لپه نی دئمه دویونو(دوگونو) ده، دونه نی دئمه بویونو (بوگونو) ده، یعنی لپه را نگو، برنج را بگو، دیروزرا نگو، امروزرا بگو(داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است.)
نویسنده: Abbas Djavadi
قویروخ آجی سی quyrux acısi
قویروخ آجی سی = درد دُم (داشتن، دادن)، مثلا علی نین ولی دن قویروخ آجی سی وار = به معنی علی نسبت به ولی یک «درد دُم دارد»، مجازا به این معنا که نسبت به او خون دلی دارد، بدی دیده و حالا می خواهد عوضش را در بیاورد.
آتدا-بوتدا atda-butda
آتدا-بوتدا = گهگاه، بعضا، یک در میان
کیریش kiriş
کیریش (کهنه شده) = چسب
موشتولوخ muştulux
موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی
شولاتداماخ şolatdamax
شولاتداماخ، شولاتداماق = ماستمالی کردن، کاری را سریع و به صورت سطحی، فقط برای انجام وظیفه و بدون جدیت انجام دادن. شولاتداما (اسم).
پیشیک بَزَمهَ
پیشیک بَزَمهَ = (تحت اللفظی: آرایش گربه) اصطلاحا به معنی ظاهر فریبنده به کار می رود. مثلا کار فلان کس فقط «پیشیک بزمه» است، یعنی تظاهر است، واقعیت ندارد.
آرام سازدی
من با فلان کس «آرام سازدی» یعنی میانه من با فلان کس خوب است. (آرا=میانه، رابطه، ساز=روبراه، مناسب، خوب).
ایتین سؤزی İtin sözi
ایتین سؤزی = معنی تحت اللفظی: حرف سگ. مثلا: ایتین سؤزونی منه دئدی = هرچه از دهنش بر آمد، به من گفت _مرا به باد انتقاد و تقبیح گرفت).
کاریخماخ، کیریخماخ karıxmax kırıxmax
کاریخماخ، کیریخماخ = دستپاچه شدن، بلاتکلیفی حس کردن، وقتی که آدم نمی داند چه کند و چه بگوید.
یودی آریتدی yudi, arıtdi
الف ضمن صحبت مرا «یودی آریتدی» یعنی انواع و اقسام خطاکاری های مرا، معایب مرا شمرد و گذاشت کنار. معنی تحت اللفظی این اصطلاح «(مرا) شست و پاک کرد» است.
آری قوری ari-quri
آری قوری = پاک، کاملا، تماما. مانند آری قوری یادیمدان چیخدی = پاک فراموش کردم.
اَنَشوش änäşüş
اَنَشوش (آدام) (صفت) = آدم ناباب، بدجنس
änäşüş adam
ایشگیل işgil
ایشگیل = قفل، مانع. ایشگیلله ماخ=قفل کردن در، جعبه، صندوق. اسم «ایشگیل» به معنای شک و مشکل هم می آید، اما چندان رایج نیست.
İşgil, işgillämax (işgillämäk)
بیر شئیی بیری نین بوینونا قویماخ
بیر شئیی بیری نین بوینونا قویماخ = کسی را بطور غیر مستقیم و با زیر فشار معنوی گذاشتن به انجام کاری وادار کردن، مثلا: بوینوما قویدی کی، اونا بیر چلوکباب آلیم = (بطور غیر مستقیم) مرا ناچار کرد که برایش چلوکباب بخرم.
شولی şüli
شولی= (صفت) کاملا نو، از پاکت یا بسته بندی در آمده، استفاده نشده (مثلا خودرو، کفش، پیراهن، تلفن همراه)
şüli
بوی دئماخ
بوی دئماخ = (فعل) از خود تعریف کردن، کُرکُری خواندن، «منم، منم» گفتن
boy demax (demäk)
مفته قولاخ
(فلان کس) مفته قولاخ آختاریر = فلانی دنبال «گوش مجانی» می گردد، به معنی اینکه فلان کس شخصی را جستجو می کندکه بنشیند و ساعت ها به پرحرفی او گوش کند.
müftä qulax
ازماخ، ازیلماخ، ازدیرماخ
ازماخ (ازمک، ازماق) = له کرن، کوفتن، استثمار کردن. ازیلماخ، ازیلمک، ازیلماق = 1. له شدن، کوفته شدن، استثمار شدن. 2 (مجازی) ناز کردن، خود را لوس کردن، 3. ازدیرماخ، ازدیرمک = ناز کسی (مانند کودک خانه) را کشیدن. آرزوهایش را عملی کردن.
