زینقیرو= زنگوله. مثلا: ایله بیل دوه دن زینقیرو آسلانیر=گوئی زنگوله ای است برگردن شتر، به معنی دو آدم نا متناسب با یکدیگر، مانند فیل و فنجان.
zınqırow
به کوشش عباس جوادی – Türki Meseller – Azeri Turkish Proverbs & Rare Words collected by Abbas Djavadi
زینقیرو= زنگوله. مثلا: ایله بیل دوه دن زینقیرو آسلانیر=گوئی زنگوله ای است برگردن شتر، به معنی دو آدم نا متناسب با یکدیگر، مانند فیل و فنجان.
zınqırow
دلی دن دوغری خبر = خبر درست را از دیوانه بشنو.
کوله= آدم قد کوتاه (تلفظ واو مانند گول به معنی گل).
külä
سلام وئردیم، بورجلی چیخدیم = سلام دادم و مقروض شدم (به این معنی که خواستیم کار خیری بدهیم، گفتند فلان کار را هم بکن). با همه ضمیر ها می توان به کار برد، مثلا سلام وئردوخ، سلام وئردیلر…
sälam verdim, borçli çıxdım
قیتمیر (و یا: چیلیس)= خسیس
qıtmır
جوبوتماخ=کِش رفتن، یواشکی دزدیدن (البته به جدیت و وخامت دزدی نیست. بیشتر در مورد چیزهای کوچک و گاه من باب شوخی و مزاح و همچنین در زبان کودکان به کار می رود. مثلا: او شینی لری جوبوتدی=آن شیرینی ها را کش رفت.
cübütmax
گؤز گؤرمسه اوز اوتانماز = تا به چشم خود نبیند شرمنده نمی شود
Göz görmese, üz utanmaz
بوگون نوخوشون (ناخوشون) تری گلدی=امروز مریض عرق کرد (حالش رو به بهبود است).
Noxuşun teri geldi
بی کمال حمال اولار = کسی که کمال نداشته باشد، حمال می شود.
دوست چوخدی، یاخچی سی یوخدی = دوست زیاد است، اما دوست خوب وجود ندارد
چیغیر-باغیر: داد و فریاد
Çığır-bağır
فلان کس فلان کار، تصمیم، برنامه را «قوش حدّینه سالدی» (تحت اللفظی: به حد و اندازه، به حال یک پرنده، گنجشک در آورد.) مجازا یعنی اینجا و آنجایش را کم کرد، زد، پر و بالش را گرفت و به حالت ناقص در آورد.
quş häddinä saldi
پیش (تبریز)، پیچ، بعضا پینچ (احتمالا از اصل روسی)= بخاری، فِر
piş (Täbriz), piç (Russ.)
کوفلنماخ (کوف-لن-ماخ)= گندیدن، فاسد شدن غذا، مثلا شیر، ماست، میوه (ن. قیژقیرماخ)
küf-län-max
کورلاماق، کورراماخ=(معنی لغوی: «کور کردن») مجازا به معنی ضایع کردن، خراب کردن (مثلا کاری، غذایی، برنامه و نقشه ای را).
korlamaq, korramax
میرَسّک = تخم مرغ سرخ شده در روغن (ک پایانی به صورت ه یا بین ک، ه و خ تلفظ میشود).
mirässak

گوداز (گ با تلفظ سخت کامی، احتمالا از واژه «گداز»، گداختن)=مهلکه، موقعیت و وضعیت خطرناک و نا مساعد، در اصطلاحاتی مانند: (بیرینی) گودازا وئرمک (وئرماخ)، گودازا قویماق (قویماخ)=کسی را به خطز انداختن، در وضع خطرناک و نامساعد قرار دادن. عجب گودازا دوشموشوخ=عجب به وضع (بدی) افتاده ایم.
gudaz, gudaza düşmax, (birini) gudaza qoymax, äcäb gudaza düşmüşux
جینقیلی، جیقّیلی، دینقیلی، دیقّیلی = همه به معنای «کوچولو»، کوچک (بیشتر در زبان کودکان)
cınqıli, cıqqıli, dınqıli, dıqqıli
پی اَسکَن
piyäskän
پاشنه کش کفش (احتمالا از اصل پای افکن)
گرنشماخ = کش و قوس کردن، کش و قوس رفتن
gärnäşmax
چوغوللوق ائله مک (چوغوللوخ ائله ماخ)=چُغلی کردن، کار بد کسی را به فردی بالاتر (مانند پدر و مادر و یا معلم) گفتن تا آن فرد تنبیه شود.
اَنایین = در اصل اَن-آئین (خلاف آئین) خلاف رسم و عادت، عجیب و غریب (احتمالا باقیمانده از پهلوی).
änayin
اَتاجی (در واقع=اَتی-آجی گوشتش تلخ)، اصطلاحا به معنی آدم بد عُنُق، بد رفتار، برعکس خوش رفتار. آوای آ در وسط کمی طولانی (باقیمانده آی آجی) تلفظ می شود.
