هیس = دودی سبک و خفیف (معمولا روی شیشه و عینک) ناشی از کباب پزی سوختگی. شوشه هیس توتدی = شیشه دود گرفت.
his
به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi
هیس = دودی سبک و خفیف (معمولا روی شیشه و عینک) ناشی از کباب پزی سوختگی. شوشه هیس توتدی = شیشه دود گرفت.
his
آزماخ (آزماق) = 1. ایتماخ (ایتمک) گم شدن، راه را گم کردن، 2. از خود بیخود شدن، کنترل خود را ازدست دادن
azmax, azmaq
آوا! (آی یکم کوتاه، تاکید روی الف آخر) = (مانند و هم معنا با «آ!» که طولانی تلفظ میشود). علامت تعجب و شگفت زدگی.
ava!
پیتداشیخ = قره قاطی، درهم برهم
pıtdaşıx, pıtdaşıq
قولاغی تاققیلدیر = (تحت اللفظی – گوشش تق تق میکند)، وقتی از فلان موضوع صحبت میکنی، گوشش تق تق میکند (یعنی هیچ چیز نمی فهمد).
qulaği taqqıldır
گئجه سووا گئدن چوخ اولار = نحت اللفظی: شب خیلی ها میگویند به آب خواهند رفت). در دهات که صبح زود قبل از طلوع آفتاب بیدار میشوند و «به آب میروند» تا آب مزرعه ها را تقسیم کنند، شب صحبت میکنند که چه کسی باید صبح زود بلند شود و «به آب برود». آن وقت بسیاری از روستائیان میگویند که بلند خواهند شد و به آب خواهند رفت. اما وقتی صبح شد، کمتر کسی واقعا بیدار میشوند که به کار تقسیم آب برود.
gecä suva (suya) gedän çox olar
(فلان کس بهمان کسی ) قوش اتینه سالیپ = (تحت اللفظی: فلان کس فلان کس را به گوشت مرغ بسته است)، به معنی به او خوش میگذراند، رسیدگی میکند.
quş äti
آجیشماخ (آجیشماق) = سوختن یک جای زخم (مثلا اگر نمک به آن بخورد).
acışmax, acışmaq
بَرَکاننا = شکل تغییر یافته بارک الله، آفرین! (کاف به صورت سخت کامی تلفظ میشود، مانند «کیم»).
bäräkanna
سوسَری = سوسک
süsäri
لَخت-شِییت (لَخت شِگیت؟)= خسته و کوفته (به صورت قید حالت با افعالی مانند آمدن، شدن، رسیدن به کار میرود)، مثلا لَخت-شِییت دوشماخ = خسته و کوفته شدن.
läxt-şeyit
چِچَماخ، چِچَمک = در نتیجه راه یافتن مواد غذائی (مثلا دانه های کوچک برنج) به راه تنفس دچار تنگی نفس شدن و با سرفه های کوتاه و پی در پی کوشش به دفع آن ماده نمودن.
çeçämax, çeçämäk
چالاغان = باز، شاهین
çalağan
مورگولمک (مورگولماخ) = خواب آلود بودن، در حال نیمخ خواب بودن.
mürgülämax, mürgülämäk
باشی (باشیم) قاریشیخدی = سرش (سرم) شلوغ است (قاریشیخ = شلوغ، درهم و برهم).
başi qarışıx
یاندی قیندی = دماغ سوخته
yandi-qındi
پادار = (تاکید روی آی دوم) مرتبا، شدیدا، فعالانه، پی در پی؛ پادار پول ییغیر = مرتب پول جمع میکند.
padar
قاش قاباخ = قیافه، چهره؛ قاش قاباغینی ساللاماخ = نُرش کردن صورت، اخم کردن
qaş-qabax
پیس میریخ (میس میریخ) = دست و پا چلفتی، چیم چاوات
pısmırıx (mısmırıx)
اوره گیم اوشودی = (تحت اللفظی به معنای دلم سردش شد) ناامید شدم.