äzmax, äzilmax, äzdirmax
اَکیلماخ
اکیلماخ (اکیلمک) = 1. حالت مفعولی فعل «اکمک» (اکماخ) به معنی کاشتند، یعنی کاشته شدن، 2. «جیم شدن»، مثلا رضا گؤردی وضع خراپدی، اکیلدی = رضا دید وضع خراب است، جیم شد )پیدایش نشد).
äkilmax, äkilmäk
هامپا
هامپا (اصلا «همپا») = در زمان مالکین هامپا به سهمداران کوچک زمین گفته میشد که خودشان در ضمن جزو زارعین بودند. یعنی در کنار مالکین، برخی زارعین نیز سهم کوچکی از زمین زراعی را صاحب بودند. آنها را «هامپا» می نامیدند. هامپا های کمی بزرگ تر را «خرده مالک» می نامیدند. ن. هامپانا گؤره دانیش! = به اندازه سهم خود (از زمین زراعتی) حرف بزن!
وَز
وَز = غده چربی زیر پوست.
väz
تولازلا tolazla
تولازلاماخ (تولازلاماق) = با فشار پرتاب کردن. (شبیه فعل توننه ماخ).
tolazlamax (tolazlamaq)
سَیاخ
سَیاخ (سَیاق، سایاق) = طرز، نوع، شکل، مثلا او ایشی بو سیاخدا گؤرماغ اولماز به معنی «آن کار را نمی توان به این شکل انجام داد. » (در دوره های جدید به معنی «مِتُد» نیز به کار می رود.)
säyaq, säyax, sayaq
توننه ماخ
توننه مک، توننه ماخ = با فشار و به تندی پرتاب کردن چیزی. نزدیک به «تولازلاماخ»
tünnämax (tünnämax)
دادانماق
دادانماق (دادانماخ) = به چیز خوبی (مانند خوردن خوراکی معین، رفتن فردی به خانه کسی که در آنجا مورد پذیرایی خوب قرار می گیرد) عادت کردن و آن را تکرار نمودن. حسن خالاسی نین ائوینه دادانیپ = حسن به (رفتن به) خانه خاله اش عادت کرده است. (در ضمن ن. داراشماق/داراشماخ که از نظر معنا به دادانماخ نزدیک است).
dadanmaq/dadanmax
داراشماخ
داراشماخ (داراشماق) = جمع شدن روی چیزی جهت خوردن، یا آزار و اذیت کردن. مانند: قاریشقالار قنده داراشدی = مورچه ها به حبه قند رو آوردند، روی آن جمع شدند. قورتلار (قوردلار) قویون سوروسونه داراشدی = گرگ ها به گله گوسفندها حمله ور شدند.
daraşmaq (daraşmax)
قارقا قارقانین گؤزونی اویماز
قارقا قارقانین گؤزونی اویماز = کلاغ چشم کلاغ دیگر را در نمی آورد.
Qarqa qarqanın gözüni oymaz.
ووردی داشا
ووردی (ویردی) داشا، چیخدی باشا = زد به سنگ و کار را پایان نهاد.
Vurdi daşa, çıxdi başa.
تو دابانا! دابانا قوت!
تو دابانا! یا: دابانا قوت! = (تحت اللفظی: تف به پاشنه) به معنی بزن به چاک، زدم به چاک! فرار کردن از دست چیزی یا کسی.
Tü dabana!ِ Dabana quvvät!
بلدسیز
بلدسیز یولا چیخان یولون آزار = کسی که بدون راهنما به راهی برود، گمراه می شود.
Bälädsiz yola çıxan yolun(u) azar.
مقید اولماخ
مقید اولماخ = معنی تحت اللفظی: از کسی مقید بودن). در واقع مقید بودن معنای در قید و بند بودن می دهد. در این مورد بخصوص مقید بودن در رابطه انسان ها با یکدیگر به آن معناست که کسی مثلا از آمدن ناگهانی مهمان یا حتی فردی از خانواده به خاطر منظم نبودن خانه خود، محقر بودن آن یا نبودن وسایل پذیرایی ناراحت و نگران باشد، یا از رفتار و گفتن چیزی که بتواند به او بر بخورد، احساس فشار معنوی و نگرانی کند.
Muqäyyäd olmax
گیلِی لَنماخ
گیلِی لَنماخ، گیلی لیخ ائله ماخ = گِله کردن، گله گزاری نمودن، شکایت (معمولا غیر مستقیم و محتاطانه از کسی کردن).
Gileylänmax, gileylıx elämax
قارقا، قاز
قارقا گلدی قاز یئریشی یئرییه، ویردی گؤدَنَیی (گؤدَنگی) داغیلدی = کلاغه آمد به سبک غاز راه برود، زد و ک… پاره شد.
