شیدیرقی = (قید) فعالانه، پیگیرانه، با شور و حرارت. مثلا فلان کس شیدیرقی درس اوخور = فلانی فعالانه و به طور خستگی ناپذیر درس می خواند. تلفظ «ی» اول و دوم مانند «قیش» (زمستان) و «ی» آخر مانند «بیر» (یک) است.
şıdırqi
شیدیرقی = (قید) فعالانه، پیگیرانه، با شور و حرارت. مثلا فلان کس شیدیرقی درس اوخور = فلانی فعالانه و به طور خستگی ناپذیر درس می خواند. تلفظ «ی» اول و دوم مانند «قیش» (زمستان) و «ی» آخر مانند «بیر» (یک) است.
şıdırqi
جوری = کوچک (نه لزوما ضعیف و نحیف)، مخصوصا در مورد انسان ها گفته می شود، مانند جوری آدامدی = از نظر قد و قامت آدم کوچکی است. ،تلفظ «و»
(ü)
مانند «گول» به معنی «گل». تلفظ «و» و «یا»ی آخر کوتاه است.
cüri
کیریخماخ = به اشتباه افتادن، عوضی انداختن (با تلفظ نرمکامی ک و تلفظ ی مانند ی در قیز به معنی دختر). مثلا: کیریخدیماحمد عوضینه علی نی چاغیردیم = اشتباه کردم، به جای احمد، علی را صدا زدم.
kırıxmax
بَیاخ، بایاخ = مدتی قبل، چند لحظه پیش
bäyax, bayax
منیم ایسّی (ایستی) آشیما سووخ (سویوخ) سو قاتما = به آش داغ من آب سرد نریز
Mänim issi aşıma sowux su qatma
هوزی یا حوزی (تلفظ با اُی کوتاه، صفت، قید) = ناشی، ناشیانه، نسنجیده، بی حساب، ناآشنا، کسی که رفتاری ناوارد، بی ربط و سراسیمه وار از خود نشان میدهد. مثلا: فلان کس هوزی آدامدی، هوزی ماشین سورور = فلانی آدمی (هوزی) است، به صورت سراسیمه و ناوارد رانندگی میکند.
hozi
بیول = بعد، بعدا، اوندان صورا. در زبان شفاهی گاه «بیوسسونا» (بیولسونا) هم گفته می شود.
biyol
پَراخ= پرُ مو، پُر پشم، مثلا: پراخ پیشیک=گربه ای که موی زیاد و بلند داشته باشد.
pärax
پؤلؤشک= تفاله (مثلا میوه): آلمانی یئدی، پؤلؤشؤنی آتدی (سیب را خورد، تفاله اش را (بیرون) انداخت.
pülüş, pülüşk
پؤشلمک، پؤشلماخ (فعل متعدی): با آب یا بخار مقداری پختن، تفت دادن (گوشت، مرغ، سبزی) کمی سرخ کردن؛ پؤشلنماخ، پؤشلنمک: (فعل لازم) (از فرط گرما، درجه حرارت) داغ کردن. لغت دیگری با معنای مشابه: تاو وورماخ = تاب دادن، تفت دادن.
pöşlämek, pöşlämax, pöşlänmek, pöşlänmax
دا! = حرف ندا برای تاکید. ترجمه این حرف سخت است. در این نمونه ها می توان تقریبا به معنای آن پی برد: گئتدیم دا… (رفتم دیگه!) تاکید می کند که رفته است. من ده دئمیشدیم دا! = من هم گفته بودم دیگه! معمولا آوای «آ» در آخر این حرف ندا طولانی است و تا حدی از نظر تلفظ «تاب می خورد»، مخصوصا در تلفظ مردم تبریز 🙂
da…
هِی = (قید) مرتبا، دائما، همیشه. مثلا: فلان کس هی شکایت ائلیر=فلانی دائما شکایت می کند.
