بوی دئماخ

بوی دئماخ (دئمک) = (زبان کوچه) کُرکُری خواندن، رجز خواندن، منم منم گفتن.

boy demax

تازا یونجا

تازا یونجا ائششگه باش آغریسی گتیره ر = اگر به خر یونجه تر و تاره بدهی، سردرد میگیرد.

Taza yonca eşşäyä baş ağrısı gätirär.

خیمیر-خیمیر

خیمیر-خیمیر = یواش-یواش، آهسته-آهسته، به تدریج (تلفظ هر دو «ای» به صورت مصوت پس زبانی و کوتاه، مانند «قیز»).

xımır-xımır

پَکَر

پکر (به فتح «پ» و «ک») دلخور، ناراحت

päkär

آزدیرماخ

آزدیرماخ = (معمولا درباره حیوانات خانگی مانند سگ و گربه) = به محل دوری بردن و رها کردن تا دوباره به خانه یا محل آشنای خود برنگردند.

Azdırmax, azdırmaq

قیغ

قیغ = پشگل، مدفوع گِرد و کوچک حیواناتی مانند گوسفند، بُز، شتر و میمون.

qığ

منی گؤرور، لال اولور

منی گؤرور لال اولور، تاتی گؤرور بلبل اولور=مرا که می بیند زبانش بند میشود، تات را که می بیند مثل بلبل میشود. (میاندوآب-شاهین دژ)

Mäni görür lal olur, tatı görür bülbül olur.

رووا دوشماخ

رووا دوشماخ (دوشمک) = تحت اللفظی «به رُو افتادن»، به حرکت افتادن، سرعت (نسبی) پیدا کردن) مثلا وقتی کسی که در ابتدا کاری را خوب بلد نیست، آن را یاد میگیرد، یا دستگاهی که تنظیم نشده بود یا تعمیر نیاز داشت، به کار می افتد و خوب هم کار میکند، میگویند: فلانی یا فلان چیز رووا دوشوپ، به معنای «به راه افتاده است».

rowa (rova) düşmax (düşmäk)

بیز، بیزلماخ

بیز = آلتی با نوک تیز و فلزی برای جهت کندن و فروکردن در چیزی، یا تحریک جهت به حرکت در آوردن حیوانی سواری مانند خر). بیزلماخ، بیزلمک = به کار انداختن «بیز» (مخصوصا برای تحریک و به حرکت در آوردن خر). 2. مجازی (زبان کوچه) = تحریک کردن، مجبور نمودن (به چیزی). مثلا احمد حسینی بیزلیر کی فلان ایشی گؤرسون = احمد حسین را تحریک میکند (وادار میکند) که فلان کار را انجام دهد.

biz, bizlämax

آریتماخ

آریتماخ (آریتماق) = پاک کردن (مثلا برنج)، تصفیه کردن از مواد اضافی (مثلا آب)

arıtmax (arıtmaq)

کَردی

کَردی (به فتح کاف) = کرت،، قسمتی (معمولا چهار گوشه) در حیاط یا باغچه مخصوص کاشتن سبزی و گل.

kärdi

تومانچاخ

تومانچاخ (احتمالا: تومانی آچیخ) = شخص لخت، عور، بی تنبان

Tumançax

ایتین اویونی

بیری نین باشینا ایتین اویونونی گتیرماخ = (معنای لفظی) بازی یا بلای سگ را بر سر یک نفر آوردن، او را شدیدا آزار و اذیت کردن

itin oyuni

بیلدیر

بیلدیر = پارسال

bildir

دُو گؤتورماخ

دو گؤتورماخ (گؤتورمک) = احتمالا همان دور برداشتن فارسی است، به معنی به حرکت در آمدن، برای به دست آوردن چیزی پیاپی کار و فعالیت کردن.

dow götürmax (götürmäk)

شیرتیخ، شیرتیق

شیرتیخ، شیرتیق (احتمالا از ریشه «شیره») = آثار چسبناک شیرینی، قند، روغن و چربی یا آلودگی که به دست و صورت کسی بچسبد و آن را پاک کنند. مثلا: اوشاخ سوت ایشدی (ایچدی)، آغزی-بورنی شیرتیخ اولدی (شیرتیغ-اولدی) = بچه شیر خورد، دست و دهانش «شیرتیخ» شد.

şırtıx, şırtıq

ریحان مرزه کردیسی

ریحان مرزه کردیسی دََیی (دَییر، دگیل)! = اصطلاحا یعنی این کار جشن و ضیافت نیست، زحمت و اذیت هم دارد.

