آغاش (آغاج، آغاچ) = درخت، چوب، تخته. (کهنه شده): معیار مسافت (حدود پنج شش کیلومتر)
ağaş (ağac, ağaç)
آغاش (آغاج، آغاچ) = درخت، چوب، تخته. (کهنه شده): معیار مسافت (حدود پنج شش کیلومتر)
ağaş (ağac, ağaç)
قورتوم = جرعه (تقلید از صدای قورت-قورت که هنگام نوشیدن عجولانه مقدار زیادی آب شنیده میشود).
qurtum
نَریلدماخ (احتمالا ازنعره) = نعره کشیدن.
närildämax
دینقیلی، دیققیلی، جینقیلی، جیققیلی = (غالبا در زبان کودکان) کوچک، ریز، ریزه-پیزه، خُرد (همچنین: بالاجا، بالا).
dınqıli, cınqıli
جومماخ (جومماق)= فرورفتن (غالبا در آب).
cummax, cummaq
گیرده = گِرد، ن. گیردکان (گردو).
girdä
پادار(هر دومصوت کوتاه، تاکید روی الف دوم) = پی درپی، مرتبا، بطور منظم، مثلا: پادار سیگار چکیر=مرتبا سیگار میکشد.
padar
جومالماخ = به صورت متمرکز جمع شدن جانوران (مثلا مورچه ها یا پرندگان) یا حتی انسان ها در جائی با هدفی مانند به دست آوردن چیزی خووردنی یا نوشیدنی، احتمالا از «جمع» و «جمع اولماخ».
comalmax
-گیل- = پسوندی است که بعد از نام های خاص اشخاص (یا نام حانوادگی آنها) می آید و گروه وابسته (خویشاوندان یا دوستان و همکاران) آن شحص یا خانواده معنا میدهد، مانند: بابک گیل (بابک و خانواده اش، دوستان و نزدیکانش).
-gil
انننماخ ((احتمالا اَن-لَنماخ) = به خود بالیدن، احساس غرور کردن
ännänmax, (än-länmaq)
بالا-بالا = به تدریج، یواش یواش، کم کم
bala-bala
پی 1. (حرف ندا، تعجب و شگفتی) = عجب! شگفتا! «ی» در آخر، طولانی و با تاکید تلفظ میشود.). 2. چربی بدن (حیوانات یا انسان).
pi/piy
یِیین = سریع، تُند، با سرعت
yeyin
کِهلماخ (کهلماق) = بی حس شدن، مثلا: بارماغیم کهلدی = انگشتم بی حس شد.
kehälmax, kehälmaq
شیلیکوت (شیلی-کوت) = از کار افتاده، داغون (بدن، ماشین)
şiliküt
دولچا (دُلچا)= سطل
dolça
دیغیرراتماخ (دیغیرلاتماخ) = غلطاندن (مثلا توپ)
dığırratmax (dığırlatmaq)
چیمدیک = به اتدازه دو، سه نوک انگشت، مثلا «بیر چیمدیک تورپاخ» یک مقدار کوچک خاک، چیمدیک ائله ماخ، چیمدیکله ماخ = با دو نوک انگشت بدن کسی را فشار دادن، وشگون (نیشگون) گرفتن.
çimdik, çimdiklämax
در دوت ائله ماخ = (با کسی) درد دل کردن.
där-dot elämax
آجیخ، آجیق = دلزدگی، عصبانیت، دلخوری، مثلا: آجیغیم گلدی (آجیغیم توتدی)=بدم آمد، دلخور شدم، به من برخوررد.
acıx, acıq
گیجیک = حسادت، رشک. گیجیک ائله ماخ، گیجیکلنماخ =حسد بردن، حسادت ورزیدن.
gicik, giciklänmax, gicik elämax
شئ شوی = خرت و پرت.
şey-şüy
آروات یاریم (تحت اللفظی: نیمه خانم) = به دختر بچه هائی گفته میشود که (اغلب قصدا و به شوخی) ادای خانم ها را در می آورند.
arvat-yarım
هشترخان = بوقلمون
häştärxan
یئیین = سریع، باسرعت، تند.
yeyin
عیرتی (صفت، قدیمی شده) = مصنوعی، پروتِز، بی قواره، مانند: عیرتی دیش = دندان مصنوعی، عیرتی بؤرک = کلاه بی قواره.
eyräti
لؤهلماخ (لؤه لماخ) = له له زدن، از خستگی با بیرون آوردن زبان (مانند سگ) به تنگی نفس افتادن.
löhlämax
باشی اشاغی (باش-اشاغی) (صفت، قید) = 1. (تحت اللفظی: سر به زیر) آدم متواضع.
