یِیین = سریع، تُند، با سرعت
yeyin
یِیین = سریع، تُند، با سرعت
yeyin
شیلیکوت (شیلی-کوت) = از کار افتاده، داغون (بدن، ماشین)
şiliküt
ال هاواسی (هواسی) = به صورت سطحی، تخمینی، غیر دقیق
äl havasi
دولچا (دُلچا)= سطل
dolça
دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ)
dığırratmax (dığırlatmaq)
در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن.
där-dot elämax
ئوزی ئولی اششک آختاریر، نالین چکسین! = (تحت اللفظی: خودش دنبال خر مرده میگردد تا نعلش را درآورد)، در باره کسی گفته میشود که خودش نیازمند ابتدائی ترین چیزهاست و تمی توان از او انتظار کمک داشت.
Özi öli eşşäk axtarır, nalın cäksin!
شئ شوی = خرت و پرت.
şey-şüy
یئیین = سریع، باسرعت، تند.
yeyin
چیغیر باغیر = داد و فریاد، هیاهو.
çığır-bağır
عیرتی (صفت، قدیمی شده) = مصنوعی، پروتِز، بی قواره، مانند: عیرتی دیش = دندان مصنوعی، عیرتی بؤرک = کلاه بی قواره.
eyräti
(فلان کسین) توتماجاسی توتدی = فلانی باز (به چیزی) گیر داد، عصبی شد، از کوره در رفت.
(Filan käsin) tutmacasi tutdi.
ئوکوزون تایدی، ایشون زایدی = اگر گاوت تک باشد، کارت برباد است.
Öküzün taydi, işün zaydi.
بیاخ، بایاخ (همچنینی در زبان شفاهی: بیاخلاری) = چند لحظه پیش.
bäyax, bayax
حسابا سوخماخ = (تحت اللفظی: با دروغ و کلک چیزی را به حساب گذاشتن)، جازدن، با دروغ و ظاهر سازی چیزی را به گونه مثبت و خوش آیندی جلوه دادن.
hesaba soxmax (soxmax)
یِیین = سریع، به سرعت
yeyin
شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت).
şüy
دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.
dığlamax
گون ها طرفدن چیخیپ؟! = آفتاب از کدام طرف درآمده؟! به معنای «چه عجب!»
Gün ha täräfdän çıxıp?!
بِینی سولانیپ = (تحت اللفظی: مغزش آبکی شده.») اصظلاحا به معنی «عقلش سرجایش نیست.»
Beyni sulanıp.
توکان (دکان) الوپ ها! = (فلانی) هم دکان باز کرده. بیهوده مایه درد سر شده. حرف بیخودی میزند، کار بیهودهای میکند. «دکان» در اینجا اصطلاحا به معنی حرف یا کار بیهوده است. مثلا «بیزه توکان اولوپ!» به معنی «برای ما درد سری شده!»
Tükan olup!
قویروخ اله وئرمیر ´= (تحت اللفظی: دم به دست نمیدهد) اصطلاحا به معنی رضایت نمیدهد، موافقت نمی کند،
quyrux älä vermir
خوش گولَش = (انسان) خوشرو، خوش برخورد، خوش مشرب.
xoş-güläş (insan)
بارا قویماخ = اشتباهی کردن که باعث شزمندگی هم بشود. سوتی دادن.
bara qoymax
تک = (۱) تک، یک، یکی، دنیادا تکدی (در دنیا نظیری ندارد). تَه، اوره ییمین تکینده = در ته قلبم
täk (täh).
سَککی (سکّی) = سکّو
säkki
کِه= بی حس. کِهَلماخ = بی حس شدن (دست، پا)، مثلا: بارماغیم کِهَلدی=انگشتم بی حس شد.
keh, kehälmax(max/maq)
قالاماخ (قالاماق) = روی هم چیدن، انباشتن (مثلا هیزم) به مقدار زیاد. قالانماخ = روی هم انباشته شدن، چیده شدن به مقدار زیاد.
qalamax(q), qalanmax(q)
دیغیررانماخ (دیغیررانماق) = غلطیدن، قل خوردن. دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماق) = غلطاندن، قل دادن.
dığırranmax(q), dığırratmax(q), dığırlanmax(q)
بیر داشینان دووار اولماز : با یک سنگ (تنها) دیوار نمیشود (ساخت).
Bir daşınan duvar olmaz.
