یِیین

یِیین = سریع، به سرعت

yeyin

قره گؤزلی

قره گؤزلی (یا قره گؤز) = عزیز دل

qärägözli

شور گوزلی

شور گوزلی (یا شور گؤز) = هیز

şorgözli

تای باشی

تای باشی = تای به معنی گونی یا کیسه، باش به معنی سر، آغاز. به صورت کنایه و در معنای مجازی و منفی، به آدم لومپن، لات و جاهل گفته میشود. ترجمه تحت اللفظی: آنچه که مانند میوه، سیب زمینی یا پیاز در سرِ گونی قرار دارد تا وقتی مشتری گونی را باز میکند، باور کند که تمامی گونی به همان کیفیت است. احتمالا به این معنا که این آدم اگر با این صفات منفی نمونه و زبانزد فلان گروه است، وای بحال خود آن گروه.)

taybaşi

شوی

شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت).

şüy

زای

زای (احتمالا از ضایع) = فاسد (مثلا میوه)، به هدر رفته. ن. زایلاماخ، ئوکووزون تایدی.

zay

کردی

کردی (به فتح کاف) = کرت: زمین معین کوچک (مثلا در حیاط) برای زراعت؛ کاله.

kärdi

سیریخ (چکماخ)

سیریخ (سیریق) = غالبا نخی نه چندان نازک که برای دوختن کنار لحاف و بالش و لباس هایی مانند کت و شلوار و پیراهن به کار میرود. سیریخ چکماخ = دوختن کنار لحاف و پالتو و غیره. (بیرشخصه، به کسی) سیریخ چکماخ = پدر کسی را در آوردن، او را فریب دادن.

sırıx, sırıq, sırıx çäkmax

چکیشماخ

چکیشماخ (چکیشماق) = از فعل چکماخ، چکمک (کشیدن): 1. متقابلا کشیدن، جر و بحث کردن،بر سر چیزی رقابت کردن، 2. شرط بندی کردن (شرط باغلاماخ) ، ن. جیناخ.

çäkişmax, çäkişmaq

جیناخ

جیناخ

جیناخ (جیناق) = استخوان دو شاخه و نازک سینه مرغ. در گذشته دو بچه دوست و همبازی این را بین خود می شکستند و شرط می بستند. شرط معمولا این بود که وقتی یکی از این دوستان چیزی را به دوست دوم می داد و فورا می گفت: یادس! تا شرط بندی را می برد. اگر دوست دوم قبل از دوست اول می گفت: یادیمدا! در آن صورت بارنده به حساب نمی آمد. این شرط بندی را در ترکی چکیشماخ، شرط باغلاماخ میگفتیم.

دیغلاماخ

دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.

dığlamax

عزیز گرامی

عزیز گرامی = (تلفظ گرامی به صورت گیرامی، آ طولانی) عزیز دردانه.

äziz-girami

بو حنا

بو حنا (خینا) او حنالارا بنزه مز = این حنا از آن حناهائی که میشناسی نیست.

Bu häna o hänalara bänzämäz.

جووَللاخ

جووَللاخ، جووَلاخ = چالاک، شاداب، خوش آیند (مخصوصا در مورد کودکان و نوجوانان به کار میرود).

cüvällax, cüvälax

سُووماخ

سُوماخ، سووماخ، سُوماق=روبراه کردن، تمام کردن، رسیدگی کردن و به انجام رسانیدن. مثلا: کلاسی (فلان ایشی، جلسه نی) سُودوم= کلاس، فلان کار، جلسه را به سرانجام رساندم.

sowmax, sowmaq

تیکیرگه

تیکیرگه (به فتح گ)= شیره درخت، صمغ

tikirgä

شیریخ (شیریق)

شیریخ (شیریق) = قاچ (مثلا هندوانه)؛ رشته، بریده کم پهن (مثلا پارچه)

şırıx, şırıq

یئر به یئر

یئر به یئر، یئر به یئر ائله ماخ، اولماخ = جابجا، جابجا کردن، جابجا شدن (وقتی هر کس و هرچیز در جای خود قرار میگیرد).

yer-bä-yer, yer-be-yer (elämax, olmax)

چیمچیشماخ

چیمچیشماخ : نسبت به چیزی (مثلا سوسک) دچار چندش شدن.

Çimçişmax, çimçäşmaq

قِیقاج

قیقاج، قِیقاجی = مورب، خم، کج. قیقاجی یئریماخ=کج راه رافتن، قیقاجی اوخ آتماخ (در حال اسب سواری) برگشته و په پشت سر خود تیر انداختن (چنانکه در قرون وسطا در میان قبایل ترک دشت ها مرسوم بود.)

qeyqac, qeyqaş, qeqaci zol getmax, ox atmax

دیله توتماخ

دیله توتماخ = نحت اللفظی کسی را «به زبان گرفتن»، به معنی به کسی دلداری دادن.

dilä tutmax

دازالاخ

دازالاخ (دازالاق) = در زبان کوچه و عوام، به کسانی گفته میشود که مو بر سر ندارند. صفت اصلی «داز» (طاس، کله طاس) است.

dazalax (dazalaq)

مایا قویماخ

مایا قویماخ = تحت اللفظی: مایه گذاشتن. (به کسی) ارفاق قائل شدن، خوبی کردن، نزدیکی نشان دادن، هدیه دادن.

maya qoymax (qoymaq)

قلبی قره

قلبی قره = (ترجمه تحت اللفظی: سیاه قلب) متعصب جنسی (مخصوصا تعصب خانوادگی مثلا در مورد زن، مادر و خواهر).

بلکه نی اکسن

«بلکه» نی اََکسن، چغندور(شلغم) بیتَر = اگر «بلکه» و «شاید» را بکاری، چغندر(یا: شلغم) میروید. منظور این است که روی احتمالات غیر واقعی نمیتوان حساب کرد.

