وَرَه ور

وَرَه ور = کم کم ، رفته رفته

لئسلَنماق

لئسلَنماخ=لذت بردن از هوای مطبوع و خنک، مثلا: یاتیب پنجره نین قاباغیندا ،سرین هاوادا لئسلَنیر

قیرنا

قیرنا=شیر آب (کهنه شده)

لئی لئی

لئی لئی گئتمک، لئی کیمین گتماخ=جهیده جهیده، تند تند، سریع راه رفتن (بیشتر در مورد کودکان)

زینه زینه

زینه زینه و یا زینی زینی=کم کم، مرتبه به مرتبه، آهسته آهسته (مثلا جاری شدن آب از شیر آب، بالا رفتن و یا پائین آمدن از یک پلکان)

zinä-zinä

پولوشک

پولوشک=تفاله (معمولا پس مانده میوه، بخصوص پس از خوردن) مثلا: آلمانی یئدیم، پولوشگونی آتدیم=سیب را خوردم و پس مانده اش را بیرون انداختم. در زبان شفاهی با حذف کاف آخر «پولوش» هم گفته می شود.

pülüşk

اُوسارلاماخ

اوسارلاماخ، اُوسارلاماق=افسار کردن، به افسار بستن (اسب را، و یا به معنی مجازی: مهار کردن، مطیع نمودن، مانند شعر صابر «لاپ بیزی اوسارلادیلار، میندیلر»)

owsarlamax

دادار، داردار، دردر

دادار و یا داردار، دردر= (زبان کودکان) به معنی «بیرون از خانه»، مثلا: دردره گئداخ، دادارا گئتدی، دردره گئدک (برویم بیرون، مهمانی). همچنین: دادارلانماق: برای بیرون رفتن، خود را حاضر کردن و آماده شدن، مثلا: هارا گونده دادارلانیسان گئدی سن؟

انگه وئرماخ

انگه وئرمک=پرحرفی کردن

enge vermax

گیجیک ائله مک

گیجیک ائله ماخ و یا گیجیکلنماخ (شکل دوم در میان مردم آذربایجان ایران کمتر رایج است)=حسودی کردن، مثلا شما کسی را می بینید که دندان های سفیدی دارد و می گوئید: دیشلرینی گوردوم، گیجیک ائله دیم (بدون کار برد ادات «را» و یا «به»).

gicik elemax

بیر تیل

بیرتیل= یکراست، مستقیما، به سرعت؛ مثلا بیر تیل ائوه گئتدیم=یکراست به خانه رفتم.

Bir til

مارا

مارا: در بازی های کودکان گوشه ای از اطاق و یا حیاط که بچه ها سعی می کنند آن را بگیرندکه در آن صورت بازیکن دیگری نمی تواند آنجا بیاید و دوست بازیکنش را در آنجا را بگیرد. محل امن برای بازیکن، مثلا در بازی قاچان-قاچان (بدو-بگیر)

ئولوشگماخ

ئولوشگماخ، ئولوشگمک، ئولوشکمک

ölüşgemek

پژمردن (گل، میوه، سبزی). ظاهرا ریشه اش از ئول-مک (مُردن) است، رو به مرگ گذاشتن.

سوسوز

(فلان کس) آدامی سوسوز چشمه یه آپارار، سوسوز گتیرر> (فلانی) آدم را تشنه تا چشمه آب می برد و تشنه برمی گرداند (برای تعریف زرنگی و یا حیله گری کسی گفته می شود.)

ایلان هر یئره اَیری گدر

ایلان هر یئره اَیری گدر، اوز یوواسینا دوز گدر= مار به هر جا کج می رود ، اما به خانه خودش راست میرود.

گزمه‌گه غریب اؤلکه

گزمه‌یه غریب اؤلکه، اؤلمه‌یه وطن یاخچی: کشور غریبه برای گردش خوب است، وطن برای مُردن (هر قدر می خواهی در غربت بگرد، اما برای مردن وطن مناسب ترین جاست)

مشین

مشین، meşin

چرم، محصول چرمی (مانند آستر کفش، جلد چرمی کتاب)

سوزنی

سوزنی، süzeni

سفره، رومیزی و هر نوع پارچه ای که چه برای آذین و چه کاربرد خانگی (مثلا: برای انداختن جلوی سماور) نقش و نگار سوزن دوزی و یا ملیله دوزی شده داشته باشد.

یاخینا گلمه

یاخینا گلمه یانیرام، اوزاغا گئتمه دونورام=زیاد به من نزدیک نشو که مرا می سوزانی، زیاد از من دور نشو که سردم می شود.

