گیجیک

گیجیک = حسادت، رشک. گیجیک ائله ماخ، گیجیکلنماخ =حسد بردن، حسادت ورزیدن.

gicik, giciklänmax, gicik elämax

ئولی اششک

ئوزی ئولی اششک آختاریر، نالین چکسین! = (تحت اللفظی: خودش دنبال خر مرده میگردد تا نعلش را درآورد)، در باره کسی گفته میشود که خودش نیازمند ابتدائی ترین چیزهاست و تمی توان از او انتظار کمک داشت.

Özi öli eşşäk axtarır, nalın cäksin!

شئی شوی

شئ شوی = خرت و پرت.

şey-şüy

آروات یاریم

آروات یاریم (تحت اللفظی: نیمه خانم) = به دختر بچه هائی گفته میشود که (اغلب قصدا و به شوخی) ادای خانم ها را در می آورند.

arvat-yarım

هَشترخان

هشترخان = بوقلمون

häştärxan

یِیین

یئیین = سریع، باسرعت، تند.

yeyin

تورک آتا میندی

تورک آتا میندی، تاتین باغری چاتدادی = ترک که سوار اسب شد، دل تات (از ترس) ریخت.

Türk ata mindi, tatın bağri çatdadi.

آدامدی، ایشدی

آدامدی، ایشدی = (تحت اللفظی: آدم است، کار است) مجازا به این معنا که هیچ معلوم نیست، شاید هم فلان اتفاق بیفتد.

Adamdi, işdi.

چیغیر باغیر

چیغیر باغیر = داد و فریاد، هیاهو.

çığır-bağır

عِیرَتی

عیرتی (صفت، قدیمی شده) = مصنوعی، پروتِز، بی قواره، مانند: عیرتی دیش = دندان مصنوعی، عیرتی بؤرک = کلاه بی قواره.

eyräti

لؤهلماخ

لؤهلماخ (لؤه لماخ) = له له زدن، از خستگی با بیرون آوردن زبان (مانند سگ) به تنگی نفس افتادن.

löhlämax

باشی اشاغی

باشی اشاغی (باش-اشاغی) (صفت، قید) = 1. (تحت اللفظی: سر به زیر) آدم متواضع.

başı-äşaği (başäşaği)

توتماجاسی توتدی

(فلان کسین) توتماجاسی توتدی = فلانی باز (به چیزی) گیر داد، عصبی شد، از کوره در رفت.

(Filan käsin) tutmacasi tutdi.

ئوکوزون تایدی

ئوکوزون تایدی، ایشون زایدی = اگر گاوت تک باشد، کارت برباد است.

Öküzün taydi, işün zaydi.

بَیاخ

بیاخ، بایاخ (همچنینی در زبان شفاهی: بیاخلاری) = چند لحظه پیش.

bäyax, bayax

حسابا سوخماخ

حسابا سوخماخ = (تحت اللفظی: با دروغ و کلک چیزی را به حساب گذاشتن)، جازدن، با دروغ و ظاهر سازی چیزی را به گونه مثبت و خوش آیندی جلوه دادن.

hesaba soxmax (soxmax)

گیلَه

گیلَه = دانه، قطره (آب)، مردمک چشم

gilä

زایلاماخ

زایلاماخ (شاید هم: ضایع-لاماخ) ( (مثلا میوه) ضایع شدن، فاسد شدن، به هدر رفتن، ن. زای، همچنین: ئوکوزون تایدی، ایشین زایدی.

zaylamax

دده ن یاخچی، ننه ن یاخچی

دده ن یاخچی، ننه ن یاخچی = (تحت اللفظی: پدرت خوب، مادرت خوب) زمانی به کار برده میشود که بخواهند کسی را «سرِ عقل بیاورند» تا از عصبانیت و رفتار غیر منطقی دست بردارد.

dädän yaxçi, nänän yaxçi

باشی سوغوخ

باشی سوغوخ = آدم بی خیال، بی دقت

başi soğux

اوزی قره

اوزی قره (قارا) = روسیاه، شرمنده

üzü qärä (qara)

گؤدَنسیز

گؤدنسیز = نامعقول (ریشه گؤدن) به تهیه کننده این مجموعه معلوم نیست.

gödänsiz

کاسب اوشاغی

کاسب اوشاغی اولمییاسان! (اولمییه سن!) = بچه آدم فقیر نباشی! در مواردی میگویند که خرج و قیمت یا به دست آوردن چیزی برای گوینده از نظر مالی خیلی بالا و هزینه دار باشد.

Kasıb uşağı olmıyasan! (olmiyäsän!)

گؤنی قالین

göni qalin (uzun a)

گؤنی قالین = پوست کلفت (تحت اللفظی: چرم کلفت)، یکدنده لجباز.

قولاغی توکلی

قولاغی توکلی = (تحت اللفظی: کسی که گوشش مو دارد) خرافاتی، متعصب، جاهل، عقب مانده.

qulaği tükli (tüç.li – IPA International Phonetic Association)

یِیین

یِیین = سریع، به سرعت

yeyin

قره گؤزلی

قره گؤزلی (یا قره گؤز) = عزیز دل

qärägözli

شور گوزلی

شور گوزلی (یا شور گؤز) = هیز

şorgözli

تای باشی

تای باشی = تای به معنی گونی یا کیسه، باش به معنی سر، آغاز. به صورت کنایه و در معنای مجازی و منفی، به آدم لومپن، لات و جاهل گفته میشود. ترجمه تحت اللفظی: آنچه که مانند میوه، سیب زمینی یا پیاز در سرِ گونی قرار دارد تا وقتی مشتری گونی را باز میکند، باور کند که تمامی گونی به همان کیفیت است. احتمالا به این معنا که این آدم اگر با این صفات منفی نمونه و زبانزد فلان گروه است، وای بحال خود آن گروه.)

taybaşi

شوی

شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت).