Qarqa gäldi qaz yerişi yeriyä, vurdi gödänäyi dağıldi.
بوگون منه، صاباح سنه
بوگون منه دیر، صاباح سنه = امروز (فلان اتفاق) بر سر من می آید و فردا بر سر تو (به این معنی که تو هم از این اتفاق با حادثه مصون نخواهی بود).
Bugün mänä, saba sänä.
بو قیرغینا
بو قیرقینا خان دؤزمز = خان هم نمی تواند این چنین کشتاری را تحمل کند (تاکید بر شدت و حدت کشتار و ویرانی است).
Bu qırqına xan dözmäz.
بیر باغ سوُزی
بو سؤزلره بیر باغ سوُزی وئرمزلر = برای این قبیل حرف ها یک دسته تره هم نمی دهند.
Bu sözlärä bir bag sowzi vermäzlär
یاغا، بیته
یاغا، بیته = اگر (باران) ببارد، خواهد روئید. منظور آن که اگر بخت یاور شود و باران ببارد، محصولی عاید خواهد شد. اکثرا به این معنی به کار می رود که عاقبت کار هنوز معلوم نیست و بسته به تصادفات و بخت است.
Yağa, bitä.
قارنی توخ
قارنی توخ، گؤزی آج (آژ) = شکمش سیر است و چشمش گرسنه.
Qarnı tox, gözi aj.
بَرنی
بَرنی = ظرف سفالی، نسبتا کوچک، تا اندازه ای شبیه دیزی، معمولا برای گذاشتن و نگهداری ماست، ترشی و غیره از آن استفاده می شد.
Bärni
بو قره
بو قره (قارا) او بیری قره لره بنزه مز = این سیاه شبیه آن یکی سیاه ها نیست.
Bu qärä obiri qärälärä bänzämäz.
قارین قولی
قارین قولی یِمَکده قوچاغ اولار، کمکده قاچاخ = آدم پرخور وقت خوردن قهرمان است و وقتی بگویند کمک بکن، قاچاق می شود (گم میشود، جیم می شود).
Qarin quli yemäkdä qoçağ olar, kömäkdä qaçax.
قارقِینن یولداش اولان
قارقا ایله یولداش اولانین دیمدیگی پوخدا گره ک = کسی که با کلاغ رفاقت کند، منقارش پیوسته آلوده به کثافت خواهد بود. مانند: هر آنکو زاغ باشد رهنمایش / به گورستان بوَد همواره جایش.
Kılavuzu karga olanın burnu pislikten kurtulmaz.
قارین دویاندان صورا
قارین دویاندان صورا یتیم لر یادا دوشر = بعد از سیر شدن شکم، آدمی یاد یتیم ها می افتد.
Qarın doyandan sora, yetimlär yada düşär.
چاخیر
چاخیر = شراب (مشروب الکلی).
Çaxır
تایا
تایا = مادر شیرده
Taya
قاری قیز
قاری قیز گلین اولار، اوره گی سرین اولار = اگر دختری که سنش برای ازدواج گذشته عروس شود، دلش آرام و خنک می شود.
Qarı qız gälin olar, üräyi särin olar.
بارا قویماخ
بارا قویماخ= بند را به آب دادن، گاف دادن. دییه سن من بارا قویدوم ها…! مثل اینکه بند را به آب دادم. یک شخص هنگام صحبت بارا قویماخ میکند! یعنی طوری حرف می زند و چیزی را، حتی رازی را فاش میکتد که نباید در آن جمع و به آن افراد بگوید یا به صورتی می گوید که خوشایند نیست و شنونده ها را دچار تعجب و حتی ناراحتی و آشفتگی می کند.
خُب، حالا بارا قویماخ را چطور به فارسی ترجمه کنیم؟
Bara qoymax
قاریشقا شیللاغ آتدی
قاریشقا شیللاغ آتدی، دوه پالچیغا باتدی = مورچه یک لگد زد، شتر در گل و لای فرو رفت. (منظور جد و جهدی است که بعضی ها از خود نشان می دهند، اما هیچ تاثیری ندارد.)
Qarışqa şıllağ’atdi, dävä palçığa batdi.
بیزو
بیزو = گوساله. واژه «دانا» (هر دو حرف الف کوتاه خوانده می شوند). هم به گوساله گفته می شود، اما «بیزو» کوچک تر از «دانا» است. مهم این است که «و» در پایان این کلمه به صورت آوای دوگانه یا «دیفتونگ» تلفظ شود یعنی همان تلفظ «واو» اول در کلمه «نوروز» یا «تولاماخ» (به معنی چرخاندن، گرداندن، گول زدن).
bizow
