نگذاشته است، یعنی مراعات چیزی را نمی کند.

bey-bazar

سوسوز قلمه

سوسوز قلمه= در اصل به معنی «درخت تبریزی بی آب» اصطلاحا به آدم های لاغر گفته می شود.

suusuz qälämä

دویماج، دویماش

دویماج، دویماش=نوعی غذای میان وعده مخلوط لواش خشک خورد شده، پنیر و کره و گاه جعفری یا تلخون ریز شده.

اوت پارچاسی

اوت پارچاسی = آتش پاره، اصطلاحا به معنی آدم زبل، زرنگ، کار چاق کن، ماهر

ot parçasi

کولَه

کولَه = آدم قد کوتاه

külä

چیمخیرماق

چیمخیرماخ = به سر کسی (یا بدون فرد مخاطب) غُر زدن، عصبانی شدن، به طور روشن، شاید زیر لبی (اما نه به صورت داد زدن و دشنام) اظهار شکایت و نارضایتی کردن

çımxırmaq (TR: çemkirmek)

دارقا شاییرت

دارقا شاییرت (دارقا، داروغه، شاگرد) = معنی لغوی=شاگرد داروغه، اصطلاحا به معنی آدم لات

darqa şayırt (daruğä şagird)

قلمه

قَلَمَه = درخت تبریزی و یا صنوبر (این نامگذاری احتمالا بخاطر شکل این درخت و یا طریق کاشتن و تکثیر نهال آن است.)

qälämä

چیرمالاماق، چیرمالانماق

چیرمالاماخ (فعل متعدی)= آستین پیراهن یا شلوار را بالا زدن، از جمله برای انجام کاری، مثلا قوللاریمی چیرمالادیم )=آستین های پیراهنم را بالا زدم. چیرمالانماخ (فعل لازم)= آستین ها را بالا زدن (بدون مفعول)، برای انجام کاری آماده شدن. مثلا او ایشی گورماغا چیرمالاندیم=برای انجام دادن آن کار آستین ها را بالا زدم.

çırmalamaq (transitive v.), çırmalanmaq (intransitive v.)

شِه

شِه=نم، رطوبت کم، شِه چکمک (چَهماخ)=نم کشیدن، رطوبت کمی از هوا یا از زمین مرطوب به خود گرفتن.

şeh

بیرووز آلماق/وئرماق

بیرووز آلماخ (از کسی چیزی را قرض گرفتن، اما معمولا برلی پول استفاده نمی شود). بیرووز وئرماخ چیزی را به کسی قرض دادن.

birowuz almq, vermaq

قوپالاغا گؤتورمک

قوپالاغا گؤتو(ر)ماخ=برای گرفتن کسی دنبال او دویدن (واژه ای بنام قوپالاق و یا قوپالاق به ما معلوم نیست).

کوف (اوچماق)

کوف (با تلفظ نرم کاف)- تاب (بازی کودکان)

کوف اوشماخ= تاب بازی کردن

 

ئولوشگه مک

ئولوشگماخ=پژمردن (گل و گیاه)

اَپریماق

اپریماخ= پلاسیدن (گل و گیاه)

äprimaq

قولای، بیر قولای

قولای (در ترکی ترکیه: «کولای» به معنی آسان) در ترکی آذری (شفاهی و تا حدی زبان عوام) معنی چیزی کم ارزش و با کیفیت پایین می دهد، مانند قولای قارپیز: هندوانه با کیفیت پایین.

اصطلاح «بیر قولای» در زبان شفاهی ترکی آذری به معنی «کمی» می آید: «بیز قولای دوشوندوم» (کمی فهمیدم).

قالاماق

قالاماخ: روی هم انباشتن (مثلا هیزم).

قالانماخ (شکل مجهولی)=انباشته شدن، مثلا قصابین توکانیندا ات اوست اوسته قالانیپ.

آغناماق

آغناماخ=سرازیر شدن، ریختن با حجم و مقدار زیاد و انبوه مانند ریختن گندم از توبره

ağnamaq

گؤینه مگ

گؤینه ماخ=احساس سوزش کردن. بیشتر در مورد سوزش معده، پوست و یا دندان به کار می رود.

göynemek

 

گیرده کان

گیرده کان (گردکان)=گردو

girdekan

دَستَرخان

دَستَرخان=سفره (از رواج افتاده است. امروزه بیشتر سفره می گویند).

یووخ

یووخ (یو-ووق)= به معنی یاخین، نزدیک (در لهجه اورمیه)

جیغاللیخ ائله ماخ

جیغاللیخ ائله ماق=کلک زدن، ناروزدن (در بازی) برای بُردن بازی

cığallıx elämax

چیلتیک چالماخ

چیلتیک چالماق=بِشکن زدن

çiltik çalmaq

جازلاماق

جازلاماق= برای برباد دادن و هدر دادن مال و اموال و پول بکار میرود. مثال : دده سیندن قالان پولی ،ائوی ، باغی بیر ایلدی کی جازلادی گئتدی.