دیل چاشار

دیل چاشار دوزونی دییه ر – گاه زبان می لغزد و راستش را می گوید.

بورجلی بورجلونون

بوشلی (بورجلی، بورشلی، بوشلی)  بوشلونون ساغلیغین ایستر.

بئش بارماغین بئشی

بئش بارماغین بئشی ده بیر اولماز – پنج انگشت برابر نیستند.

حکیم محرم دیر

حکیم محرم دیر – حکیم محرم است.

حق الی بیکار قالماز

حق الی بیکار قالماز، گئژ کسر، کارلی کسر – دست حق بیکار ننشیند. دیر میبُرد اما خوب میبُرد.

دوز یئرده یئریه بیلمیر

دوز یئرده یئریه بیلمیر، شوخومدا (شخمده) شیللاق آتیر – نظیر: قاچ زین را بگیر، اسب سواری پیش کشت. و یا: کار زمین را نساخته به آسمان میپردازد.

شیرینجه گل

شیرینجه گل، شیرینجه گئت – ترجمه: با خوشی بیا و با خوشی برو.

شرعده اوتانماخ

شرعده اوتانماق یوخدور – نظیر: لا حیاء فی الدین.

فمن يعمل

شخصى از ديگرى پرسيد: فارسى بلدى؟ مخاطب جواب داد: فمن يَعمَل! او با اين جمله مي خواست بگويد بله، كمى بلدم. سوال كننده خنديد و گفت: پس معلوم ميشود عربى هم ميدانى!

خلقه ایت هورر

خلقه ایت هورر، بیزه چاققال = به مردم سگ پارس می کند، به ما شغال

تولوخ، تولوق


تولوخ، تولوق (کهنه شده): خیک، مشک، کیسه از چرم بز و گوسفند برای حمل مایعات و همچنین روغن و کره.

tuluq, tulux

سوزی

سوزی (sowzi)

به معنای «تره» است، یک نوع سبزی که در ایران درکنار جعفری و شوید و اسفناج  از پرمصرف ترین سبزی ها به شمار می رود. گونه ای از پیازهای خوردنی است.

از نگاه لغت شناسی ریشه نام «سوزی» دقیقا روشن نیست. در فارسی استاندارد معاصر کاربرد چنین واژه ای برای تره در جائی ذکر نشده، اما در گیلکی و بختیاری، کردی و لری به طور کلی به همه نوع سبزی «سوزی» و یا «سوزا،» «سوز» گفته می شود و این باعث شده است بعضی ها گمانه زنی کنند که اصل ریشه »سوزی» همان «سبزی» است. اما در ترکی ترکیه و یا حتی آذربایجان قفقاز چنین کاربردی  برای «تره» به ما معلوم نیست.

در زبانشناسی ترکی تصوری حاکم و رایج است که  گفته میشود زبان ها و لهجه های ترکی در اصل خود «آواهای دوگانه» مرکب و یا «دیفتونگ» ندارند، این ترکیب های صوتی (مانند نوروز، ذوق) ترکی نیست و به ترکی از زبان های همجوار فارسی و عربی وارد شده است. این منابع به عنوان دلیل می گویند که در اکثر زبان ها و لهجه های ترکی که هنوز از تاثیر زبان های همجوار دورمانده اند (و یا بین روستائیان) آواهای دوگانه به دو آوی مستقل تبدیل می شوند و این ترکیب دوگانه حتی در نوشتار این زبان ها و لهجه ها وارد شده است، مانند:

Ne-v-ruz, fe-v-kalade, ze-vk

من چند سال پیش در مقاله کوتاهی استدلال کرده ام که برپایه بسیاری واژه های ترکی آذری که لغات دخیل هم نیستند بلکه کاملا ترکی هستند، می توان قبول نمود که وجود آوای مرکب «او» ویژه ترکی آذری ایران است که درنوع استاندارد ترکی ترکیه و یا آذربایجان قفقاز به صورت
ev, ov, öv
در می آیند، در حالی که در ترکی آذری ما کاملا صورت
ow
را دارند و این هیچ هم نشانه تاثیر فارسی نیست.

