آلودَه = این واژه همان آلوده فارسی است. در گذشته بین مردم عادی معنی «عاشق» و «دلباخته» هم میداد. احتمالا این کاربرد دیگر کهنه شده است.
aludä
به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi
آلودَه = این واژه همان آلوده فارسی است. در گذشته بین مردم عادی معنی «عاشق» و «دلباخته» هم میداد. احتمالا این کاربرد دیگر کهنه شده است.
aludä
ال-ایاخدان دوشماخ = پیر و ناتوان شدن. ن. ال-ایاخلی
äl-äyaxdan düşmax
ال ایاخلی = (صفت) آدم زرنگ، زبل، با جربزه. مق. ال ایاخسیز = آدم بی دست و پا، بی جربزه. ن. ال-ایاخدان دوشماخ = پیر و ناتوان شدن.
äl-äyaxli, äl-äyaxsız, äl-äyaxdan düşmax
توموشماخ = مات و حیرت زده شدن. توموشوق = آدم متحیر، مات.
tumuşmax, tumuşux
گون ها طرفدن چیخیپ؟! = آفتاب از کدام طرف درآمده؟! به معنای «چه عجب!»
Gün ha täräfdän çıxıp?!
بیر نفره، بیر شئی یه) گؤز قولاخ اولماخ = تحت اللفظی (به کسی یا چیزی) چشم و گوش بودن به معنی مواظب و مراقب کسی یا چیزی بودن تا اتفاق بدی به او (یا آن) نیفتد. (در تلفظ واقعی بین مردم این واژه ها پشت سر هم تلفظ می شوند و به این ترتیب مثلا تلفظ «خ» در قولاخ تبدیل به «غ» میشود: گؤز قولاغولماخ.
göz qulax olmax (göz qulağolmax)
مَش (مَرج) باغلاماخ ، مرج ائله ماخ = (با کسی بر سر چیزی) شرط بستن، شرط کردن.
mäş (märj) bağlamax
سوتول = نوزاد، شیرخوار، نونهال.
sütül
قره شین = سیاه چرده، سیاوش
qäräşin
شیتیل =نهال، نشای درخت، بوته، گل یا سبزی. بو گولی شیتیل اکللر (اکرلر) = این گل را وقتی تازه بارآمده (وقتی که نهال است) می کارند.
şitil
بِینی سولانیپ = (تحت اللفظی: مغزش آبکی شده.») اصظلاحا به معنی «عقلش سرجایش نیست.»
Beyni sulanıp.
توکان (دکان) الوپ ها! = (فلانی) هم دکان باز کرده. بیهوده مایه درد سر شده. حرف بیخودی میزند، کار بیهودهای میکند. «دکان» در اینجا اصطلاحا به معنی حرف یا کار بیهوده است. مثلا «بیزه توکان اولوپ!» به معنی «برای ما درد سری شده!»
Tükan olup!
قویروخ اله وئرمیر ´= (تحت اللفظی: دم به دست نمیدهد) اصطلاحا به معنی رضایت نمیدهد، موافقت نمی کند،
quyrux älä vermir
خوش گولَش = (انسان) خوشرو، خوش برخورد، خوش مشرب.
xoş-güläş (insan)
بارا قویماخ = اشتباهی کردن که باعث شزمندگی هم بشود. سوتی دادن.
bara qoymax
مِهلَنماخ = عاطل و باطل گشتن، ول معطلی، وقت تلف کردن و کاری انجام ندادن
mehlänmax, mehlänmaq
تک = (۱) تک، یک، یکی، دنیادا تکدی (در دنیا نظیری ندارد). تَه، اوره ییمین تکینده = در ته قلبم
täk (täh).
قویون جان دردینده، قصاب ات (پیی) آختاریر = گوسفند نگران جانش هست، اما قصاب دنبال گوشت (چربی) میگردد.
Qoyun can därdindä, qässap ät (piy) axtarır.
سَککی (سکّی) = سکّو
säkki
کِه= بی حس. کِهَلماخ = بی حس شدن (دست، پا)، مثلا: بارماغیم کِهَلدی=انگشتم بی حس شد.
keh, kehälmax(max/maq)
قالاماخ (قالاماق) = روی هم چیدن، انباشتن (مثلا هیزم) به مقدار زیاد. قالانماخ = روی هم انباشته شدن، چیده شدن به مقدار زیاد.
qalamax(q), qalanmax(q)
ظلمات داشیدی، گوتورن ده پئشماندی، قویان دا = سنگ ظلمات است، هم کسی که بلندش میکتد پشیمان است، هم کسی که سر جایش میگذارد.
Zülmat daşıdi, götüren de peşmandi, qozan da.
دیغیررانماخ (دیغیررانماق) = غلطیدن، قل خوردن. دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماق) = غلطاندن، قل دادن.
dığırranmax(q), dığırratmax(q), dığırlanmax(q)
دیلدن دوشدو = (تحت اللفظی: از دل افتادن)، خسته و کوفته شدن، تاب و توان خود را از دست دادن.
Dildän düştüm.
بیر داشینان دووار اولماز : با یک سنگ (تنها) دیوار نمیشود (ساخت).
Bir daşınan duvar olmaz.
