قاش قاباخ = قیافه، چهره؛ قاش قاباغینی ساللاماخ = نُرش کردن صورت، اخم کردن
qaş-qabax
به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi
قاش قاباخ = قیافه، چهره؛ قاش قاباغینی ساللاماخ = نُرش کردن صورت، اخم کردن
qaş-qabax
پیس میریخ (میس میریخ) = دست و پا چلفتی، چیم چاوات
pısmırıx (mısmırıx)
اوره گیم اوشودی = (تحت اللفظی به معنای دلم سردش شد) ناامید شدم.
üräyim üşüdi
زیرپی (ن. هیوره) – (معنای منفی، زبان کوچه) = آدام درشت اندام، نتراشیده و نا متناسب.
zırpi
خیمیر-خیمیر = به تدریج، آهسته آهسته، بدون سر و صدا
xımır-xımır
کوناز (تلفظ ک پیش گامی مانند کیشی به معنی مرد، تلفظ و مانند سول به معنی چپ) = یک دنده، لجوج
konaz
وقتیکن (وقت-ایکن، وختیکن) = سرِِ وقت، سر موقع
växtikän (växt-ikän)
بابت = به غیر از معنای آشنای این کلمه (مورد، رابطه،) معنی کهنه شده این واژه که در گذشته اساسا مانند یک صفت برای قیمت و وبهای اشیاء به کار برده میشد، «مناسب» و «قابل قبول» است، مثلا: فلان ائوین نرخی بابت دیر (نرخ فلان خانه مناسب است).
babät (babat)
قانچیل (قان-چیل) = خون مردگی (زیر پوست و ناخن)
qançil
اَنّنماخ (احتمالا اَن-لَنماخ) = بالیدن، مباهات کردن، احساس غرور نمودن
ännänmax (änlänmax)
کَله پَرتَه وورماخ = حرف های بی ربط میزند.
kälä pärtä vurmax
اَیری-بویری = کج و معوج
äyri-büyri
یکّه پَر = آدم درشت بدن، بلند قامت
yekkäpär
مازگامت = جنس یا آدم به درد نخور، با سطح و کیفیت پائین (زبان کوچه-بازاری در تبریز). به روایتی اصل این واژه از عبارت انگلیسی
Moscow Made
می آید. زمانی در تبریز کالاهای وارداتی خارجی بر دو نوع بودند: ساخت آمریکا و ساخت شوروی. این عبارت انگلیسی روی کالاهای ستغییر ساخت شوروی نوشته شده بود. از این طریق در زبان شفاهی مردم این عبارت به شکل «مازگامت» با لحن تمسخر عنوانی بود که به کالاهای بنجل (مانند امروز ساخت چین) داده شده بود. روایت دیگر این است که این تعبیر «شکل تبریزی» شده کلمه روسی «مازقو نِت» به معنی آدم بی مغز، بیشعور و احمق است.
mazgamet
خوشا گلیم = خوش آیند
xoşa gälim
جیغان ویغان= جیغ و ویغ، هیاهو، جنجال
cığan vığan
ایسّوت، ایسسی اوت = فلفل
issot
من ئولی گؤزی جیرماخلامیشام؟ (تحت اللفظی:) مگر من چشم مرده را چنگ زده ام؟ به معنای: مگر چه چیز من از دیگران کم است؟
Män öli gözi cırmaxlamışam?
بورنی هاوالی = خود پسند، از خود راضی.
burni havali
دنگ ائله ماخ (کسی را) = کسی را به تنگ آوردن، بیهوده روی چیزی پافشاری کردن یا با پرحرفی نمودنحوصله اش زا سربردن. مثلا در شعر صایر: ایله مییون دنگ سر، اخوتمورام ال چکون = مرا به تنگ نیاورید (پسرم را) نمی خواهم به مدرسه بفرستم.
däng elämax
زوغ = بخشی (مخصوصا کناره) بعضی گیاهان، مثلا نخ کناره لوبیای سبزکه وقت پاک کردن آن را از بدنه لوبیا جدامیکنند.
zuğ
شیللاخ = لگد، ن. قاریشقا شیللاغ آتدی.
şıllax
کیف (در «کیف توتماخ») = نم شئی لرین اوستونده نازک قارچ طبقه سی. گندیدن، پوسیدن.
kif tutmax
اوره گیمه سو سَپدی = (فلا کس، خبر) اصطلاحا: آب به دلم پاشید، به معنی: راحتم کرد، مرا تسکین داد.