şüy

زای

زای (احتمالا از ضایع) = فاسد (مثلا میوه)، به هدر رفته. ن. زایلاماخ، ئوکووزون تایدی.

zay

کردی

کردی (به فتح کاف) = کرت: زمین معین کوچک (مثلا در حیاط) برای زراعت؛ کاله.

kärdi

سیریخ (چکماخ)

سیریخ (سیریق) = غالبا نخی نه چندان نازک که برای دوختن کنار لحاف و بالش و لباس هایی مانند کت و شلوار و پیراهن به کار میرود. سیریخ چکماخ = دوختن کنار لحاف و پالتو و غیره. (بیرشخصه، به کسی) سیریخ چکماخ = پدر کسی را در آوردن، او را فریب دادن.

sırıx, sırıq, sırıx çäkmax

چکیشماخ

چکیشماخ (چکیشماق) = از فعل چکماخ، چکمک (کشیدن): 1. متقابلا کشیدن، جر و بحث کردن،بر سر چیزی رقابت کردن، 2. شرط بندی کردن (شرط باغلاماخ) ، ن. جیناخ.

çäkişmax, çäkişmaq

جیناخ

جیناخ

جیناخ (جیناق) = استخوان دو شاخه و نازک سینه مرغ. در گذشته دو بچه دوست و همبازی این را بین خود می شکستند و شرط می بستند. شرط معمولا این بود که وقتی یکی از این دوستان چیزی را به دوست دوم می داد و فورا می گفت: یادس! تا شرط بندی را می برد. اگر دوست دوم قبل از دوست اول می گفت: یادیمدا! در آن صورت بارنده به حساب نمی آمد. این شرط بندی را در ترکی چکیشماخ، شرط باغلاماخ میگفتیم.

دیغلاماخ

دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.

dığlamax

عزیز گرامی

عزیز گرامی = (تلفظ گرامی به صورت گیرامی، آ طولانی) عزیز دردانه.

äziz-girami

بو حنا

بو حنا (خینا) او حنالارا بنزه مز = این حنا از آن حناهائی که میشناسی نیست.

Bu häna o hänalara bänzämäz.

جووَللاخ

جووَللاخ، جووَلاخ = چالاک، شاداب، خوش آیند (مخصوصا در مورد کودکان و نوجوانان به کار میرود).

cüvällax, cüvälax

سُووماخ

سُوماخ، سووماخ، سُوماق=روبراه کردن، تمام کردن، رسیدگی کردن و به انجام رسانیدن. مثلا: کلاسی (فلان ایشی، جلسه نی) سُودوم= کلاس، فلان کار، جلسه را به سرانجام رساندم.

sowmax, sowmaq

تیکیرگه

تیکیرگه (به فتح گ)= شیره درخت، صمغ

tikirgä

شیریخ (شیریق)

شیریخ (شیریق) = قاچ (مثلا هندوانه)؛ رشته، بریده کم پهن (مثلا پارچه)

şırıx, şırıq

یئر به یئر

یئر به یئر، یئر به یئر ائله ماخ، اولماخ = جابجا، جابجا کردن، جابجا شدن (وقتی هر کس و هرچیز در جای خود قرار میگیرد).

yer-bä-yer, yer-be-yer (elämax, olmax)

چیمچیشماخ

چیمچیشماخ : نسبت به چیزی (مثلا سوسک) دچار چندش شدن.

Çimçişmax, çimçäşmaq

قِیقاج

قیقاج، قِیقاجی = مورب، خم، کج. قیقاجی یئریماخ=کج راه رافتن، قیقاجی اوخ آتماخ (در حال اسب سواری) برگشته و په پشت سر خود تیر انداختن (چنانکه در قرون وسطا در میان قبایل ترک دشت ها مرسوم بود.)

qeyqac, qeyqaş, qeqaci zol getmax, ox atmax

دیله توتماخ

دیله توتماخ = نحت اللفظی کسی را «به زبان گرفتن»، به معنی به کسی دلداری دادن.

dilä tutmax

دازالاخ

دازالاخ (دازالاق) = در زبان کوچه و عوام، به کسانی گفته میشود که مو بر سر ندارند. صفت اصلی «داز» (طاس، کله طاس) است.

dazalax (dazalaq)

مایا قویماخ

مایا قویماخ = تحت اللفظی: مایه گذاشتن. (به کسی) ارفاق قائل شدن، خوبی کردن، نزدیکی نشان دادن، هدیه دادن.

maya qoymax (qoymaq)

قلبی قره

قلبی قره = (ترجمه تحت اللفظی: سیاه قلب) متعصب جنسی (مخصوصا تعصب خانوادگی مثلا در مورد زن، مادر و خواهر).

بلکه نی اکسن

«بلکه» نی اََکسن، چغندور(شلغم) بیتَر = اگر «بلکه» و «شاید» را بکاری، چغندر(یا: شلغم) میروید. منظور این است که روی احتمالات غیر واقعی نمیتوان حساب کرد.

«Bälka»ni äksän, çuğundur bitär.