کوف (با تلفظ میان کامی ک) = تاب (مثلا در کودکستان)
Kuf
تالواسا=دلهره، نگرانی (شدید). تالواسییه (تالواسایا) دوشدوم=دچار دلهره شدم.
talvasa
تَپماخ = به فشار و به اندازه زیاد چیزی را در چیزی (کانند کیسه، توبره، قوطی) پر کردن، فرو کردن. ن. تَپیلماخ.
täpmax
تَپیلماخ = (به جائی، محلی، مانند خانه، کوچه) با عجله، هراسان، نگران، دور از چشم دیگران یا خواست آنان خود را به محلی خانه ای یا کوچه ای «انداختن» وارد شدن. بازارا تپیلدی (خود را زد به بازار). ن. تَپماخ (مص.) = به فشار و به اندازه زیاد چیزی را در چیزی (کانند کیسه، توبره، قوطی) پر کردن، فرو کردن.
täpilmax
یاهالماخ (یاهالماق) = دچار اشتباه شدن، اشتباه کردن. یاهالتماخ = کسی را (دانسته یا ندانسته) دچار اشتباه کردن.
yahalmax (yahalmaq, yahaltmaq, yahalmaq)
شِه = رطویت، دووار شه چکیپ=دیوار رطوبت «کشیده» (زده)، شه یرده اُتورما = جای مرطوب ننشین.
şeh
پِی سر (پِیسر) = پس گردن. بیری نین پیسرینه سالماخ = پس گردن کسی زدن.
peysär
انگ = چانه (به فتح الف). انگه وئیر ماخ = روده درازی کردن، پرحرفی کردن.
äng, ängä vermax
گؤی گویَرَنتی (گؤوَرَنتی) = هر نوع گیاه، گیاهان، معمولا به عنوان اسم جمع برای سبزی های خوردنی به کار میرود.
Göy-göyäränti (göy-göväränti)
پاس، پاسلانماخ (پاسلانماق) = زنگ (زدگی) فلزات، مثلا «پیچاخ پاسلانیپ». (کارد زنگ زده). حتی در مورد دهان (هنگام تب و بیماری) هم گفته میشود: آغزیم پاسلانیپ.
pas, paslanmax (paslanmax)
هایی گئدیپ، وایی قالیپ = (تحت اللفظی) های-اش رفته، وای-اش مانده، مجازا به معنی اینکه فلان شخص یا چیز مثلا کتاب، اتوموبیل و غیره دیگر زوارش (زهوارش) دررفته، پیر و فرسوده شده است.
Hayi gedip, vayi qalıp
گیرده لماخ = (تحت اللفظی: چیزی را بصورت گِرد در آوردن). (چیزی و موضوعی را) ماست مالی کردن، چیزی گفتن و در واقع چیزی نگفتن.
girdälämax
یِیخالاماخ= دهان، لیوان، ظرف یا چیز دیگری را آب کشیدن، با آب یا مایع دیگری تمیز کردن، مثلا بعد از شستن ظرفی با مایع ظرفشوئی، آن را آب کشیدن تا کاملا تمیز و از آثار صابون (یا در دهان از آثار غذا) تمیز شود.
yeyxalamaq (yeyxalamax)
قویماق (قویماخ) = کاچی، نوعی دسر
quymax (quymaq)
گؤزدن ایراخ (ایراق)! = از چشم (نظر) بد به دور! (همچنین ن.: گؤز دیمه سین!)
gözdän irax (iraq)! göz däymäsin!
دبنگ (بر وزن جفنگ) = انسان شوخ که (گاه بیش از حد) شوخی میکند، هر چیزی را به سادگی مایه طنز و شوخی و حتی تمسخر قرار میدهد (و گاه از این راه مایه دلشکستگی و غضب طرف مقابل میشود.) اصلا در لغا فارسی به معنای شخص کودن و کم عقل است.
däbäng
بوی دئماخ (دئمک) = (زبان کوچه) کُرکُری خواندن، رجز خواندن، منم منم گفتن.
boy demax
تازا یونجا ائششگه باش آغریسی گتیره ر = اگر به خر یونجه تر و تاره بدهی، سردرد میگیرد.
Taza yonca eşşäyä baş ağrısı gätirär.
خیمیر-خیمیر = یواش-یواش، آهسته-آهسته، به تدریج (تلفظ هر دو «ای» به صورت مصوت پس زبانی و کوتاه، مانند «قیز»).
xımır-xımır
پکر (به فتح «پ» و «ک») دلخور، ناراحت
päkär
آزدیرماخ = (معمولا درباره حیوانات خانگی مانند سگ و گربه) = به محل دوری بردن و رها کردن تا دوباره به خانه یا محل آشنای خود برنگردند.
Azdırmax, azdırmaq
قیغ = پشگل، مدفوع گِرد و کوچک حیواناتی مانند گوسفند، بُز، شتر و میمون.
qığ
منی گؤرور لال اولور، تاتی گؤرور بلبل اولور=مرا که می بیند زبانش بند میشود، تات را که می بیند مثل بلبل میشود. (میاندوآب-شاهین دژ)
Mäni görür lal olur, tatı görür bülbül olur.
رووا دوشماخ (دوشمک) = تحت اللفظی «به رُو افتادن»، به حرکت افتادن، سرعت (نسبی) پیدا کردن) مثلا وقتی کسی که در ابتدا کاری را خوب بلد نیست، آن را یاد میگیرد، یا دستگاهی که تنظیم نشده بود یا تعمیر نیاز داشت، به کار می افتد و خوب هم کار میکند، میگویند: فلانی یا فلان چیز رووا دوشوپ، به معنای «به راه افتاده است».
rowa (rova) düşmax (düşmäk)
بیز = آلتی با نوک تیز و فلزی برای جهت کندن و فروکردن در چیزی، یا تحریک جهت به حرکت در آوردن حیوانی سواری مانند خر). بیزلماخ، بیزلمک = به کار انداختن «بیز» (مخصوصا برای تحریک و به حرکت در آوردن خر). 2. مجازی (زبان کوچه) = تحریک کردن، مجبور نمودن (به چیزی). مثلا احمد حسینی بیزلیر کی فلان ایشی گؤرسون = احمد حسین را تحریک میکند (وادار میکند) که فلان کار را انجام دهد.
biz, bizlämax