حق دییه ندن صونرا آخار سولار دورار – ترجمه: حرف حق که بزبان رانده شد آب روان میایستد.
دسته: ح he
حق سؤز آجی اولار
حق سؤز آجی اولار – ترجمه و نظیر: حرف حق تلخ است.
حق سؤز دانیشانین بؤرکونون تپه سی
حق سؤز دانیشانین بؤرکونون تپه سی ییرتیق اولار- ترجمه: کلاه حق گو پاره است (برای آنکه همیشه مورد توبیخ واقع میشود و توسری میخورد.)
حق سؤزدن
حق سؤزدن گوا اییی گلیر – ترجمه: حرف حق بوی مشک میدهد.
حق سؤزون یوقورتجان لکه سی
حق سؤزون یوقورتجا کری وار – ترجمه: حرف حق باندازه ماست لکه باقی میگذارد.
حق یاردیم ائله سه
حق یاردیم ائله سه قورد چوبان اولار – ترجمه: اگر حق مدد فرماید گرگ شبان میشود.
حق یاندیران چراغی
حق یاندیران چراغی گئچیرتماق اولماز – نظیر: چراغی را که ایزد برفروزد / هر آنکس پف کند ریشش بسوزد.
حق ییه سینه یاد اولماز
حق ییه سینه یاد اولماز – ترجمه: حق برای صاحبش بیگانه نیست.(و یا: مال صاحبینه…)
حکماوار اوزاخ
حکماوار (حکم آباد، هكماوار) اوزاق، کردی سی یاخین – نظیر: این گوی و این میدان. توضیح: شخصی ادعا کرد که در محله ما هکماوار (حکم آباد) کرتی هست به عرض هفت زرع و من بار ها از روی آن پریده ام. حضار گفتند: «هکماوار اوزاق…» یعنی همینجا بپر، ببینیم.
حق ییه نین آدین قویاللار حق وئردی
حق ییه نین آدین قویاللار حق وئردی – ترجمه: نام کسی را که حق میخورد «حق وئردی» («حق بخش») میگذارند.
حق ایله باطلین آراسی
حق ایله باطلین آراسی دؤرت بارماقدیر – ترجمه: فاصله بین حق و باطل چهار انگشت است. مراد آنکه آنچه را بچشم دیدی قبول کن، با گوشت شنیدی تردید نما.
حکمتدن سوال یوخدی
حکمتدن سوال یوخدور – ترجمه: از حکمت سوال نشاید.
حکمی حضرت سلیمانه یئتیشر
حکمی حضرت سلیمانه یئتیشر – ترجمه: حکمش به حضرت سلیمان میرسد.
حق الی بیکار قالماز
حق الی بیکار قالماز، گئژ کسر، کارری کسر – دست خق بیکار ننشیند. دیر میبُرد اما خوب میبُرد.
حد و سدی ئوکوز بیلر
حد و سدی ئوکوز بیلر – ترجمه: حد و سد را گاو میشناسد.
حرام حراما
حرام حراما گئده ر – ترجمه: پول حرام در راه حرام خرج میشود.
حرامی سان چیخ اشییه
حرامی سان چیخ چؤله – ترجمه: اگر حرامی هستی بیا بیرون.
حرص گلر
حرص گلر گؤز قیزارار، حرص گئدهر اوز قیزارار – ترجمه: غیض که آمد چشم (از غضب)سرخ میشود غیض که رفت روی آدم (از شرم) سرخ میشود.
حرصلنمیسن
حرصلنمیسن سو ایچ – نظیر: حرصت گرفته پشتت را بزن به آب سرد.
حلوا حلوا دئماغینان
حلوا حلوا دیماقینان آغیز شیرین اولماز – با حلوا حلوا گفتن دهان آدم شیرین نمیشود.
حلوا شیرین
حلوا شیرین، نفس کافر – ترجمه: حلوا شیرین و نفس (حرص) کافر.
حمامچی حمامچی نی گؤرنده
حمامچی حمامچی نی گؤرنده صندوقی ئوپر – حمامی که حمامی دیگری را ببیند صندوق را میبوسد. نگاه کنید به: دلاک دلاکین…
حمامدا اوخوماخ
حمامدا اوخوماق، غربتده ئوگونماق – ترجمه: آواز خوانی در حمام و خود ستائی در دیار غربت. نظیر: لاف در غربت و گوز در بازار مسگران.
حمامدا دلی وار
حمامدا دلی وار – نظیر: محتسب در بازار است، ماست ها را کیسه کن.
حمامدان چیخانین اری
حمامدان چیخانین اری اولاسان، سفردن گله نین آروادی – ترجمه: شوهر زنی باشی که از حمام آمده و زن شوهری باشی که از سفر آمده.
حمامدن گلیرسن
حمامدن گلیرسن ارون ائوینه گئت، پالتار یوماقدان گلیرسن ده دون ائوینه گئت – ترجمه: اگر از حمام میائی بخانه شوهرت برو و اگر از لباسشوئی میائی به خانه پدرت برو.
حمام ساتیلدی
حمام ساتیلدی جانیم دا قورتولدی – نظیر: حاجی مُرد، شتر خلاص.
حنا چوخ اولسا
حنا چوخ اولسا ماتحته یاخارلار – ترجمه: حنا که فراوان شد به ماتحت بندند.
حیاسی اولمییانین
حیاسی اولمییانین ایمانی دا اولماز – نظیر: کسیکه حیا ندارد ایمان نیز ندارد.
حیوان آریخلیخدان اوزولور
حیوان آریخلیقدان اوزولور، انسان یوغونلوقدان – ترجمه: حیوان از فرط لاغری بمیرد و انسان از فرط چاقی.
حكماوارين سویی دوشوب
هکماوارین (حكماوارين) سویی دوشوب – ترجمه: آب هکماوار به مزاجش ساخته است. توضیح: سابق که وسایل نقلیه مثل امروز وفور نداشت زنان تبریز برای استحمام در آب حمام هکماوار (حكم آباد) که از محلات دوردست تبریز است پای پیاده به راه میافتادند و عصری نیز پای پیاده به منزل مراجعت مینمودند. در نتیجه آنروز با اشتهای کامل غذا میخوردندو شب آتی رانیز در اثر خsتگی باصطلاح تخت میگرفتندو میخوابیدند و این دو معجزه را از برکت آب حمام هکماوار دانسته و بهمدیگر که میرسیدند میگفتند: «هکماوارین سویی…»
حیوان، ال ایاغووی ییغیشدور
حیوان، ال ایاغووی ییغیشدور، گئتمه لی سن – ترجمه: حیوان، دست و پایت را جمع کن که رفتنی شدی! توضیح: شخصی را گفتند چند میگیری و این قورباغه زنده را میخوری. وی اول تحاشی میکرد ولی به مرور که مبلغ را میافزودند تمایل نشان میداد تا آنکه گفتند صد تومان بگیر و بخور یا اینکه هنوز پول را بهانه خواهی کرد؟ در این وقت آن شخص رو به قورباغه کرد و گفت: «حیوان، دست و پایت را جمع کن که رفتنی شدی!»