به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi

لغات rss

یِیین

(0)
01/02/2023

یِیین = سریع، تُند، با سرعت yeyin

کِهَلماخ

کِهلماخ (کهلماق) = بی حس شدن، مثلا: بارماغیم کهلدی = انگشتم بی حس شد. kehälmax, kehälmaq

شیلیکوت

شیلیکوت (شیلی-کوت) = از کار افتاده، داغون (بدن، ماشین) şiliküt

دولچا

دولچا (دُلچا)= سطل dolça

دیغیرراتماخ

دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ) dığırratmax (dığırlatmaq)

چیمدیک

چیمدیک = به اتدازه دو، سه نوک انگشت، مثلا «بیر چیمدیک تورپاخ» یک مقدار کوچک خاک، چیمدیک ائله ماخ، چیمدیکله ماخ = با دو نوک انگشت بدن کسی را فشار دادن، وشگون (نیشگون) گرفتن. çimdik, çimdiklämax

دَردوت ائله ماخ

در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن. där-dot elämax

آجیخ، آجیق

آجیخ، آجیق = دلزدگی، عصبانیت، دلخوری، مثلا: آجیغیم گلدی (آجیغیم توتدی)=بدم آمد، دلخور شدم، به من برخوررد. acıx, acıq

گیجیک

گیجیک = حسادت، رشک. گیجیک ائله ماخ، گیجیکلنماخ =حسد بردن، حسادت ورزیدن. gicik, giciklänmax, gicik elämax

شئی شوی

شئ شوی = خرت و پرت. şey-şüy

آروات یاریم

آروات یاریم (تحت اللفظی: نیمه خانم) = به دختر بچه هائی گفته میشود که (اغلب قصدا و به شوخی) ادای خانم ها را در می آورند. arvat-yarım

هَشترخان

هشترخان = بوقلمون häştärxan

یِیین

یئیین = سریع، باسرعت، تند. yeyin

عِیرَتی

عیرتی (صفت، قدیمی شده) = مصنوعی، پروتِز، بی قواره، مانند: عیرتی دیش = دندان مصنوعی، عیرتی بؤرک = کلاه بی قواره. eyräti

لؤهلماخ

لؤهلماخ (لؤه لماخ) = له له زدن، از خستگی با بیرون آوردن زبان (مانند سگ) به تنگی نفس افتادن. löhlämax

باشی اشاغی

باشی اشاغی (باش-اشاغی) (صفت، قید) = 1. (تحت اللفظی: سر به زیر) آدم متواضع. başı-äşaği (başäşaği)

بَیاخ

بیاخ، بایاخ (همچنینی در زبان شفاهی: بیاخلاری) = چند لحظه پیش. bäyax, bayax

گیلَه

گیلَه = دانه، قطره (آب)، مردمک چشم gilä

زایلاماخ

زایلاماخ (شاید هم: ضایع-لاماخ) ( (مثلا میوه) ضایع شدن، فاسد شدن، به هدر رفتن، ن. زای، همچنین: ئوکوزون تایدی، ایشین زایدی. zaylamax

گؤدَنسیز

گؤدنسیز = نامعقول (ریشه گؤدن) به تهیه کننده این مجموعه معلوم نیست. gödänsiz

شوی

شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت). şüy

زای

زای (احتمالا از ضایع) = فاسد (مثلا میوه)، به هدر رفته. ن. زایلاماخ، ئوکووزون تایدی. zay

کردی

کردی (به فتح کاف) = کرت: زمین معین کوچک (مثلا در حیاط) برای زراعت؛ کاله. kärdi

سیریخ (چکماخ)

سیریخ (سیریق) = غالبا نخی نه چندان نازک که برای دوختن کنار لحاف و بالش و لباس هایی مانند کت و شلوار و پیراهن به کار میرود. سیریخ چکماخ = دوختن کنار لحاف و پالتو و غیره. (بیرشخصه، به کسی) سیریخ چکماخ = پدر کسی را در آوردن، او را فریب دادن. sırıx, sırıq, sırıx… ادامهٔ مطلب ›

چکیشماخ

چکیشماخ (چکیشماق) = از فعل چکماخ، چکمک (کشیدن): 1. متقابلا کشیدن، جر و بحث کردن،بر سر چیزی رقابت کردن، 2. شرط بندی کردن (شرط باغلاماخ) ، ن. جیناخ. çäkişmax, çäkişmaq

جیناخ

جیناخ (جیناق) = استخوان دو شاخه و نازک سینه مرغ. در گذشته دو بچه دوست و همبازی این را بین خود می شکستند و شرط می بستند. شرط معمولا این بود که وقتی یکی از این دوستان چیزی را به دوست دوم می داد و فورا می گفت: یادس! تا شرط بندی را می برد…. ادامهٔ مطلب ›

دیغلاماخ

دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن. dığlamax

جووَللاخ

جووَللاخ، جووَلاخ = چالاک، شاداب، خوش آیند (مخصوصا در مورد کودکان و نوجوانان به کار میرود). cüvällax, cüvälax