وَرَه ور

وَرَه ور = کم کم ، رفته رفته

لئسلَنماق

لئسلَنماخ=لذت بردن از هوای مطبوع و خنک، مثلا: یاتیب پنجره نین قاباغیندا ،سرین هاوادا لئسلَنیر

قیرنا

قیرنا=شیر آب (کهنه شده)

لئی لئی

لئی لئی گئتمک، لئی کیمین گتماخ=جهیده جهیده، تند تند، سریع راه رفتن (بیشتر در مورد کودکان)

زینه زینه

زینه زینه و یا زینی زینی=کم کم، مرتبه به مرتبه، آهسته آهسته (مثلا جاری شدن آب از شیر آب، بالا رفتن و یا پائین آمدن از یک پلکان)

zinä-zinä

پولوشک

پولوشک=تفاله (معمولا پس مانده میوه، بخصوص پس از خوردن) مثلا: آلمانی یئدیم، پولوشگونی آتدیم=سیب را خوردم و پس مانده اش را بیرون انداختم. در زبان شفاهی با حذف کاف آخر «پولوش» هم گفته می شود.

pülüşk

اُوسارلاماخ

اوسارلاماخ، اُوسارلاماق=افسار کردن، به افسار بستن (اسب را، و یا به معنی مجازی: مهار کردن، مطیع نمودن، مانند شعر صابر «لاپ بیزی اوسارلادیلار، میندیلر»)

owsarlamax

دادار، داردار، دردر

دادار و یا داردار، دردر= (زبان کودکان) به معنی «بیرون از خانه»، مثلا: دردره گئداخ، دادارا گئتدی، دردره گئدک (برویم بیرون، مهمانی). همچنین: دادارلانماق: برای بیرون رفتن، خود را حاضر کردن و آماده شدن، مثلا: هارا گونده دادارلانیسان گئدی سن؟

انگه وئرماخ

انگه وئرمک=پرحرفی کردن

enge vermax

گیجیک ائله مک

گیجیک ائله ماخ و یا گیجیکلنماخ (شکل دوم در میان مردم آذربایجان ایران کمتر رایج است)=حسودی کردن، مثلا شما کسی را می بینید که دندان های سفیدی دارد و می گوئید: دیشلرینی گوردوم، گیجیک ائله دیم (بدون کار برد ادات «را» و یا «به»).

gicik elemax

بیر تیل

بیرتیل= یکراست، مستقیما، به سرعت؛ مثلا بیر تیل ائوه گئتدیم=یکراست به خانه رفتم.

Bir til

مارا

مارا: در بازی های کودکان گوشه ای از اطاق و یا حیاط که بچه ها سعی می کنند آن را بگیرندکه در آن صورت بازیکن دیگری نمی تواند آنجا بیاید و دوست بازیکنش را در آنجا را بگیرد. محل امن برای بازیکن، مثلا در بازی قاچان-قاچان (بدو-بگیر)

ئولوشگماخ

ئولوشگماخ، ئولوشگمک، ئولوشکمک

ölüşgemek

پژمردن (گل، میوه، سبزی). ظاهرا ریشه اش از ئول-مک (مُردن) است، رو به مرگ گذاشتن.

سوسوز

(فلان کس) آدامی سوسوز چشمه یه آپارار، سوسوز گتیرر> (فلانی) آدم را تشنه تا چشمه آب می برد و تشنه برمی گرداند (برای تعریف زرنگی و یا حیله گری کسی گفته می شود.)

ایلان هر یئره اَیری گدر

ایلان هر یئره اَیری گدر، اوز یوواسینا دوز گدر= مار به هر جا کج می رود ، اما به خانه خودش راست میرود.

گزمه‌گه غریب اؤلکه

گزمه‌یه غریب اؤلکه، اؤلمه‌یه وطن یاخچی: کشور غریبه برای گردش خوب است، وطن برای مُردن (هر قدر می خواهی در غربت بگرد، اما برای مردن وطن مناسب ترین جاست)

مشین

مشین، meşin

چرم، محصول چرمی (مانند آستر کفش، جلد چرمی کتاب)

سوزنی

سوزنی، süzeni

سفره، رومیزی و هر نوع پارچه ای که چه برای آذین و چه کاربرد خانگی (مثلا: برای انداختن جلوی سماور) نقش و نگار سوزن دوزی و یا ملیله دوزی شده داشته باشد.

یاخینا گلمه

یاخینا گلمه یانیرام، اوزاغا گئتمه دونورام=زیاد به من نزدیک نشو که مرا می سوزانی، زیاد از من دور نشو که سردم می شود.

دیل چاشار

دیل چاشار دوزونی دییه ر – گاه زبان می لغزد و راستش را می گوید.

بورجلی بورجلونون

بوشلی (بورجلی، بورشلی، بوشلی)  بوشلونون ساغلیغین ایستر.

بئش بارماغین بئشی

بئش بارماغین بئشی ده بیر اولماز – پنج انگشت برابر نیستند.

حکیم محرم دیر

حکیم محرم دیر – حکیم محرم است.

حق الی بیکار قالماز

حق الی بیکار قالماز، گئژ کسر، کارلی کسر – دست حق بیکار ننشیند. دیر میبُرد اما خوب میبُرد.

دوز یئرده یئریه بیلمیر

دوز یئرده یئریه بیلمیر، شوخومدا (شخمده) شیللاق آتیر – نظیر: قاچ زین را بگیر، اسب سواری پیش کشت. و یا: کار زمین را نساخته به آسمان میپردازد.