کوف (با تلفظ میان کامی ک) = تاب (مثلا در کودکستان)
Kuf
تالواسا=دلهره، نگرانی (شدید). تالواسییه (تالواسایا) دوشدوم=دچار دلهره شدم.
talvasa
یاهالماخ (یاهالماق) = دچار اشتباه شدن، اشتباه کردن. یاهالتماخ = کسی را (دانسته یا ندانسته) دچار اشتباه کردن.
yahalmax (yahalmaq, yahaltmaq, yahalmaq)
گؤی گویَرَنتی (گؤوَرَنتی) = هر نوع گیاه، گیاهان، معمولا به عنوان اسم جمع برای سبزی های خوردنی به کار میرود.
Göy-göyäränti (göy-göväränti)
پاس، پاسلانماخ (پاسلانماق) = زنگ (زدگی) فلزات، مثلا «پیچاخ پاسلانیپ». (کارد زنگ زده). حتی در مورد دهان (هنگام تب و بیماری) هم گفته میشود: آغزیم پاسلانیپ.
pas, paslanmax (paslanmax)
گیرده لماخ = (تحت اللفظی: چیزی را بصورت گِرد در آوردن). (چیزی و موضوعی را) ماست مالی کردن، چیزی گفتن و در واقع چیزی نگفتن.
girdälämax
یِیخالاماخ= دهان، لیوان، ظرف یا چیز دیگری را آب کشیدن، با آب یا مایع دیگری تمیز کردن، مثلا بعد از شستن ظرفی با مایع ظرفشوئی، آن را آب کشیدن تا کاملا تمیز و از آثار صابون (یا در دهان از آثار غذا) تمیز شود.
yeyxalamaq (yeyxalamax)
پکر (به فتح «پ» و «ک») دلخور، ناراحت
päkär
آزدیرماخ = (معمولا درباره حیوانات خانگی مانند سگ و گربه) = به محل دوری بردن و رها کردن تا دوباره به خانه یا محل آشنای خود برنگردند.
Azdırmax, azdırmaq
بیز = آلتی با نوک تیز و فلزی برای جهت کندن و فروکردن در چیزی، یا تحریک جهت به حرکت در آوردن حیوانی سواری مانند خر). بیزلماخ، بیزلمک = به کار انداختن «بیز» (مخصوصا برای تحریک و به حرکت در آوردن خر). 2. مجازی (زبان کوچه) = تحریک کردن، مجبور نمودن (به چیزی). مثلا احمد حسینی بیزلیر کی فلان ایشی گؤرسون = احمد حسین را تحریک میکند (وادار میکند) که فلان کار را انجام دهد.
biz, bizlämax
کَردی (به فتح کاف) = کرت،، قسمتی (معمولا چهار گوشه) در حیاط یا باغچه مخصوص کاشتن سبزی و گل.
kärdi
تومانچاخ (احتمالا: تومانی آچیخ) = شخص لخت، عور، بی تنبان
Tumançax
بیری نین باشینا ایتین اویونونی گتیرماخ = (معنای لفظی) بازی یا بلای سگ را بر سر یک نفر آوردن، او را شدیدا آزار و اذیت کردن
itin oyuni
شیرتیخ، شیرتیق (احتمالا از ریشه «شیره») = آثار چسبناک شیرینی، قند، روغن و چربی یا آلودگی که به دست و صورت کسی بچسبد و آن را پاک کنند. مثلا: اوشاخ سوت ایشدی (ایچدی)، آغزی-بورنی شیرتیخ اولدی (شیرتیغ-اولدی) = بچه شیر خورد، دست و دهانش «شیرتیخ» شد.
şırtıx, şırtıq
قارین قولی (قلی) = «غلام شکم»، شکمو، پرخور
Qarın quli
های کوی = های و هوی، همهمه
hay-küy
بیر آدامی قورماخ (قورماق) (ساعت) = کوک کردن. (مجازی) = کسی را برای انجام کاری «کوک» کردن، تشویق و ترغیب نمودن (اکثرا به معنی منفی).
qurmax(maq)
قوتدالاماخ (قوددالاماق، قورتدالاماخ) = (چیزی یا موضوعی را) = با چیزی ور رفتن، خود را با آن مشغول کردن، در مورد چیزی کنجکاوی بیهوده نمودن، مانند: او مسئله نی قوتدالاما = به آن موضوع بند نکن، مته به خشخاش نگذار. (بینی) انگشت در دماغ کردن= بورنونی قوتدالیر = انگشت در دماغش میکتد.
qutdalamax, quddalamaq(max)
herä
هِرَه = لبه (دیوار، بام، پنجره) گلدان هره دن دوشدی (گلدان از هره پائین افتاد)، هره بوز باغلییپ (هره یخ بسته). هَرَه = هرکس
قاس باسماخ (باسماق) = چاخان کردن، گنده گویی کردن: سؤزونه اهمیت وئرمه، قاس باسیر! به حرفش اهمیت نده، گُنده گوئی میکند!
qas basmax (basmaq)