سُووماخ

سُوماخ، سووماخ، سُوماق=روبراه کردن، تمام کردن، رسیدگی کردن و به انجام رسانیدن. مثلا: کلاسی (فلان ایشی، جلسه نی) سُودوم= کلاس، فلان کار، جلسه را به سرانجام رساندم. sowmax, sowmaq

تیکیرگه

تیکیرگه (به فتح گ)= شیره درخت، صمغ tikirgä

شیریخ (شیریق)

شیریخ (شیریق) = قاچ (مثلا هندوانه)؛ رشته، بریده کم پهن (مثلا پارچه) şırıx, şırıq

چیمچیشماخ

چیمچیشماخ : نسبت به چیزی (مثلا سوسک) دچار چندش شدن. Çimçişmax, çimçäşmaq

قِیقاج

قیقاج، قِیقاجی = مورب، خم، کج. قیقاجی یئریماخ=کج راه رافتن، قیقاجی اوخ آتماخ (در حال اسب سواری) برگشته و په پشت سر خود تیر انداختن (چنانکه در قرون وسطا در میان قبایل ترک دشت ها مرسوم بود.) qeyqac, qeyqaş, qeqaci zol getmax, ox atmax

دازالاخ

دازالاخ (دازالاق) = در زبان کوچه و عوام، به کسانی گفته میشود که مو بر سر ندارند. صفت اصلی «داز» (طاس، کله طاس) است. dazalax (dazalaq)

آلوده

آلودَه = این واژه همان آلوده فارسی است. در گذشته بین مردم عادی معنی «عاشق» و «دلباخته» هم میداد. احتمالا این کاربرد دیگر کهنه شده است. aludä

توموشماخ

توموشماخ = مات و حیرت زده شدن. توموشوق = آدم متحیر، مات. tumuşmax, tumuşux

مَش باغلاماخ

مَش (مَرج) باغلاماخ ، مرج ائله ماخ = (با کسی بر سر چیزی) شرط بستن، شرط کردن. mäş (märj) bağlamax

قَرهَ شین

قره شین = سیاه چرده، سیاوش qäräşin

شیتیل

شیتیل =نهال، نشای درخت، بوته، گل یا سبزی. بو گولی شیتیل اکللز (اکرلر) = این گل را وقتی تازه بارآمده (وقتی نهال است) می کارند. şitil

مِهلَنماخ

مِهلَنماخ = عاطل و باطل گشتن، ول معطلی، وقت تلف کردن و کاری انجام ندادن mehlänmax, mehlänmaq

تک

تک = (۱) تک، یک، یکی، دنیادا تکدی (در دنیا نظیری ندارد). تَه، اوره ییمین تکینده = در ته قلبم täk (täh).

کِه، کِهَلماخ

کِه= بی حس. کِهَلماخ = بی حس شدن (دست، پا)، مثلا: بارماغیم کِهَلدی=انگشتم بی حس شد. keh, kehälmax(max/maq)

قالاماخ، قالانماخ

قالاماخ (قالاماق) = روی هم چیدن، انباشتن (مثلا هیزم) به مقدار زیاد. قالانماخ = روی هم انباشته شدن، چیده شدن به مقدار زیاد. qalamax(q), qalanmax(q)

دیغیررانماخ، دیغیرراتماخ

دیغیررانماخ (دیغیررانماق) = غلطیدن، قل خوردن. دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماق) = غلطاندن، قل دادن. dığırranmax(q), dığırratmax(q), dığırlanmax(q)

کوف

کوف (با تلفظ میان کامی ک) = تاب (مثلا در کودکستان) Kuf

تالواسا

تالواسا=دلهره، نگرانی (شدید). تالواسییه (تالواسایا) دوشدوم=دچار دلهره شدم. talvasa

تَپماخ

تَپماخ = به فشار و به اندازه زیاد چیزی را در چیزی (کانند کیسه، توبره، قوطی) پر کردن، فرو کردن. ن. تَپیلماخ. täpmax

تَپیلماخ

تَپیلماخ = (به جائی، محلی، مانند خانه، کوچه) با عجله، هراسان، نگران، دور از چشم دیگران یا خواست آنان خود را به محلی خانه ای یا کوچه ای «انداختن» وارد شدن. بازارا تپیلدی (خود را زد به بازار). ن. تَپماخ (مص.) = به فشار و به اندازه زیاد چیزی را در چیزی (کانند کیسه، توبره،… ادامهٔ مطلب ›

یاهالماخ

یاهالماخ (یاهالماق) = دچار اشتباه شدن، اشتباه کردن. یاهالتماخ = کسی را (دانسته یا ندانسته) دچار اشتباه کردن. yahalmax (yahalmaq, yahaltmaq, yahalmaq)

شِه

شِه = رطویت، دووار شه چکیپ=دیوار رطوبت «کشیده» (زده)، شه یرده اُتورما = جای مرطوب ننشین. şeh