«Bälka»ni äksän, çuğundur bitär.

آلوده

آلودَه = این واژه همان آلوده فارسی است. در گذشته بین مردم عادی معنی «عاشق» و «دلباخته» هم میداد. احتمالا این کاربرد دیگر کهنه شده است.

aludä

ال-ایاخدان دوشماخ

ال-ایاخدان دوشماخ = پیر و ناتوان شدن. ن. ال-ایاخلی

äl-äyaxdan düşmax

ال ایاخلی

ال ایاخلی = (صفت) آدم زرنگ، زبل، با جربزه. مق. ال ایاخسیز = آدم بی دست و پا، بی جربزه. ن. ال-ایاخدان دوشماخ = پیر و ناتوان شدن.

äl-äyaxli, äl-äyaxsız, äl-äyaxdan düşmax

توموشماخ

توموشماخ = مات و حیرت زده شدن. توموشوق = آدم متحیر، مات.

tumuşmax, tumuşux

گون ها طرفدن چیخیپ؟!

گون ها طرفدن چیخیپ؟! = آفتاب از کدام طرف درآمده؟! به معنای «چه عجب!»

Gün ha täräfdän çıxıp?!

گؤز قولاخ اولماخ

بیر نفره، بیر شئی یه) گؤز قولاخ اولماخ = تحت اللفظی (به کسی یا چیزی) چشم و گوش بودن به معنی مواظب و مراقب کسی یا چیزی بودن تا اتفاق بدی به او (یا آن) نیفتد. (در تلفظ واقعی بین مردم این واژه ها پشت سر هم تلفظ می شوند و به این ترتیب مثلا تلفظ «خ» در قولاخ تبدیل به «غ» میشود: گؤز قولاغولماخ.

göz qulax olmax (göz qulağolmax)

مَش باغلاماخ

مَش (مَرج) باغلاماخ ، مرج ائله ماخ = (با کسی بر سر چیزی) شرط بستن، شرط کردن.

mäş (märj) bağlamax

سوتول

سوتول = نوزاد، شیرخوار، نونهال.

sütül

قَرهَ شین

قره شین = سیاه چرده، سیاوش

qäräşin

شیتیل

شیتیل =نهال، نشای درخت، بوته، گل یا سبزی. بو گولی شیتیل اکللر (اکرلر) = این گل را وقتی تازه بارآمده (وقتی که نهال است) می کارند.

şitil

بِینی سولانیپ

بِینی سولانیپ = (تحت اللفظی: مغزش آبکی شده.») اصظلاحا به معنی «عقلش سرجایش نیست.»

Beyni sulanıp.

توکان (دکان) الوپ ها!

توکان (دکان) الوپ ها! = (فلانی) هم دکان باز کرده. بیهوده مایه درد سر شده. حرف بیخودی میزند، کار بیهودهای میکند. «دکان» در اینجا اصطلاحا به معنی حرف یا کار بیهوده است. مثلا «بیزه توکان اولوپ!» به معنی «برای ما درد سری شده!»

Tükan olup!

قویروخ اله وئرمیر

قویروخ اله وئرمیر ´= (تحت اللفظی: دم به دست نمیدهد) اصطلاحا به معنی رضایت نمیدهد، موافقت نمی کند،

quyrux älä vermir

خوش گولش

خوش گولَش = (انسان) خوشرو، خوش برخورد، خوش مشرب.

xoş-güläş (insan)

بارا قویماخ

بارا قویماخ = اشتباهی کردن که باعث شزمندگی هم بشود. سوتی دادن.

bara qoymax

مِهلَنماخ

مِهلَنماخ = عاطل و باطل گشتن، ول معطلی، وقت تلف کردن و کاری انجام ندادن

mehlänmax, mehlänmaq

تک

تک = (۱) تک، یک، یکی، دنیادا تکدی (در دنیا نظیری ندارد). تَه، اوره ییمین تکینده = در ته قلبم

täk (täh).

قویون جان دردینده

قویون جان دردینده، قصاب ات (پیی) آختاریر = گوسفند نگران جانش هست، اما قصاب دنبال گوشت (چربی) میگردد.

Qoyun can därdindä, qässap ät (piy) axtarır.

سککی

سَککی (سکّی) = سکّو

säkki

کِه، کِهَلماخ

کِه= بی حس. کِهَلماخ = بی حس شدن (دست، پا)، مثلا: بارماغیم کِهَلدی=انگشتم بی حس شد.

keh, kehälmax(max/maq)

قالاماخ، قالانماخ

قالاماخ (قالاماق) = روی هم چیدن، انباشتن (مثلا هیزم) به مقدار زیاد. قالانماخ = روی هم انباشته شدن، چیده شدن به مقدار زیاد.

qalamax(q), qalanmax(q)

ظلمات داشی

ظلمات داشیدی، گوتورن ده پئشماندی، قویان دا = سنگ ظلمات است، هم کسی که بلندش میکتد پشیمان است، هم کسی که سر جایش میگذارد.

Zülmat daşıdi, götüren de peşmandi, qozan da.

دیغیررانماخ، دیغیرراتماخ

دیغیررانماخ (دیغیررانماق) = غلطیدن، قل خوردن. دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماق) = غلطاندن، قل دادن.

dığırranmax(q), dığırratmax(q), dığırlanmax(q)

دیلدن دوشدوم

دیلدن دوشدو = (تحت اللفظی: از دل افتادن)، خسته و کوفته شدن، تاب و توان خود را از دست دادن.

Dildän düştüm.

بیر داشینان دووار

بیر داشینان دووار اولماز : با یک سنگ (تنها) دیوار نمیشود (ساخت).

Bir daşınan duvar olmaz.