آتدا-بوتدا atda-butda

آتدا-بوتدا = گهگاه، بعضا، یک در میان

کیریش kiriş

کیریش (کهنه شده) = چسب

موشتولوخ muştulux

موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی

شولاتداماخ şolatdamax

شولاتداماخ، شولاتداماق = ماستمالی کردن، کاری را سریع و به صورت سطحی، فقط برای انجام وظیفه و بدون جدیت انجام دادن. شولاتداما (اسم).

کاریخماخ، کیریخماخ karıxmax kırıxmax

کاریخماخ، کیریخماخ = دستپاچه شدن، بلاتکلیفی حس کردن، وقتی که آدم نمی داند چه کند و چه بگوید.

ایشگیل işgil

ایشگیل = قفل، مانع. ایشگیلله ماخ=قفل کردن در، جعبه، صندوق. اسم «ایشگیل» به معنای شک و مشکل هم می آید، اما چندان رایج نیست.

İşgil, işgillämax (işgillämäk)

شولی şüli

شولی= (صفت) کاملا نو، از پاکت یا بسته بندی در آمده، استفاده نشده (مثلا خودرو، کفش، پیراهن، تلفن همراه)

şüli

بوی دئماخ

بوی دئماخ = (فعل) از خود تعریف کردن، کُرکُری خواندن، «منم، منم» گفتن

boy demax (demäk)

ازماخ، ازیلماخ، ازدیرماخ

ازماخ (ازمک، ازماق) = له کرن، کوفتن، استثمار کردن. ازیلماخ، ازیلمک، ازیلماق = 1. له شدن، کوفته شدن، استثمار شدن. 2 (مجازی) ناز کردن، خود را لوس کردن، 3. ازدیرماخ، ازدیرمک = ناز کسی (مانند کودک خانه) را کشیدن. آرزوهایش را عملی کردن.

äzmax, äzilmax, äzdirmax

اَکیلماخ

اکیلماخ (اکیلمک) = 1. حالت مفعولی فعل «اکمک» (اکماخ) به معنی کاشتند، یعنی کاشته شدن، 2. «جیم شدن»، مثلا رضا گؤردی وضع خراپدی، اکیلدی = رضا دید وضع خراب است، جیم شد )پیدایش نشد).

äkilmax, äkilmäk

هامپا

هامپا (اصلا «همپا») = در زمان مالکین هامپا به سهمداران کوچک زمین گفته میشد که خودشان در ضمن جزو زارعین بودند. یعنی در کنار مالکین، برخی زارعین نیز سهم کوچکی از زمین زراعی را صاحب بودند. آنها را «هامپا» می نامیدند. هامپا های کمی بزرگ تر را «خرده مالک» می نامیدند. ن. هامپانا گؤره دانیش! = به اندازه سهم خود (از زمین زراعتی) حرف بزن!

وَز

وَز = غده چربی زیر پوست.

väz

تولازلا tolazla

تولازلاماخ (تولازلاماق) = با فشار پرتاب کردن. (شبیه فعل توننه ماخ).

tolazlamax (tolazlamaq)

سَیاخ

سَیاخ (سَیاق، سایاق) = طرز، نوع، شکل، مثلا او ایشی بو سیاخدا گؤرماغ اولماز به معنی «آن کار را نمی توان به این شکل انجام داد. » (در دوره های جدید به معنی «مِتُد» نیز به کار می رود.)

säyaq, säyax, sayaq

توننه ماخ

توننه مک، توننه ماخ = با فشار و به تندی پرتاب کردن چیزی. نزدیک به «تولازلاماخ»

tünnämax (tünnämax)

دادانماق

دادانماق (دادانماخ) = به چیز خوبی (مانند خوردن خوراکی معین، رفتن فردی به خانه کسی که در آنجا مورد پذیرایی خوب قرار می گیرد) عادت کردن و آن را تکرار نمودن. حسن خالاسی نین ائوینه دادانیپ = حسن به (رفتن به) خانه خاله اش عادت کرده است. (در ضمن ن. داراشماق/داراشماخ که از نظر معنا به دادانماخ نزدیک است).

dadanmaq/dadanmax

داراشماخ

داراشماخ (داراشماق) = جمع شدن روی چیزی جهت خوردن، یا آزار و اذیت کردن. مانند: قاریشقالار قنده داراشدی = مورچه ها به حبه قند رو آوردند، روی آن جمع شدند. قورتلار (قوردلار) قویون سوروسونه داراشدی = گرگ ها به گله گوسفندها حمله ور شدند.

daraşmaq (daraşmax)

مقید اولماخ

مقید اولماخ = معنی تحت اللفظی: از کسی مقید بودن). در واقع مقید بودن معنای در قید و بند بودن می دهد. در این مورد بخصوص مقید بودن در رابطه انسان ها با یکدیگر به آن معناست که کسی مثلا از آمدن ناگهانی مهمان یا حتی فردی از خانواده به خاطر منظم نبودن خانه خود، محقر بودن آن یا نبودن وسایل پذیرایی ناراحت و نگران باشد، یا از رفتار و گفتن چیزی که بتواند به او بر بخورد، احساس فشار معنوی و نگرانی کند.