توولاماق، ذوق، نوروز… متلا اینها را در ترکی آذری ایران چطور تلفظ میکنیم؟ معمولا اینطور:
towlamaq, zowq, Nowruz
معمولا، یعنی اکثرا و بخصوص بین تحصیلکرده ها. اما اگر کسی بطور روشن اینطور تلقظ کرد شما میفهمید که احتمالا این، تلفظ ترکی استانبول و یا باکو است :
tavlamak (tovlamaq), zevk (zövq), Nevruz (Novruz)

دوگانه آوائی «او» مثلا در «نوروز» در علم آواشناسی «آوای مرکب» خوانده میشود. طبق تعریف، «آوای مرکب» (و یا «واکه مرکب») و یا
diphtongue
به اجتماع دو آوا (صدا) گفته میشود که دو جزء ترکیب دهنده اش در زمان تلفظ مشخص اند ولی یک‌دفعه از دهان بیرون می‌آیند مانند
ow, ei
در لغات: سوق، سیل، موج، طور.

اولین جزء آوا های مرکب یک مصوت (حرف صدادار) و یا
vowel
مانند
a, e, , ə, i, ı, o, ö, u, ü
است. جزء دوم را بعضی ها یک حرف صدا دار و دیگران حرف بی صدا و یا صامت و یا
consonant
میشمارند. طوریکه من سال ها پیش در آزمایشگاه آوا شناسی دانشگاه کلن آلمان سنجیده ام، عنصر نخست آوا های مرکب بی شک یک مصوت (حرف با صدا) است اما عنصر دوم نه یک مصوت کامل و نه یک صامت روشن است بلکه چیزی بین این دو بشمار میرود. یعنی مثلا »در تلفظ کلمه «موج
mowc (mowj)
عنصر نخست بدون تردید یک حرف با صدا و یا مصوت است (او) اما عنصر دوم
v
و یا «واو» نیست بلکه
w
است که مانند تلفظ انگلیسی آن چیزی بین صامت «واو» و مصوت های
u, o
است. با این ترتیب اگر از الفبای لاتین استفاده کنیم، املای درست تر کلمات زیر باید اینطور باشد:
towlamaq, owlad, Nowruz, sowq
و نه:
tovlamaq, ovlad, Novruz (Nevruz), sövq (sevk)

آوا های مرکب مخصوص لغات در اصل عربی و یا فارسی نیست. در ترکی آذری هم ما بسیاری لغات حاوی آوا های مرکب داریم مانند: توولاماق، قایتارماق، (قیترماخ)، اگلشمک.

در الفبا های لاتین ترکیه و جمهوری آذربایجان این «آوا های مرکب» را بصورت دو حرف و آوای مستقل از هم مینویسند و متناسب با این طرز نوشتار هم آنان را تلفظ میکنند:
evlat (övlad), Nevruz (Novruz), sevk (sövq).
اما در تلفظ ترک زبانان آذربایجانی ایران آوا های مرکب معمولا بصورت «آوای مرکب» (مانند فارسی) تلفظ میشوند یعنی:
towlamaq, owlad, Nowruz, sowq.

عموما میتوان وجود آوا های مرکب
ow, ei (ey), oy (oi), ay
در ترکی آذری ایران را قبول نمود. بنظر من املای رایج این «آوا های مرکب» در املاهای لاتین ترکیه و جمهوری آذربایجان منطبق با واقعیت تلفظ آنها نیست – حد اقل تلفظ آن در تركى ما فرق ميكند. در املای فارسی – عربی ترکی آذری ایران نظر به اینکه این املا منعکس کننده همه ریزه کاری های تلفظی و آوائی نیست (و لازم هم نیست باشد) مشکلی وجود ندارد که مثلا نمونه های فوق را بصورت «توولاماق، اولاد، نوروز، سوق» مینویسیم – و میخوانیم.

این هم یک حُسن الفبای فارسی ماست.

 

 

ئولماخ، خیریلداماخ

ئولماخ (اؤلماخ) ئولماخدی، خیریلداماخ ندی؟! (مرگ مرگ است، دیگر خِر خِر کردن چرا؟) به این معنا که حالا که فلان وضع موجود هست و شما هم باید آن را تحمل کنید شکوه و زاری دیگر چه معنائی دارد؟

دیلی یانان

دیلی یانان، یوغوردی پوفلییه پوفلییه ییه ر: کسی که زبانش سوخته، حتی ماست را فوت میکند و بعد میخورد، به معنی اینکه اگر کسی از نتیجه یک کار ضرری دیده باشد، دفعه بعد قبل از اینکه چنین کاری انجام دهد ده بار فکر میکند که آیا این کار درست است یا نه.