Reyhan-märzä kärdisinä däyi!

کاسیبین تازا پالتاری

کاسیپ تازا پالتار گییسه دییه للر هاردان تاپدون، دولتدی تازا پالتار گییسه دییه للر مبارک دی!

Kasıp taza paltar giysä diyärlä hardan taptun, döwlätdi giysä diyällä mübaräkti!

قارین قولی

قارین قولی (قلی) = «غلام شکم»، شکمو، پرخور

Qarın quli

گول بَه سر

گول به سر (گل بسر) = اصطلاحا به خیار نورس و معمولا کوچک گفته می شود که گل آن هنوز بر سرش باقی مانده باشد.

gülbäsär

های کوی

های کوی = های و هوی، همهمه

hay-küy

قورماخ

بیر آدامی قورماخ (قورماق) (ساعت) = کوک کردن. (مجازی) = کسی را برای انجام کاری «کوک» کردن، تشویق و ترغیب نمودن (اکثرا به معنی منفی).

qurmax(maq)

قوتدالاماخ

قوتدالاماخ (قوددالاماق، قورتدالاماخ) = (چیزی یا موضوعی را) = با چیزی ور رفتن، خود را با آن مشغول کردن، در مورد چیزی کنجکاوی بیهوده نمودن، مانند: او مسئله نی قوتدالاما = به آن موضوع بند نکن، مته به خشخاش نگذار. (بینی) انگشت در دماغ کردن= بورنونی قوتدالیر = انگشت در دماغش میکتد.

qutdalamax, quddalamaq(max)

گؤز دَیمه سین

گؤز دَیمه سین! = از چشم (نظر) بد به دور! همچنین ن.: گؤزدن ایراخ (ایراق)!

göz däymäsin! gözdän irax!

هِرَه، هَرَه

herä

هِرَه = لبه (دیوار، بام، پنجره) گلدان هره دن دوشدی (گلدان از هره پائین افتاد)، هره بوز باغلییپ (هره یخ بسته). هَرَه = هرکس

خیتتَک

خیتتک، خیرتدَک = گلو، راه تنفس. خیتدیپیندن یاپیشدی، آز قالسین آدامی یوغاجاغیدی = گلویش را گرفت، کم مانده بود خفه اش کند. مجازی = حساب و کتاب چیزی را خواستن، به مسئولیت جلب کردن.

xittäk, xirtdäk

بیز-بیز

بیز-بیز (قید) راست-راست، عمودی (غالبا در باره موهای انسان گفته می شود و مجازا در حالت تعجب، ترس و ناراحتی شدید گفته می شود) مثلا توکلریم بیز-بیز دوردی («موهایم راست ایستاد). ن. بیز

biz-biz

قاماشماخ

قاماشماخ (قاماشماق) = مخصوصا در مورد چشم ها (دیدن) و دندان ها گفته میشود، وقتی که در اثر نور زیاد چشم آدم چند لحظه خوب نمی بیند و یا در اثر خوردن یا گاز زدن به چیزی ترش ترشحات دهان افزایش می یابد و حس چشایی .تا حدی از کار میافتد. در آن صورت میگویند «گؤزلریم قاماشدی» یا «دیشلریم قاماشدی». به معنائی مجازی وقتی در باره چشم و نیروی بینائی به کار برود، مثلا «در مقابل این همه زیبائی چشمانم «قاماشدی»» یعنی چشمانم (به معنای مجازی) در مقابل آنهمه زیبائی قادر به درک و دیدن این زیبائی نشد.

qamaşmaq, qamaşmax

قاس باسماخ

قاس باسماخ (باسماق) = چاخان کردن، گنده گویی کردن: سؤزونه اهمیت وئرمه، قاس باسیر! به حرفش اهمیت نده، گُنده گوئی میکند!

qas basmax (basmaq)

جیرماخ

جیرماخ (جیرماق) = 1. فعل: الف. پاره کردن (مثلا کاغذ)، ب. (مجازی) یواشکی در رفتن، 2. چنگ (ناخن) حیوانات (مثلا گربه، سگ). جیرماخلاماخ=چنگ زدن، (مثلا صورت کسی را) خراشیدن، خونی مالی کردن.

cırmax

چیرمالاماخ

چیرمالاماخ (چیرمالاماق) = بالا زدن (آستین، شلوار)، مجازا در ضمن به معنی دست به کار شدن (مصدر چیرمالاماخ مثلا: قوللارینی چیرمالادی = آستین هایش را بالا زد.) در ضمن: چیرمالاندی (فعل لازم، بدون مفعول آستین)=دست به کار شد.

cırmala

اول قوشی اوچوردار

اول قوشی اوچوردار، سورا دییه ر بیاه، بیاه = اول مرغ را پرواز می دهد که بپرد و برود هوا، بعد می گوید بیا، بیا. مجازا یعنی فرصتی را که به دست آمده نباید از دست داد.