Hey
پالاز=پلاس، گلیم (کلیم)، فرش پشمی و اغلب ارزان که پرز ندارد.
palaz
ها…= حرف تاکید (تلفظ «آ» در آخر کشیده می شود و «تاب می خورد»). به معنای طوری که میدانی، طوری که معلوم است، میدانی؟ خبر داشته باشی که… ، این را بدان که… مثلا: من یوخ ها… (بدان که) من نیستم، او اوجا بویلی کیشی وار ها… = آن مرد بلندی که هست… (که میدانی، که او را می شناسی یا دیدی).
ha…
پاتلِت = (زبان کوچه) سر و پا، هیکل، ریخت و رو. مثلا پاتلتی بئش شاهی یه دیمز! سر و رو یش پنج شاهی نمی ارزد!
patlet
اوباشدان=سَحور (در ماه رمضان)
obaşdan=(Ramazan ayında) sahur
زینقیرو= زنگوله. مثلا: ایله بیل دوه دن زینقیرو آسلانیر=گوئی زنگوله ای است برگردن شتر، به معنی دو آدم نا متناسب با یکدیگر، مانند فیل و فنجان.
zınqırow
دلی دن دوغری خبر = خبر درست را از دیوانه بشنو.
کوله= آدم قد کوتاه (تلفظ واو مانند گول به معنی گل).
külä
سلام وئردیم، بورجلی چیخدیم = سلام دادم و مقروض شدم (به این معنی که خواستیم کار خیری بدهیم، گفتند فلان کار را هم بکن). با همه ضمیر ها می توان به کار برد، مثلا سلام وئردوخ، سلام وئردیلر…
sälam verdim, borçli çıxdım
قیتمیر (و یا: چیلیس)= خسیس
qıtmır
جوبوتماخ=کِش رفتن، یواشکی دزدیدن (البته به جدیت و وخامت دزدی نیست. بیشتر در مورد چیزهای کوچک و گاه من باب شوخی و مزاح و همچنین در زبان کودکان به کار می رود. مثلا: او شینی لری جوبوتدی=آن شیرینی ها را کش رفت.
cübütmax
گؤز گؤرمسه اوز اوتانماز = تا به چشم خود نبیند شرمنده نمی شود
Göz görmese, üz utanmaz
بوگون نوخوشون (ناخوشون) تری گلدی=امروز مریض عرق کرد (حالش رو به بهبود است).
Noxuşun teri geldi
بی کمال حمال اولار = کسی که کمال نداشته باشد، حمال می شود.
دوست چوخدی، یاخچی سی یوخدی = دوست زیاد است، اما دوست خوب وجود ندارد
چیغیر-باغیر: داد و فریاد
Çığır-bağır
فلان کس فلان کار، تصمیم، برنامه را «قوش حدّینه سالدی» (تحت اللفظی: به حد و اندازه، به حال یک پرنده، گنجشک در آورد.) مجازا یعنی اینجا و آنجایش را کم کرد، زد، پر و بالش را گرفت و به حالت ناقص در آورد.
quş häddinä saldi
پیش (تبریز)، پیچ، بعضا پینچ (احتمالا از اصل روسی)= بخاری، فِر
piş (Täbriz), piç (Russ.)
کوفلنماخ (کوف-لن-ماخ)= گندیدن، فاسد شدن غذا، مثلا شیر، ماست، میوه (ن. قیژقیرماخ)
küf-län-max
کورلاماق، کورراماخ=(معنی لغوی: «کور کردن») مجازا به معنی ضایع کردن، خراب کردن (مثلا کاری، غذایی، برنامه و نقشه ای را).
korlamaq, korramax
میرَسّک = تخم مرغ سرخ شده در روغن (ک پایانی به صورت ه یا بین ک، ه و خ تلفظ میشود).
mirässak

گوداز (گ با تلفظ سخت کامی، احتمالا از واژه «گداز»، گداختن)=مهلکه، موقعیت و وضعیت خطرناک و نا مساعد، در اصطلاحاتی مانند: (بیرینی) گودازا وئرمک (وئرماخ)، گودازا قویماق (قویماخ)=کسی را به خطز انداختن، در وضع خطرناک و نامساعد قرار دادن. عجب گودازا دوشموشوخ=عجب به وضع (بدی) افتاده ایم.