üräyim üşüdi
زیرپی (ن. هیوره) – (معنای منفی، زبان کوچه) = آدام درشت اندام، نتراشیده و نا متناسب.
zırpi
خیمیر-خیمیر = به تدریج، آهسته آهسته، بدون سر و صدا
xımır-xımır
کوناز (تلفظ ک پیش گامی مانند کیشی به معنی مرد، تلفظ و مانند سول به معنی چپ) = یک دنده، لجوج
konaz
وقتیکن (وقت-ایکن، وختیکن) = سرِِ وقت، سر موقع
växtikän (växt-ikän)
بابت = به غیر از معنای آشنای این کلمه (مورد، رابطه،) معنی کهنه شده این واژه که در گذشته اساسا مانند یک صفت برای قیمت و وبهای اشیاء به کار برده میشد، «مناسب» و «قابل قبول» است، مثلا: فلان ائوین نرخی بابت دیر (نرخ فلان خانه مناسب است).
babät (babat)
قانچیل (قان-چیل) = خون مردگی (زیر پوست و ناخن)
qançil
اَنّنماخ (احتمالا اَن-لَنماخ) = بالیدن، مباهات کردن، احساس غرور نمودن
ännänmax (änlänmax)
کَله پَرتَه وورماخ = حرف های بی ربط میزند.
kälä pärtä vurmax
اَیری-بویری = کج و معوج
äyri-büyri
یکّه پَر = آدم درشت بدن، بلند قامت
yekkäpär
مازگامت = جنس یا آدم به درد نخور، با سطح و کیفیت پائین (زبان کوچه-بازاری در تبریز). به روایتی اصل این واژه از عبارت انگلیسی
Moscow Made
می آید. زمانی در تبریز کالاهای وارداتی خارجی بر دو نوع بودند: ساخت آمریکا و ساخت شوروی. این عبارت انگلیسی روی کالاهای ستغییر ساخت شوروی نوشته شده بود. از این طریق در زبان شفاهی مردم این عبارت به شکل «مازگامت» با لحن تمسخر عنوانی بود که به کالاهای بنجل (مانند امروز ساخت چین) داده شده بود. روایت دیگر این است که این تعبیر «شکل تبریزی» شده کلمه روسی «مازقو نِت» به معنی آدم بی مغز، بیشعور و احمق است.
mazgamet
خوشا گلیم = خوش آیند
xoşa gälim
جیغان ویغان= جیغ و ویغ، هیاهو، جنجال
cığan vığan
ایسّوت، ایسسی اوت = فلفل
issot
من ئولی گؤزی جیرماخلامیشام؟ (تحت اللفظی:) مگر من چشم مرده را چنگ زده ام؟ به معنای: مگر چه چیز من از دیگران کم است؟
Män öli gözi cırmaxlamışam?
بورنی هاوالی = خود پسند، از خود راضی.
burni havali
دنگ ائله ماخ (کسی را) = کسی را به تنگ آوردن، بیهوده روی چیزی پافشاری کردن یا با پرحرفی نمودنحوصله اش زا سربردن. مثلا در شعر صایر: ایله مییون دنگ سر، اخوتمورام ال چکون = مرا به تنگ نیاورید (پسرم را) نمی خواهم به مدرسه بفرستم.
däng elämax
زوغ = بخشی (مخصوصا کناره) بعضی گیاهان، مثلا نخ کناره لوبیای سبزکه وقت پاک کردن آن را از بدنه لوبیا جدامیکنند.
zuğ
شیللاخ = لگد، ن. قاریشقا شیللاغ آتدی.
şıllax
کیف (در «کیف توتماخ») = نم شئی لرین اوستونده نازک قارچ طبقه سی. گندیدن، پوسیدن.
kif tutmax
اوره گیمه سو سَپدی = (فلا کس، خبر) اصطلاحا: آب به دلم پاشید، به معنی: راحتم کرد، مرا تسکین داد.
Üräyimä susäpdi.
آغاش (آغاج، آغاچ) = درخت، چوب، تخته. (کهنه شده): معیار مسافت (حدود پنج شش کیلومتر)
ağaş (ağac, ağaç)
قورتوم = جرعه (تقلید از صدای قورت-قورت که هنگام نوشیدن عجولانه مقدار زیادی آب شنیده میشود).
qurtum
نَریلدماخ (احتمالا ازنعره) = نعره کشیدن.
närildämax
دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی = (غالبا در زبان کودکان) کوچک، ریز، ریزه-پیزه، خُرد (همچنین: بالاجا، بالا).
dınqıli, cınqıli
جومماخ (جومماق)= فرورفتن (غالبا در آب).
cummax, cummaq
وای، دده! (دده م وای!) = ایوای، وای!
Vay, dädä!
گیرده = گِرد، ن. گیردکان (گردو).
girdä
پادار(هر دومصوت کوتاه، تاکید روی الف دوم) = پی درپی، مرتبا، بطور منظم، مثلا: پادار سیگار چکیر=مرتبا سیگار میکشد.
padar
جومالماخ = به صورت متمرکز جمع شدن جانوران (مثلا مورچه ها یا پرندگان) یا حتی انسان ها در جائی با هدفی مانند به دست آوردن چیزی خووردنی یا نوشیدنی، احتمالا از «جمع» و «جمع اولماخ».
comalmax