ätaci
تَنَبی = اطاق پذیرایی در خانه، قوناغ-اوتاغی (قوناخ اتاغی) (کهنه شده)
tänäbi
گؤزدن (سیزدن، جانوزدان، نظردن، مجلسدن…) ایراق ( در محاوره واقعی: ایراخ). ایراق و ایراخ به معنی دور. در این مثال ها: از چشم بد، از شما، از جان شما، از نظر بد، از مجلس دور…
ایراخ-ایراخ=اصطلاحا=خدای نکرده
واژه ایراق و یا ایراخ به معنی دور در مثل ها و یا اصطلاحات دیگر هم بکار می رود ولی کار برد تنهای آن معمول نیست، مانند حکماوار اوزاخ (و یا ایراخ)، کردی سی یاخین ن. به این مثل
iraq, irax
بِی بازار (یکجا بکار می رود) تنها در اصطلاح (فلان کسین) بِی بازاری یوخدی (یوخدور) به معنی فلانی چپ و راستش معلوم نیست، هیچ معلوم نمی شود که چه خواهد کرد، هر چیزی را می توان از او انتظار داشت.شاید در اصل از دو واژه «بیع» و «بازار» مرکب بوده است، به معنی کسی که در بازار چیزی (به) بیع نگذاشته است، یعنی مراعات چیزی را نمی کند.
bey-bazar
سوسوز قلمه= در اصل به معنی «درخت تبریزی بی آب» اصطلاحا به آدم های لاغر گفته می شود.
suusuz qälämä
دویماج، دویماش=نوعی غذای میان وعده مخلوط لواش خشک خورد شده، پنیر و کره و گاه جعفری یا تلخون ریز شده.
اوت پارچاسی = آتش پاره، اصطلاحا به معنی آدم زبل، زرنگ، کار چاق کن، ماهر
ot parçasi
کولَه = آدم قد کوتاه
külä
چیمخیرماخ = به سر کسی (یا بدون فرد مخاطب) غُر زدن، عصبانی شدن، به طور روشن، شاید زیر لبی (اما نه به صورت داد زدن و دشنام) اظهار شکایت و نارضایتی کردن
çımxırmaq (TR: çemkirmek)
دارقا شاییرت (دارقا، داروغه، شاگرد) = معنی لغوی=شاگرد داروغه، اصطلاحا به معنی آدم لات
darqa şayırt (daruğä şagird)
قَلَمَه = درخت تبریزی و یا صنوبر (این نامگذاری احتمالا بخاطر شکل این درخت و یا طریق کاشتن و تکثیر نهال آن است.)
qälämä
چیرمالاماخ (فعل متعدی)= آستین پیراهن یا شلوار را بالا زدن، از جمله برای انجام کاری، مثلا قوللاریمی چیرمالادیم )=آستین های پیراهنم را بالا زدم. چیرمالانماخ (فعل لازم)= آستین ها را بالا زدن (بدون مفعول)، برای انجام کاری آماده شدن. مثلا او ایشی گورماغا چیرمالاندیم=برای انجام دادن آن کار آستین ها را بالا زدم.
çırmalamaq (transitive v.), çırmalanmaq (intransitive v.)
شِه=نم، رطوبت کم، شِه چکمک (چَهماخ)=نم کشیدن، رطوبت کمی از هوا یا از زمین مرطوب به خود گرفتن.
şeh
بیرووز آلماخ (از کسی چیزی را قرض گرفتن، اما معمولا برلی پول استفاده نمی شود). بیرووز وئرماخ چیزی را به کسی قرض دادن.
birowuz almq, vermaq
قوپالاغا گؤتو(ر)ماخ=برای گرفتن کسی دنبال او دویدن (واژه ای بنام قوپالاق و یا قوپالاق به ما معلوم نیست).
کوف (با تلفظ نرم کاف)- تاب (بازی کودکان)
کوف اوشماخ= تاب بازی کردن
ئولوشگماخ=پژمردن (گل و گیاه)
اپریماخ= پلاسیدن (گل و گیاه)
äprimaq
قولای (در ترکی ترکیه: «کولای» به معنی آسان) در ترکی آذری (شفاهی و تا حدی زبان عوام) معنی چیزی کم ارزش و با کیفیت پایین می دهد، مانند قولای قارپیز: هندوانه با کیفیت پایین.
اصطلاح «بیر قولای» در زبان شفاهی ترکی آذری به معنی «کمی» می آید: «بیز قولای دوشوندوم» (کمی فهمیدم).
قالاماخ: روی هم انباشتن (مثلا هیزم).
قالانماخ (شکل مجهولی)=انباشته شدن، مثلا قصابین توکانیندا ات اوست اوسته قالانیپ.
آغناماخ=سرازیر شدن، ریختن با حجم و مقدار زیاد و انبوه مانند ریختن گندم از توبره
ağnamaq
گؤینه ماخ=احساس سوزش کردن. بیشتر در مورد سوزش معده، پوست و یا دندان به کار می رود.
göynemek
گیرده کان (گردکان)=گردو
girdekan
دَستَرخان=سفره (از رواج افتاده است. امروزه بیشتر سفره می گویند).
یووخ (یو-ووق)= به معنی یاخین، نزدیک (در لهجه اورمیه)
جیغاللیخ ائله ماق=کلک زدن، ناروزدن (در بازی) برای بُردن بازی
cığallıx elämax
چیلتیک چالماق=بِشکن زدن
çiltik çalmaq