gudaz, gudaza düşmax, (birini) gudaza qoymax, äcäb gudaza düşmüşux
جینقیلی، جیقّیلی، دینقیلی، دیقّیلی = همه به معنای «کوچولو»، کوچک (بیشتر در زبان کودکان)
cınqıli, cıqqıli, dınqıli, dıqqıli
پی اَسکَن
piyäskän
پاشنه کش کفش (احتمالا از اصل پای افکن)
گرنشماخ = کش و قوس کردن، کش و قوس رفتن
gärnäşmax
چوغوللوق ائله مک (چوغوللوخ ائله ماخ)=چُغلی کردن، کار بد کسی را به فردی بالاتر (مانند پدر و مادر و یا معلم) گفتن تا آن فرد تنبیه شود.
اَنایین = در اصل اَن-آئین (خلاف آئین) خلاف رسم و عادت، عجیب و غریب (احتمالا باقیمانده از پهلوی).
änayin
اَتاجی (در واقع=اَتی-آجی گوشتش تلخ)، اصطلاحا به معنی آدم بد عُنُق، بد رفتار، برعکس خوش رفتار. آوای آ در وسط کمی طولانی (باقیمانده آی آجی) تلفظ می شود.
ätaci
تَنَبی = اطاق پذیرایی در خانه، قوناغ-اوتاغی (قوناخ اتاغی) (کهنه شده)
tänäbi
گؤزدن (سیزدن، جانوزدان، نظردن، مجلسدن…) ایراق ( در محاوره واقعی: ایراخ). ایراق و ایراخ به معنی دور. در این مثال ها: از چشم بد، از شما، از جان شما، از نظر بد، از مجلس دور…
ایراخ-ایراخ=اصطلاحا=خدای نکرده
واژه ایراق و یا ایراخ به معنی دور در مثل ها و یا اصطلاحات دیگر هم بکار می رود ولی کار برد تنهای آن معمول نیست، مانند حکماوار اوزاخ (و یا ایراخ)، کردی سی یاخین ن. به این مثل
iraq, irax
بِی بازار (یکجا بکار می رود) تنها در اصطلاح (فلان کسین) بِی بازاری یوخدی (یوخدور) به معنی فلانی چپ و راستش معلوم نیست، هیچ معلوم نمی شود که چه خواهد کرد، هر چیزی را می توان از او انتظار داشت.شاید در اصل از دو واژه «بیع» و «بازار» مرکب بوده است، به معنی کسی که در بازار چیزی (به) بیع نگذاشته است، یعنی مراعات چیزی را نمی کند.
bey-bazar
سوسوز قلمه= در اصل به معنی «درخت تبریزی بی آب» اصطلاحا به آدم های لاغر گفته می شود.
suusuz qälämä
دویماج، دویماش=نوعی غذای میان وعده مخلوط لواش خشک خورد شده، پنیر و کره و گاه جعفری یا تلخون ریز شده.
اوت پارچاسی = آتش پاره، اصطلاحا به معنی آدم زبل، زرنگ، کار چاق کن، ماهر
ot parçasi
کولَه = آدم قد کوتاه
külä
چیمخیرماخ = به سر کسی (یا بدون فرد مخاطب) غُر زدن، عصبانی شدن، به طور روشن، شاید زیر لبی (اما نه به صورت داد زدن و دشنام) اظهار شکایت و نارضایتی کردن
çımxırmaq (TR: çemkirmek)
دارقا شاییرت (دارقا، داروغه، شاگرد) = معنی لغوی=شاگرد داروغه، اصطلاحا به معنی آدم لات
darqa şayırt (daruğä şagird)
قَلَمَه = درخت تبریزی و یا صنوبر (این نامگذاری احتمالا بخاطر شکل این درخت و یا طریق کاشتن و تکثیر نهال آن است.)
qälämä