Üräyimä susäpdi.
آغاش (آغاج، آغاچ) = درخت، چوب، تخته. (کهنه شده): معیار مسافت (حدود پنج شش کیلومتر)
ağaş (ağac, ağaç)
قورتوم = جرعه (تقلید از صدای قورت-قورت که هنگام نوشیدن عجولانه مقدار زیادی آب شنیده میشود).
qurtum
نَریلدماخ (احتمالا ازنعره) = نعره کشیدن.
närildämax
دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی = (غالبا در زبان کودکان) کوچک، ریز، ریزه-پیزه، خُرد (همچنین: بالاجا، بالا).
dınqıli, cınqıli
جومماخ (جومماق)= فرورفتن (غالبا در آب).
cummax, cummaq
وای، دده! (دده م وای!) = ایوای، وای!
Vay, dädä!
گیرده = گِرد، ن. گیردکان (گردو).
girdä
پادار(هر دومصوت کوتاه، تاکید روی الف دوم) = پی درپی، مرتبا، بطور منظم، مثلا: پادار سیگار چکیر=مرتبا سیگار میکشد.
padar
جومالماخ = به صورت متمرکز جمع شدن جانوران (مثلا مورچه ها یا پرندگان) یا حتی انسان ها در جائی با هدفی مانند به دست آوردن چیزی خووردنی یا نوشیدنی، احتمالا از «جمع» و «جمع اولماخ».
comalmax
-گیل- = پسوندی است که بعد از نام های خاص اشخاص (یا نام حانوادگی آنها) می آید و گروه وابسته (خویشاوندان یا دوستان و همکاران) آن شحص یا خانواده معنا میدهد، مانند: بابک گیل (بابک و خانواده اش، دوستان و نزدیکانش).
-gil
انننماخ ((احتمالا اَن-لَنماخ) = به خود بالیدن، احساس غرور کردن
ännänmax, (än-länmaq)
بالا-بالا = به تدریج، یواش یواش، کم کم
bala-bala
پی 1. (حرف ندا، تعجب و شگفتی) = عجب! شگفتا! «ی» در آخر، طولانی و با تاکید تلفظ میشود.). 2. چربی بدن (حیوانات یا انسان).
pi/piy
(فلانی با فلانی) آراسی دگییپ = میانه اش به هم خورده است.
Arası däyip
قاباخدان گلنلیخ ائلماخ = دست پیش (را گرفتن)، اصطلاحا به این معنا که کسی گناه کاری را که مرتکیب شده، قبل از آنکه موضوع مطرح شود، به گردن طرف مقابل یا کس دیگری بیندازد.
qabaxdan gälänlıx elämax
آغزی اینن قوش توتسا دا (فلان ایشی گؤرَممز) = حتی اگر فلانی با دهانش پرنده هم بگیرد، قادر به انجام فلان کار نخواهد شد. به معنای منفی بکار میرود، یعنی اگر کسی قادر به انجام کارهای خارق العاده هم باشد، از عهده فلان کار بر نخواهد آمد.
Ağziynen quş tutsa da…
یِیین = سریع، تُند، با سرعت
yeyin
کِهلماخ (کهلماق) = بی حس شدن، مثلا: بارماغیم کهلدی = انگشتم بی حس شد.
kehälmax, kehälmaq
شیلیکوت (شیلی-کوت) = از کار افتاده، داغون (بدن، ماشین)
şiliküt
ال هاواسی (هواسی) = به صورت سطحی، تخمینی، غیر دقیق
äl havasi
دولچا (دُلچا)= سطل
dolça
دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ)
dığırratmax (dığırlatmaq)
چیمدیک = به اتدازه دو، سه نوک انگشت، مثلا «بیر چیمدیک تورپاخ» یک مقدار کوچک خاک، چیمدیک ائله ماخ، چیمدیکله ماخ = با دو نوک انگشت بدن کسی را فشار دادن، وشگون (نیشگون) گرفتن.
çimdik, çimdiklämax
پیشیک آسقیردی (تحت اللفظی: گربه عطسه کرد) = مجازا به این معنا که بهانه بی اهمیتی به دست افتاد تا کسی در رابطه با کاری که قرار بود انجام دهد، صبر نماید.
Pişik asqırdi.
در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن.
där-dot elämax
آجیخ، آجیق = دلزدگی، عصبانیت، دلخوری، مثلا: آجیغیم گلدی (آجیغیم توتدی)=بدم آمد، دلخور شدم، به من برخوررد.
acıx, acıq