başı-äşaği (başäşaği)
بیاخ، بایاخ (همچنینی در زبان شفاهی: بیاخلاری) = چند لحظه پیش.
bäyax, bayax
گیلَه = دانه، قطره (آب)، مردمک چشم
gilä
زایلاماخ (شاید هم: ضایع-لاماخ) ( (مثلا میوه) ضایع شدن، فاسد شدن، به هدر رفتن، ن. زای، همچنین: ئوکوزون تایدی، ایشین زایدی.
zaylamax
گؤدنسیز = نامعقول (ریشه گؤدن) به تهیه کننده این مجموعه معلوم نیست.
gödänsiz
شوی= (تلفظ واو مانند کول به معنی خاکستر) شاخه تر درخت یا گیاه (در گذشته اساسا به عنوان شلاق به کار میرفت).
şüy
زای (احتمالا از ضایع) = فاسد (مثلا میوه)، به هدر رفته. ن. زایلاماخ، ئوکووزون تایدی.
zay
کردی (به فتح کاف) = کرت: زمین معین کوچک (مثلا در حیاط) برای زراعت؛ کاله.
kärdi
سیریخ (سیریق) = غالبا نخی نه چندان نازک که برای دوختن کنار لحاف و بالش و لباس هایی مانند کت و شلوار و پیراهن به کار میرود. سیریخ چکماخ = دوختن کنار لحاف و پالتو و غیره. (بیرشخصه، به کسی) سیریخ چکماخ = پدر کسی را در آوردن، او را فریب دادن.
sırıx, sırıq, sırıx çäkmax
چکیشماخ (چکیشماق) = از فعل چکماخ، چکمک (کشیدن): 1. متقابلا کشیدن، جر و بحث کردن،بر سر چیزی رقابت کردن، 2. شرط بندی کردن (شرط باغلاماخ) ، ن. جیناخ.
çäkişmax, çäkişmaq

جیناخ (جیناق) = استخوان دو شاخه و نازک سینه مرغ. در گذشته دو بچه دوست و همبازی این را بین خود می شکستند و شرط می بستند. شرط معمولا این بود که وقتی یکی از این دوستان چیزی را به دوست دوم می داد و فورا می گفت: یادس! تا شرط بندی را می برد. اگر دوست دوم قبل از دوست اول می گفت: یادیمدا! در آن صورت بارنده به حساب نمی آمد. این شرط بندی را در ترکی چکیشماخ، شرط باغلاماخ میگفتیم.
دیغلاماخ = دق کردن، به شدت دلتنگ شدن. (بیری نی) دیغلاتماخ = کسی را با پرحرفی یا با کار و رفتاری دچار دلتنگی کردن.
dığlamax
جووَللاخ، جووَلاخ = چالاک، شاداب، خوش آیند (مخصوصا در مورد کودکان و نوجوانان به کار میرود).
cüvällax, cüvälax
سُوماخ، سووماخ، سُوماق=روبراه کردن، تمام کردن، رسیدگی کردن و به انجام رسانیدن. مثلا: کلاسی (فلان ایشی، جلسه نی) سُودوم= کلاس، فلان کار، جلسه را به سرانجام رساندم.
sowmax, sowmaq
تیکیرگه (به فتح گ)= شیره درخت، صمغ
tikirgä
شیریخ (شیریق) = قاچ (مثلا هندوانه)؛ رشته، بریده کم پهن (مثلا پارچه)
şırıx, şırıq
چیمچیشماخ : نسبت به چیزی (مثلا سوسک) دچار چندش شدن.
Çimçişmax, çimçäşmaq
قیقاج، قِیقاجی = مورب، خم، کج. قیقاجی یئریماخ=کج راه رافتن، قیقاجی اوخ آتماخ (در حال اسب سواری) برگشته و په پشت سر خود تیر انداختن (چنانکه در قرون وسطا در میان قبایل ترک دشت ها مرسوم بود.)
qeyqac, qeyqaş, qeqaci zol getmax, ox atmax
دازالاخ (دازالاق) = در زبان کوچه و عوام، به کسانی گفته میشود که مو بر سر ندارند. صفت اصلی «داز» (طاس، کله طاس) است.
dazalax (dazalaq)
آلودَه = این واژه همان آلوده فارسی است. در گذشته بین مردم عادی معنی «عاشق» و «دلباخته» هم میداد. احتمالا این کاربرد دیگر کهنه شده است.
aludä
توموشماخ = مات و حیرت زده شدن. توموشوق = آدم متحیر، مات.
tumuşmax, tumuşux
مَش (مَرج) باغلاماخ ، مرج ائله ماخ = (با کسی بر سر چیزی) شرط بستن، شرط کردن.
mäş (märj) bağlamax
قره شین = سیاه چرده، سیاوش
qäräşin