Muqäyyäd olmax

گیلِی لَنماخ

گیلِی لَنماخ، گیلی لیخ ائله ماخ = گِله کردن، گله گزاری نمودن، شکایت (معمولا غیر مستقیم و محتاطانه از کسی کردن).

Gileylänmax, gileylıx elämax

بَرنی

بَرنی = ظرف سفالی، نسبتا کوچک، تا اندازه ای شبیه دیزی، معمولا برای گذاشتن و نگهداری ماست، ترشی و غیره از آن استفاده می شد.

Bärni

چاخیر

چاخیر = شراب (مشروب الکلی).

Çaxır

بارا قویماخ

بارا قویماخ= بند را به آب دادن، گاف دادن. دییه سن من بارا قویدوم ها…! مثل اینکه بند را به آب دادم. یک شخص هنگام صحبت بارا قویماخ میکند! یعنی طوری حرف می زند و چیزی را، حتی رازی را فاش میکتد که نباید در آن جمع و به آن افراد بگوید یا به صورتی می گوید که خوشایند نیست و شنونده ها را دچار تعجب و حتی ناراحتی و آشفتگی می کند.
خُب، حالا بارا قویماخ را چطور به فارسی ترجمه کنیم؟

Bara qoymax

بیزو

بیزو = گوساله. واژه «دانا» (هر دو حرف الف کوتاه خوانده می شوند). هم به گوساله گفته می شود، اما «بیزو» کوچک تر از «دانا» است. مهم این است که «و» در پایان این کلمه به صورت آوای دوگانه یا «دیفتونگ» تلفظ شود یعنی همان تلفظ «واو» اول در کلمه «نوروز» یا «تولاماخ» (به معنی چرخاندن، گرداندن، گول زدن).

bizow

شیدیرقی

شیدیرقی = (قید) فعالانه، پیگیرانه، با شور و حرارت. مثلا فلان کس شیدیرقی درس اوخور = فلانی فعالانه و به طور خستگی ناپذیر درس می خواند. تلفظ «ی» اول و دوم مانند «قیش» (زمستان) و «ی» آخر مانند «بیر» (یک) است.

şıdırqi

جوری

جوری = کوچک (نه لزوما ضعیف و نحیف)، مخصوصا در مورد انسان ها گفته می شود، مانند جوری آدامدی = از نظر قد و قامت آدم کوچکی است. ،تلفظ «و»

(ü)

مانند «گول» به معنی «گل». تلفظ «و» و «یا»ی آخر کوتاه است.

cüri

کیریخماخ

کیریخماخ = به اشتباه افتادن، عوضی انداختن (با تلفظ نرمکامی ک و تلفظ ی مانند ی در قیز به معنی دختر). مثلا: کیریخدیماحمد عوضینه علی نی چاغیردیم = اشتباه کردم، به جای احمد، علی را صدا زدم.

kırıxmax

بَیاخ

بَیاخ، بایاخ = مدتی قبل، چند لحظه پیش

bäyax, bayax

هوزی

هوزی یا حوزی (تلفظ با اُی کوتاه، صفت، قید) = ناشی، ناشیانه، نسنجیده، بی حساب، ناآشنا، کسی که رفتاری ناوارد، بی ربط و سراسیمه وار از خود نشان میدهد. مثلا: فلان کس هوزی آدامدی، هوزی ماشین سورور = فلانی آدمی (هوزی) است، به صورت سراسیمه و ناوارد رانندگی میکند.

hozi

بیول

بیول = بعد، بعدا، اوندان صورا. در زبان شفاهی گاه «بیوسسونا» (بیولسونا) هم گفته می شود.

biyol

پَراخ

پَراخ= پرُ مو، پُر پشم، مثلا: پراخ پیشیک=گربه ای که موی زیاد و بلند داشته باشد.

pärax

پؤلؤشک، پؤلؤش

پؤلؤشک= تفاله (مثلا میوه): آلمانی یئدی، پؤلؤشؤنی آتدی (سیب را خورد، تفاله اش را (بیرون) انداخت.