Ävväl quşi uçurdar, sora diyär biyah, biyah!

گؤزوم سو ایچمیر

گؤزوم سو ایچمیر (یا: ایشمیر) = (به شخصی، در مورد چیزی و کار یا نقشه ای) خوشبین نیستم، امیدی ندارم، فکر نمیکنم. (معنای تحت اللفظی: «چشمم آب نمی خورد.»)

Gözüm su içmir

فیرتیخ، فیرتیق fırtıx, fırtıq

فیرتیخ = آب بینی، خَلط بینی

تورآتان toratan

تورآتان = عنکبوت

مِیرَمنی meyrämni

مِیرَمنی = خرخاکی (یا گوخدا، گاوخدا)، نوعی از سخت پوستان.

هله ده کی

.هله ده کی هله دی = هنوز هم که هنوز است

Hälä dä ki hälädi

ادی، بودی ädi, büdi

ادی بودی اولماخ، قالماخ = تنها ماندن. بیز قالدوخ ادی بودی، ادی بودی کیمین تک قالدوخ. مانند ادی و بودی تنها ماندیم.

شیطان توری şeytan tori

شیطان توری = تور عنکبوت

şeytan tori

هامّی یاتیپ Hammi yatıp

هامّی یاتیپ، جیتدان آییخ (آییق) = همه در خواب هستند، تنها «جیتدان» بیدار است. (معنا و شخصیت داستانی «جیتدان» هنوز روشن نشده است). وقتی میگویند که در خانواده یا گروهی همه خوابیده باشند، اما تنها یک نفر بیدار باشد. به و یا در باره آن شخص بیدار گفته میشود.

Hammi yatıp, Citdan ayıx

عزرائیله ساققیز äzraile saqqız

فلانکس عزرائیله ساققیز وئریپ = فلانی به عزرائیل سقز داده (تا بجود و در مرگش تاخیر شود.) مجازا به معنی فلانی از مرگ در میرود، نمی میرد.

قیژقیر qıjqır

قیژقیرماخ = فاسد شدن، گندیدن شیر، ماست، میوه، غذا، کپک زدن (در عین حال کوفلنماخ)

qıjqırmax

küflänmax

لپه نی دئمه läpäni demä

لپه نی دئمه دویونو(دوگونو) ده، دونه نی دئمه بویونو (بوگونو) ده، یعنی لپه را نگو، برنج را بگو، دیروزرا نگو، امروزرا بگو(داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است.)

قویروخ آجی سی quyrux acısi

قویروخ آجی سی = درد دُم (داشتن، دادن)، مثلا علی نین ولی دن قویروخ آجی سی وار = به معنی علی نسبت به ولی یک «درد دُم دارد»، مجازا به این معنا که نسبت به او خون دلی دارد، بدی دیده و حالا می خواهد عوضش را در بیاورد.

آتدا-بوتدا atda-butda

آتدا-بوتدا = گهگاه، بعضا، یک در میان

کیریش kiriş

کیریش (کهنه شده) = چسب

موشتولوخ muştulux

موشتولوخ (موشتولوق) = مژدگانی

شولاتداماخ şolatdamax

شولاتداماخ، شولاتداماق = ماستمالی کردن، کاری را سریع و به صورت سطحی، فقط برای انجام وظیفه و بدون جدیت انجام دادن. شولاتداما (اسم).

پیشیک بَزَمهَ

پیشیک بَزَمهَ = (تحت اللفظی: آرایش گربه) اصطلاحا به معنی ظاهر فریبنده به کار می رود. مثلا کار فلان کس فقط «پیشیک بزمه» است، یعنی تظاهر است، واقعیت ندارد.

آرام سازدی

من با فلان کس «آرام سازدی» یعنی میانه من با فلان کس خوب است. (آرا=میانه، رابطه، ساز=روبراه، مناسب، خوب).