سن اوخيينلرى من توخوموشام

سن اوخویانلاری من توخوموشام = «آن چه تو میخوانی آنها را خود من بافته ام (سروده ام).» مجازا این بدان معنی است که آنچه تومیگوئی برای من چیز نوی نیست، میدانم. این البته کمی لحن بی اهمیت جلوه دادن گفته های طرف مقابل را دارد و از این نگاه شاید توهین آمیز تفسیر شود.

آغزى اولان دانيشير

آغزى اولان دانيشير يعنى هر كسى كه دهانى دارد صحبت ميكند، اگرچه در باره موضوعى كه صحبت ميكند و حتى نظر ميدهد اصلا دانش و تخصصى ندارد.

داغدان گليپ

داغدان گليپ باغداكى نى قوور: از پشت كوه آمده و ميخواهد كسى را كه در باغ است بيرون كند (مجازا به اين معنى كه مهمان آمد صاحبخانه را بيرون كرد).

ايكى اششيين آرپاسى

.(فلان كس) ايكى اششيين (اششگین) آرپاسينى بولنمز (بولممز): (فلانى) حتى قادر نيست يك مقدار جو را بين دو خر هم تقسيم كند (خيلى بى عرضه است)

مکیک (مکیه)

Mekik

دانیشیق دیلینده «مکیح» و یازی دیلینده «مکیک –

məkik»

: تیکیش ماشین ینین ایچینده آلت داکی ساپی چحمک اوچون ایشلنن وسیله نین آدی دیر.

ساغ الوز بیزیم باشیمیزا

ساغ الوز بیزیم باشیمیزا (ترجمه تحت اللفظی: دست راست شما بالای سر ما) = به معنی امیدوام نصیب ما هم بشود، ما هم مانند شما موفق و از فلان چیز بهره مند شویم.

قاریخماق

قاریخماق = تلسمک (عجله کردن)، تلسیب و آزماق معنی سینده

اشتباه کردن … (زنجان)
qarıxmaq

اوسال

اوسال = باشی سویوخ آنلامیندا، سایماز،اهمییت وئرمییه ن

ارینگج

ارینگج
(əringəc)
=تنبل

یوققوش

یوققوش = اؤزو یوخاری (سربالایی) یئر.

زیققینا زیققینا

زیققینا زیققینا دانیشماق
(zıqqına zıqqına)
هر بیش ایشی زیققینا زیققینا گورمک یعنی زورونان ائله مک، یاواش یاواش، تنبل تنبل، گوجنه گوجنه، اکراهینان

قاریم

قاریم
(qarım)
=آبراه، جوی آبی که برای هدایت آب باران درست میکنند، جوی داخل حیاط، پس از برپاکردن چادر دور چادر جوی کوچکی درست میکنند که آب باران از آنجا رفته وبه زیر و داخل چادر نرود. مثلا میگویند: چادرین دورسن قاریم ائله، حیاطدان یئکه قاریم ایلییب سویو سالیب ائشیگه

كره نى

کره نئی: بوری کیمی بیر شئی, کومور ساماوارین باشینا قویولار کی کومورلری آلیشدیرسین .ساماوارین سویو ن قایناتسین…ایندی ده پیک نیک لرده کومور ساماوارین و كره نئى گؤرمك اولار

(زز)  

پیتیراق

پیتیراق، پیتیراخ= فراوان
( pıtraq)
بو کلمه چوخ میوه آغاجلاریندا ایشلنیر.بو ایل گیردکان آغاجلاری پیتراق گیردکاندی… یعنی چوخ و سیخ سیخ.

چیغین

چيغين (در تركى كميجان)=بقچه كوچك

میرت

میرت=شوخی، ظرافت،

میرت وورماخ=شوخی کردن، گفتن و خندیدن، سر بسر کسی گذاشتن

میرتجیل=آدم شوخ طبع

mırt, mırtcıl

بابا بؤک

بابا بؤک

(baba bük)

کلمه‌ای است که در کمیجان به دو معنا به کار می‌رود: 1- به معنای پرنده جغد یعنی دقیقاً معادل بی قوش 2- به شکل صفت به فردی اطلاق می‌شود که مدام از مسائل زندگی شاکی است و غر می‌زند (آدم غرغرو).
* بؤک وورماق به معنای غر زدن در این منطق رایج است.
* برای نشان دادن شدت غر زدن یک فرد کلمه بؤک تکرار می‌شود. به جمله زیر دقت بفرمایید:
علی تزدن ‌دن (صبح دن) آخشاما بؤک بؤک بؤکوللی! ترجمه: علی از صبح تا شب غر می‌زنه.