pülüş, pülüşk

پؤشلماخ

پؤشلمک، پؤشلماخ (فعل متعدی): با آب یا بخار مقداری پختن، تفت دادن (گوشت، مرغ، سبزی) کمی سرخ کردن؛ پؤشلنماخ، پؤشلنمک: (فعل لازم) (از فرط گرما، درجه حرارت) داغ کردن. لغت دیگری با معنای مشابه: تاو وورماخ = تاب دادن، تفت دادن.

pöşlämek, pöşlämax, pöşlänmek, pöşlänmax

دا…

دا! = حرف ندا برای تاکید. ترجمه این حرف سخت است. در این نمونه ها می توان تقریبا به معنای آن پی برد: گئتدیم دا… (رفتم دیگه!) تاکید می کند که رفته است. من ده دئمیشدیم دا! = من هم گفته بودم دیگه! معمولا آوای «آ» در آخر این حرف ندا طولانی است و تا حدی از نظر تلفظ «تاب می خورد»، مخصوصا در تلفظ مردم تبریز 🙂

da…

هِی

هِی = (قید) مرتبا، دائما، همیشه. مثلا: فلان کس هی شکایت ائلیر=فلانی دائما شکایت می کند.

Hey

پالاز

پالاز=پلاس، گلیم (کلیم)، فرش پشمی و اغلب ارزان که پرز ندارد.

palaz

پاتلِت

پاتلِت = (زبان کوچه) سر و پا، هیکل، ریخت و رو. مثلا پاتلتی بئش شاهی یه دیمز! سر و رو یش پنج شاهی نمی ارزد!

patlet

اُباشدان

اوباشدان=سَحور (در ماه رمضان)

obaşdan=(Ramazan ayında) sahur

سپگیل

سَپگیل=کک و مک (مخصوصا در صورت)

säpgil

زینقیرو

زینقیرو= زنگوله. مثلا: ایله بیل دوه دن زینقیرو آسلانیر=گوئی زنگوله ای است برگردن شتر، به معنی دو آدم نا متناسب با یکدیگر، مانند فیل و فنجان.

zınqırow

کوله

کوله= آدم قد کوتاه (تلفظ واو مانند گول به معنی گل).

külä

قیتمیر

قیتمیر (و یا: چیلیس)= خسیس

qıtmır

جوبوتماخ

جوبوتماخ=کِش رفتن، یواشکی دزدیدن (البته به جدیت و وخامت دزدی نیست. بیشتر در مورد چیزهای کوچک و گاه من باب شوخی و مزاح و همچنین در زبان کودکان به کار می رود. مثلا: او شینی لری جوبوتدی=آن شیرینی ها را کش رفت.

cübütmax

 

پیش، پیچ

پیش (تبریز)، پیچ، بعضا پینچ (احتمالا از اصل روسی)= بخاری، فِر

piş (Täbriz),  piç (Russ.)

کوفلنماخ

کوفلنماخ (کوف-لن-ماخ)= گندیدن، فاسد شدن غذا، مثلا شیر، ماست، میوه (ن. قیژقیرماخ)

küf-län-max

 

کورلاماق، کورراماخ

کورلاماق، کورراماخ=(معنی لغوی: «کور کردن») مجازا به معنی ضایع کردن، خراب کردن (مثلا کاری، غذایی، برنامه و نقشه ای را).

korlamaq, korramax

میرَسّک

میرَسّک = تخم مرغ سرخ شده در روغن (ک پایانی به صورت ه یا بین ک، ه و خ تلفظ میشود).

mirässak

گوداز

گوداز (گ با تلفظ سخت کامی، احتمالا از واژه «گداز»، گداختن)=مهلکه، موقعیت و وضعیت خطرناک و نا مساعد، در اصطلاحاتی مانند: (بیرینی) گودازا وئرمک (وئرماخ)، گودازا قویماق (قویماخ)=کسی را به خطز انداختن، در وضع خطرناک و نامساعد قرار دادن. عجب گودازا دوشموشوخ=عجب به وضع (بدی) افتاده ایم.

gudaz, gudaza düşmax, (birini) gudaza qoymax, äcäb gudaza düşmüşux

جینقیلی، جیقّیلی، دینقیلی

جینقیلی، جیقّیلی، دینقیلی، دیقّیلی = همه به معنای «کوچولو»، کوچک (بیشتر در زبان کودکان)

cınqıli, cıqqıli, dınqıli, dıqqıli

پی اَسکَن

پی اَسکَن

piyäskän

پاشنه کش کفش (احتمالا از اصل پای افکن)

گرنشماخ

گرنشماخ = کش و قوس کردن، کش و قوس رفتن

gärnäşmax